دستهایم را
باز گذاشته بودم
و نمی دانستم
که اقیانوس آمده بود
و در آغوش من
می تپید
بیژن جلالی-روزانه ها
و من غمگین بودم. تنها. هیچ کس ندانست. یا شاید همه می دانستند و نمی توانستند.
کودکی روی تختِ خواب من، هق هق ش را می خواباند.
من خیره شده بودم به مانیتور و گیجی چشمانم هوا را می شکافت. دل ،شکسته بودم؛ و حرمت. دل شکسته بودم و شک/سته بودم!
تنها بودم. و خدا روی لحظه های من، عطر شب بو و خنکای سایه اش را پاشید.
شیطان غمگین شد. وقتی که خیالپردازی ها و نقشه هایش را دهان کج کردم و به راه خودم رفتم.
تنها بودم. و غمگین. و دلم صدایی را می خواست که بخواندم. که نبود. که نبود. که رفته بود برایم خدا بیاورد. که خدا، منِ غمگین و عصبانی را دوست داشت. و به رویم نیاورد که چقدر بدم و...
که خدا به همه ی نداشته ها و داشته هایم می ارزد. و من چقدر کمم برای آغوش مهربانش. و می خواهم لایق شوم.
مهربانم ! من خیلی چیزها را از دست داده ام که نه گذر سال ها و ماه ها به من برمی گرداندشان و نه...
با این همه ناامید نیستم. به تو که فکر می کنم نمی توانم امیدوار نباشم!
مهربانم! فرصت می دهی؟ مهربانم! این تندی و تلخی و سردی یم را ببخشا! جبران می کنم. مهر می گُسترم و شادمانگی و آرامش.
«و کور شوم اگر دروغ بگویم...»
-----
پ ن:
و خدایا تو برای من نشانه می فرستی، و من تو را دوست دارم و نشانه هایت را هم.و صدایی در دلم گفت که دوستم ...
بامداد زمان خوبی است برای دوباره مومن شدن...
که تندخویی هایم را همه فرسوده می شویم.
که من بی رحم م. و خود خواه. و تندخو. و ...
متاسفم.
ای مرگ! دلگیرم ازت...»
گاهی اوقات زمین و زمان دست به هم می دهند که خنده ات را از تو بدزدند.
و تو آنقدر زار بزنی که بدت بیاید از خودت و تنها دلخوشی یت این باشد که فهمیده ای محرم ترین افراد هم، دردهایت را مرهم نیستند.
پ ن:نفس بکش فلانی!
و آرامش را هدیه ی این روزهایم کن...
و خواست مست شود...
تاکستان که شراب شد، دانست درست آمده است.
نفس کشید؛نفس عمیق. و ریه هایش از هوایی خلسه آور سرشار می شدند....
آرامش خوبی داشتم و دارم...
خدایا!ممنون که هستی ! حالا و همیشه...
من هیچ دفترچه یادداشتی ندارم. تصمیم گرفته ام که نداشته باشم.نمی خواهم بین من و این دنیا حرف های نگفته ی زیادی باشد. نهایت یاداشت های من همین حرف هاست که گهگاه این جا می نویسم.
البته سخت است . اما شاید این طور بهتر باشد.
به خاطر همین ها که گفتم مجبورم بعضی حرف ها را خیلی تلگرافی و درهم برای خودِ فراموشکارم، بنویسم که مبادا...
۱.سراغ نام کوچکی را گرفت که...نیست!
سه –چهار سال زمان کمی نیست برای...
من گاهی اوقات شاید آنقدر تند می روم که یکی باید بایستاندم؛وقتی هم که ایستادم دیگر...
از من نخواه که حس های منجمدشده ام را به یاد بیاورم.ندای روزهای بگونیا و موسیقی بدون کلام فرق دارد با ندای هاشورخورده ای که رعنا می دیدی یش و ...
بعضی اوقات معمولی بودن رابطه ها بهترین حالت است برای حیات رابطه ها.
آن روزها گذشت...
۲.برادرم هستی و تمام مهربانی های دنیا را هم که داشته باشی،فرقی نمی کند.
مَردی و سرد.
حالا برفرض که من آنقدر پرحرفی کنم که دلم گیج برود و انرژی یم تحلیل.حقیقت را باید پذیرفت؛ هرچند تلخ.
۳.شل سیلور استاین می گه:
خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شه به خیلی بد...
و این خیلی بده که ببینی یکی مثلاٌ ....آنقدر حقیر باشد که مصرّانه دیگری را مچاله کند و تو که اشک های آن دیگری را می بینی و درماندگی تلخ ش را،لعنت بفرستی به خودت که آدمی و نیستی.که می بینی و نه تاب خاموشی،نه توان ِ فریاد.
نازنین دوستم غم نخور که روزگار، قدر اندوه من و تو را نمی داند.قوی باش و بدان که خدای جای حق نشسته است...
۴.و هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد که کدام یک از دوستانم سال پیش روز تولدم به یادم بوده است و امسال نه.تازه دیروز به یادش افتادم. به دلم گفتم تو چطور ممکن است از کسی که حافظه ات فراموشش کرده،انتظار داشته باشی که روز تولدت را...
نمی توان دوست داشتن را با این مقیاس ها اندازه گرفت.می شود؟
۵.روز مادر و صدایی که ۹۰ثانیه مرا آواز می داد.بعضی اوقات تعبیر بعضی چیزها را نمی دانم.
فقط می دانم که ته دلم شادمانگی دلپذیری موج می زد و می زند...شبیه وقتی که فهمیدم جوانمردها جویای حال منند گاهی.
۶.این دنیای مجازی هم عالمی دارد برای خودش ها!!!
برچسب ها:سرخوش،شا...،هیس!و خدا تمام بیماران را شفا بدهد کاش.
۷.برگ پاییری چند روزی می شود که به دنیای مجازی آمده و .. این خوب است.
ببین سهیلای عزیز! «هر کسی در دل من جای خودش را دارد...» منتظرم که برگردی و آبادی یت را لینک کنم.باشد رفیق؟
۸.شاید سه شنبه فرصتی پیش بیاید که دور هم جمع شویم و این یعنی خوب.
چقدر خوب است که آدم به جایی احساس تعلق کند(به آدم هایی)؛خانه، دانشگاه،خانواده، دوستان،سجاده،جلسه های شعر،نت و...
و چقدر خوب تر است که آدم بی که احساس تعلق به جایی کند خوشبختی را نفس بکشد..
یعنی آنقدر قوی باشد که بتواند تنهایی را تاب بیاورد.
۹.بعد از تو پیش بینی ِ وضع ِ هوا بد است
از حالِ من نپرس که این روزها بد است ...
وحید نجفی
این روزها، نمی دانم.
مدام یادم می افتد به عزیزی که می دانم تنهاست.و نمی خواهم تنها باشد.
که اندوه و سکوت کوه را هم از پا در می آورد؛چه رسد به سنگی که صبور.
۱۰. شعرهایم را بی حوصله شده ام.می نویسمشان و می بوسمشان.همین.
و دلم می خواهد کمی مهربان تر باشم؛با آن ها و با همه.
۱۱.عزیزانی که مایل به گذاشتن کامنت های خصمانه و .. هستند خواهشمندم نکنند این کار را
. من به نت پناه می آورم تا کمی آسوده نفس بکشم.و به خودم بباورانم که آدم ها در درونی ترین ماوای دلشان خوبند.نگذارید به هم بریزد این آرامش کبودم.
ممنونم از مهربانی و همدلی تان،آدم ها!
تا رهایی
دوره ی اعجازها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن که کمی بخندیم .
کتاب «باغبان جهنم »سروده ی شمس لنگرودی
این توی چشممان نوشته شده و روی پوستمان
و همیشه این را می دانیم و می خندیم و بازی می کنیم
این البته برایمان فرقی نمی کند چون هنوز نمرده ایم
و روزی هم که بمیریم برایمان فرقی نخواهد کرد
این را توی چشم یکدیگر از حالا می خوانیم
می دانیم که روی پوستمان نوشته شده
ولی همیشه می خندیم و بازی می کنیم
مجموعه شعر«شعر پایان-شعر دوری»؛بیژن جلالی
ممنونم از یکی یکی ِ شما دوستان گلم ...
چرا من را شکنجه می دهی مهربان م؟
چرا خاطراتی را در من زنده می کنی که دیگر علاقه ای به بودن شان ندارم؟
بعضی چیزها هست که نمی دانی.اندوهی را که ویرانم کرده...
من خیلی تنهاتر و دیوانه تر از آن م که فکر کنی . این اشک هایی را که ریختم به حساب بغض کهنه ای بگذار که این دوسال در دلم تلنبار شده؛خاموش و خزنده.بغضی که شکست.که شانه های کسی را به غیر از خودم نلرزاند.یا کسی نخواست...بگذریم.
همه چیز تمام شده است.اصلاً از همان اول همه چیز تمام شده بود؛چیزی برای شروع وجود نداشت و ما کودکانی بودیم که گمان می کردیم دل هامان، تیله های رنگی ِروزهای کودکی یند که بشود بی هوا قِل شان داد در کوچه های بی دوست.و بعد رویش ِبی نهایت لبخند.
تنهایی سخت است.تنها ماندن.و سخت تر از این ها ...لابد می دانی.
خسته ام.می دانم روزهای نیامده ای هست.صداها و بوهایی که دوست داشته باشم .آواز درهم گنجشک ها در هوای خلسه آور ِ صبحگاه.صدایی که من ِخواب آلوده راهم دوست داشته باشد.صدای بوق کفش کودک نوپایی که بودنش را پا بر زمین می کوبد.بوی گل های جوان شمعدانی.برگ های گردوی پیر ِبی بار. بوی کاج و نارون و هزار بوی خوب دیگر...رنگ های زنده ای که متحیر بمانم از شگفتگی ترکیب شان.
وای چه دلخوشی های ساده و خوبی می توانی داشته باشی و... با این همه غمگینی ای دل ساده!
بالاخره توانستم از خودم جداشان کنم؛ نامه های کودکی یم را،یاداشت های همه ی این سال ها را،شعرهایی که دوست داشته بودم؛همه و همه را(به جز چندتایی که هنوز...).
دفتری هم داشتم بیشتر شبیه شرح حال نویسی. پُر بود از اندوه ها و امیدها و پریشان گویی های ندای 84 تا ندای آخرین روزهای 86.
دل م نمی آمد که نابودش کنم؛سپردم ش به عزیزی تا او...حالا کشید یا نه را نمی دانم.[یادم باشد سراغ یکی از نوشته هایم را بگیرم.البته اگرهنوز منهدم نکرده باشدشان.]
نمی خواهم روزهای رفته را انکار کنم اما نمی خواهم که اسیر و دربندشان بمانم.می شود یعنی؟
روزهای رفته و روزهای نیامده.تاریک-روشن.
می شود یعنی؟ که فردا برای همه،روز خنده های بی واهمه باشد و دست های سرشار و ...
برگ پاییزی گفت:
به دو نفر همیشه احترام بگذار:
۱.آدم تنها
۲.آدم تنهاتر
«عشقش ده و شوقش ده و بسیارش ده...»
مولانا
---
روز مادر.بوسه ای مهربان و جان افزا.کاش پدریِ گلم حالش خوبتر بود امشب.
خستگی این روزهایم را زیاد گله مند نیستم.آدم در مملکت گل و بلبل(!) باشد و میان این همه نابسامانی و هزار بدبختی رنگ و وارنگ فقط به فکر خودش و خستگی های خودش باشد،کمی خودخواهی است.
نمی دانم این قساوت قلب و بی تفاوتی محض از کجا آب می خورد؟ این در د کشیدن همگانی و غر زدن های زیر لب و لبخندهای اتیکت دار که:بله قربان!هر چه شما می فرمایید!
شاید عادتمان داده اند به بدی دیدن و سکوت.به زخم خوردن و خاموشی.
عادتمان داده اند به این که برای حفظ منافع ملی(همان منافع حکومتی) هم که شده هوای هم را داشته باشیم و ...
برویم و مشت بکوبیم توی دهان دشمن فرضی که این قدر گرانی درست کرده،این قدر مسئولین فاسد(از مدل سردارزارعی و مددی و...هزار هزار دیگر)به کار گماشته!
خُب!بعدش چه؟
که مثلاً بگوییم ملت خوشبختی هستیم؟ بی گناه یم؟در بهشت برین زندگی می کنیم؟که این جا ایران؛همه چیز امن و امان؟
که همه ی دنیا بدند و ما خوب؟تازه بعضی هامان خوب تر...
ای خدا!!!!
![]()
![]()
زنده باد نانو تکنولوژی!
خودم را می تکانم و انگار نه انگار.
تازه اگر خستگی هایت تو را تندتر از همیشه کرده باشند و بهانه گیرتر از همه ی روزهای رفته.
خسته ام. غمگینم. دروغ هم می گویم!
روزهای بستنی روی نیمکت سنگی چه مزه ای می دهد؟
می افتم.
به روی خودم نمی آورم.یک تکان کوچولو به خودم می دهم و ...
راه های زیادی هست برای رفتن.برای کم آوردن زود است.
-----
پ.ن۱:عنوان این پست،نام کتابی است دربرگیرنده ی غزل های پست مدرن به کوشش رضا صحرایی
پ.ن۲: این«تو» خود منم!توی بهانه گیر و خسته ی این روزها را می گویم...
بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست...
سهراب سپهری
شتاب کن!
مبادا که جا بمانی. که بمانی و بپوسی و فراموش شوی ـ فراموش کنی ـ.
در چشم های من خیره شو گلکم و پاسخم را بده:
- شناسنامه ات یک سال بزرگتر شد، خودت چه؟
شتاب کن!
مبادا که جا بمانی...
به معصومیت کودکی برگرد.به لبخند خدا در روزهای رفته.به گریه های بی گاه...
شتاب کن گلکم!
و بخواه که قد بکشی.که روی ماه خدا را ببوسی...
ندای۸۷
زندگی آنلاین و این بی خبری؟دوستان نزدیکم می دانند که زیاد پیگیر اخبار و این حرفها نیستم.به خصوص صدا و سیمای ایران
روزهاست تو رفته ای و من تاره دو روزی می شود که نبودن ت را آگاه شده ام...
می خواندمت و آرامش قلمت مسحور م می کرد.می خواندم ت....
«بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم.»نادر ابراهیمی
خسته ام.خ س ت ه!! از چه بگویم؟
شادی دیدن پدر ومادر یا امتحان نفس گیری که از نفس انداخت م.
|
یک خرس قهوه ای مخملی خریده ام و یک عینک و حالا می روم شاد یا غمگین و اگر فردا رسول یونان، از کتاب روز بخیر محبوب من
|
|
خدایا!
کمک کن گذار کنم از این روزهای بی خودی.
«چه قدر خوب است
که صبح بيدار شوي
به تنهايي
و مجبور نباشي به کسي بگويي دوستش داري
وقتي دوستش نداري
ديگر»
ريچارد براتيگان
----
از کتاب «کلاه کافکا».ترجمه ی علیرضا بهنام.نشر مشکی
-کجایید آدم ها؟
به همین سادگی.به همین بی مزگی!
ساعت زیستی بدنم به هم خورده و این خسته ترم می کند.
«می شه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد!»
ه م ی ن!
بی تفاوتی و بغض؟ مگر می شود؟
-حالا که شده!
سایه روشن صبح بود که هنوز بیدار بودم و هنوز... خنده ام می گیرد وقتی یاد حماقت هایم می افتم و بغض خفه ام می کند وقتی که می بینم جدی جدی... اصلاْ بگذریم.
ـــــــــــــــــــــ
۲.
آخر من از این همه فرسنگ فاصله دلتنگی هایم را چگونه یکی یکی شرح دهم.
وقتی که به پرحرفی می افتم یعنی دلم تنگ است.یعنی کودکی شده ام که پدرش را می خواهد.مادرش را.آرامش دلچسب با هم بودن را.
می بوسمتان از راه دور.
و...
ندا-همان به یاد ماندنی
-
دلم تنگ است.
افتاب ناخوش زمستان را می خواهم.
بگونیا از آفتاب داغ پژمرده می شود.می فهمی؟
"حالم خوب است ، هنوز هم خواب می بینم ابری می آید
و مرا تا سر آغاز روئیدن بدرقه می کند
تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی مرتب می خواندم :
پس تو کی خواهی مرد ؟؟!!!" سید علی صالحی
باورم نمی شود که این «من» این قدر احمق می توانسته باشد.
بی خیال روزهای رفته