هي ميخواهم چيزكي بنويسم كه بگويم خوبم، كه بگويم همه چيز روبراه است، كه اعتراف كنم چه خوب است داشتن تو، چه لذتبخش است با تو زيستن؛ بعد ميبينم چه يادم رفته نوشتن را. چه انگاري نابلدم حالم را شرح دهم. اين ميشود كه ميآيم اينجا و اين جملهها را سرهم ميكنم؛ كه با زيان قاصرم حرفهايم را هم زده باشم و هم نه.
گاهي از خودم ميپرسم يعني مورچه ها هم سبز شدن درختان را ميبينند؟ حواسشان هست به شلوغ بازي اول صبح گنجشكها؟ راستي درك مورچهها از بهار چگونه است؟ الله اعلم
پ ن: در سياهه ها و سپيدها به روزم..
.
.
دلم براي مادربزرگ تنگ ميشود. 9 روزي ميشود كه ميان ما نيست.
آه . .
براي من سفره هفتسين و خانه تكاني و خريد عيد از سر تفنن نيست. به يك جور باور قلبي ميماند. با ذوق و شوق تمام هفت سين ميچينم. سبزه ميگذارم. براي سال تحويل جامهي نو ميپوشم.
شگفت انگيز است. اين كه لم بدهي يك گوشه و براي كودك درون ت كتاب بخواني. با او حرف بزني. از دلخوشي هايت بگويي، از دغدغه هايت. كودك درون ي كه استعاره نيست، يك واقعيت است.
شب و روزم را با او ميگذرانم؛ با هزار اميد و اشتياق. دلم براي اين روزها تنگ خواهد شد. براي زيستنش در من.
بايد بنويسم. از اشتياقم. از دلواپسيهام. از زندگييم كه نرم نرم عوض شده و من كه حالا نداي ديگري هستم.
از مشكلات. از شاديها. از خوشيها و ناخوشيها. از زيستن در لحظه و اميد به فردا. از هديههاي خدا. از بودن.
همينها كه نوشتم. همينها.
هميشه دلم ميخواسته بعدا باشد.
پ ن: حالا هميشهي هميشه هم نه.
همين آرامشي كه در خانه حكمفرماست
همين قدم زدنهاي باهم
همين باهميها
همين كه هستيم
همين كه خدا هوايمان را دارد
همين فكر كردن به تو
همين آرامشي كه در دلم خانه كرده
دلم ميخواهد خوشحال باشي از اين كه كنار مايي. دلم ميخواهد راضي باشي از بودن، راضي باشي از با ما بودن.
همينها ديگر نازنينم. همينها.
بي انصافي است اگر شادمانييم را ابراز نكنم، آن هم وقتي كه اندوهم را فاش گفتهام.
لبخند ميزنم و شكر. شكر. شكر.