تبليغاتX
...دل م می نویسد
تفاوت

 دوست داشتن كسي و نداشتن‌ش‌، و داشتن كسي و دوست نداشتن‌ش، هر دو جانسوزند اما..

پ ن:

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 23:4 |

گرماگرم ِ پاييز

پاييز است. از سر ِ شب باران بناكرده به باريدن و دارد صفايي به دلِ گرفته ي شهر مي دهد. با صداي باران بيدار مي شوم يا ساعتي كه كوك كرده ام نميدانم. بلند مي شوم پرده ها را كنار مي زنم.  آسمان ابري پاييز را تبسم مي كنم. گوش مي دهم به موسيقي باران كه بر سقف خانه و سطح خيابان مي كوبد  و  با عشق صبحانه آماده مي كنم براي همسر و كودكي كه دارم لابد. پاييز خوب خداست از نوع 9/9ش. آن هم در سال 99. يازده سال و يك ماه و يك روز پيش، قرار ديدار گذاشته ايم با دوستان دبستاني. از كارم مرخصي گرفته ام لابد كه حاضر شوم در جمع دوستانه اي كه مرا انتظار مي كشد. پاييز خوب خداست و من كه مي ميرم براي باران و اين همه رنگ لرزان، من كه نمي دانم كجاي اين دنيا ايستاده ام اما مي دانم كه قلبي در من دارد مي تپد، همچنان كه شال و كلاه مي كنم، مي انديشم به چگونگي گذران اين سال ها. يادم مي افتد به جوان تري هايم و آن آه كشيدن هايم، كه كاش حالا 10 سال ديگر بود. كه كاش تمام مي شد اين دوران. و لبخند نامفهومي روي لب هايم نقش مي بندد. دختركم را (لابد كودكي دارم خب ) موهايش را شانه مي كنم و كمكش مي كنم تا لباس هايش را بپوشد. دست هم را مي گيريم و راه مي افتيم. فكر مي كنم كه بيشتر وقت ها، چيزي به اندازه ي بودن با آدم ها به خصوص از نوع خانواده و دوست آرامم نكرده و دست دختركم را صميمي تر مي فشارم. پياده مي رويم و من آهسته يكي از شعرهاي جوان تري هايم را زمزمه مي كنم: سهم من از دنيا نداشتن است/ تنها قدم زدن در پياده روهاي پاييز و... بعد به فسقلي يم نگاه مي كنم. تنها نيستم و تنهايم. انگاري كه فرقي نكرده دنيا. باهم و تنها. لازم كه نيست بگويم چه مي گذرد در ديدار ياران دبستاني؟ اين ديدار با فواصل يازده سال و يك ماه و يك روز، شبيه يك سنت مي ماند. سنت ي كه 7/7/77  در دبستان شهداي وطن، سنگ بنايش كار گذاشته شد. زمان خداحافظي مي رسد. با خنده قرار بعدي را مي گذاريم  4/4/404.(شايد اگر اميد به زندگي يمان بالا بود قرارمان مي شد 4/4/444. ) و خداحافظ. خداحافظ. باران هنوز مي بارد. نم نم. من دلم هواي جوانتري هايم را مي كند؟ نمي دانم. نمي دانم. به خانه كه مي رسم نيروي تازه اي يافته ام انگار و البته بغض هايي كهنه در من بيدار شده اند. بغض هايي كه چرايي شان را هم درست نمي دانم. لابد نهار خوشمزه اي درست كرده ام. بعد هم شام خوشمزه اي. نگذاشته باشم لحظه ها هدر بروند. با دخترك بازي كرده باشم. با هم نقاشي كشيده باشيم. برايش قصه گفته باشم. نشسته باشم  نوشته ها و شعرهاي جوان تري هايم را خوانده باشم و گهگاه يكه ام خورده باشد از ديدن ندايي كه بوده ام. اتو بزنم پيراهن هاي راه راه و چهارخانه را. دستمال بكشم به اشيا و پاك كنم غبار گل هاي پاسيو را. دخترك خوابيده باشد و من كتابي دست گرفته باشم. شايد هم پاشده باشم به وبگردي. طرف هاي غروب كه مي شود، انتظار بكشم كه مرد خانه بيايد. وقتي آمد، روزمره ها كه گذشت، خستگي ها كه ته كشيد، گپ وگفتي كه داشتيم، رمقي اگر مانده باشد، پاشويم برويم پي ديوانگي هامان. قدمي بزنيم در حاشيه ي زاينده رود. دخترك روي شانه هاي پدرش سوار باشد و با هم آواز بخوانيم و در حالي كه به روي خودمان نمي آوريم سرما را، ادامه دهيم به پياده روي و آرزو كنيم كه اين شب تمام نشود.

 

پانوشت: اين ها را به دعوت مشق شب نوشته ام. خاطره ي 9/9/99 را يعني. براي من كه سخت است پيش بيني دو هفته ي بعدم، اين خاطره نويسي پيش از اتفاق، جانكاه بود؛ اولش به خصوص. خواستم از زيرش شانه خالي كنم. بيايم راستش را بگويم. بگويم كه هيچ تصوري ندارم از 9/9/99. بگويم كه برايم فرقي نمي كند بودن و نبودن م. كه اصلا از كجا معلوم 9/9/99 باشم من؟ اما گفتم بگذار حالا كه فرصتي پيش آمده، كمي به خودم فشار بياورم و كمي روزهاي نيامده را تصوير كنم. جدي نگيريد اين خاطره را. در دنيايي كه قطعيتي ندارد، اين خاطره نويسي به جوك مي ماند.

 

در ضمن، همه ي دوستان دعوت ند. ببينم 9/9/99 چه مي كنيد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 2:48 |

باران
باران مرا می بوسد
باران به من سیلی می زند
باران نام دیگر توست

ندا ـ شنبه ۲۸شهریور ۸۸

راستی! دیروز آب را باز کردند. زاینده رود دلبری می کند باز. باران امروز هم که... خدا.. شکر.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 12:47 |

نه هنوز
ولاديمير: واقعاً داره بي‌معني مي‌شه.
استراگون: نه به اندازه‌ي كافي.

در انتظار گودو - ساموئل بكت

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 21:12 |

شيرجه‌هاي نرفته

تكليف آدمي كه وابدهد چيست؟ تكليف كسي كه خودش را به دل‌ش بسپرد و دل‌ش را به ... بايد چه كرد در برابر آدمي كه حواسش نيست به قواعد دنيا؟ كه فراموشش مي شود هي چهارچوب ها و خط‌كشي ها را؟ من كه مي‌گويم چنين آدمي را بايد تنها گذاشت. دورش را خالي كرد. تا حالي‌يش بشود كه كجاست. تا خوب شكنجه شود. آنقدري كه برايش دروني شود  قوانين دنيا. كه دل‌ش را ببوسد و بگذارد كنار. ياد بگيرد سنگ بودن را، ياد بگيرد كه در همان چهارچوب‌هاي معين حركت كند. بي‌رحمانه است. مي دانم. اما خب حالا مثلا بي‌رحم هم نباشم من در گفتار، فرقي مي‌كند؟ دنيا كه چشم به راه من نيست كه نسخه اش را بپيچم. خود آدم‌ها حسابي كاربلدند. وقتي يكي واداد، وقتي يكي دل بست، خوب بلدند سنگ شدن را. خوب بلدند شكنجه دادن را. اين حرف ها راكه من مي‌زنم، خرده‌ام نگيريد. حكايت‌م حكايت همان پادشاهي است كه شازده كوچولو با او برخورد كرد. همان كه دستوري مي‌داد و حرفي مي‌زد كه مي‌دانست عملي است. تا حرمت خودش را نگه داشته باشد. بله. بله. حرمت نگه مي‌دارم گلم، دلم! (سلام حسين پناهي!) مي‌گويم بگذار حالا كه دنيا و آدم‌هاش برايم تره‌اي خرد نمي‌كنند، لااقل خودم جوري تا كنم با دنيا كه مثلا توي ذوقم نخورد و مثلا خيال كنم كه سختگيري‌ها و بدخلقي‌هاي دنيا، باب ميل من است و خب چه جاي گلايه؟ چه فايده كه هي بنويسم از آنچه دل‌بخواه من است و خواهش قلبم؟ چه به جامي‌ماند از آدم وقتي كه چشم انتظار چيزي است و نمي شود آن؟ كامو در سقوط جمله‌اي مي گويد از زبان ‍ژان باتيست كلمانس كه نقل‌ش اينجا خالي از لطف نيست: " و شیرجه‌های نرفته، گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می گذارد. "  حالا فهميديد ماجرا را؟ به قول قيصر امين‌پور من تمام استخوان ِ بودنم درد مي‌كند. تكليف‌م چيست؟ لابد دانسته ايد تاحالا. بايد تنهايم بگذاريد و دورم را خالي كنيد. تا حالي‌يم بشود كه كجام. خوب شكنجه شوم. برايم دروني شود قوانين دنيا. دل‌م را ببوسم و بگذارم كنار. ياد بگيرم سنگ بودن را. سنگ بشوم. بي كم و كاست. (سلام منوچهر آتشي!) بي‌رحمانه است؟ خب چه چاره؟ بايد كنار آمد.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 21:12 |

کسی مرا نمی بیند

این خانه بوی مرگ می دهد. این را گُل‌های گوشه‌ی پاسیو هم فهمیده‌اند که هِی می‌پژمرند و هی می‌میرند؛ اما نمی‌دانم چرا پدر انکار می‌کند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده... می‌گوید همه چیز سرِجایش است، اما چشم‌هایش چیز دیگری می‌گویند؛ یعنی اصلاًخودشان را پنهان می‌کنند تا چیزی نگویند. دست‌هایش هم حوصله‌ی مرا ندارند؛ نه مرا دربر می کشند نه گیسوان ابریشمی‌یم را نوازش می‌کنند... چرا؛ آن‌روز دست‌های پدر، گونه‌های مرا لمس‌کردند... صورتم گُر گِرفت. جای سیلی پدر می‌سوخت. پدر گفت:«مگر دیوانه‌ای؟» همه‌اش تقصیر همسایه بود. از پشت پنجره دیدم که داشت با پدر حرف می‌زد. صبح پسرش آمد در ِخانه‌ی ما. من گفتم بیا تو. گفتم مشق‌هایت را بیاور تا کمکت کُنم. گفتم معلّم‌بازی می‌کنیم. نشستیم کنار پنجره. من به او املا می‌گفتم. برایش صداکشی می‌کردم و او می‌نوشت] - مادر! تو را خُدا آهسته بگو! مادر تو را خدا... و او دفتر را پرت‌کرد گوشه‌ی اتاق و مرا نفرین کرد. پدر را نفرین کرد و خودش را نمی‌دانم چرا نه [اشکم  سرازیر شُد. او دیگر ننوشت. موهایش را بوسیدم و گفتم:«باشد آهسته‌تر می‌گویم. بنویس پسرم! » و با پشت دست‌م هول هول اشک‌هایم را پاک‌کردم. او هاج‌و‌ واج مرا نگاه‌کرد. گفت:«دیوانه شده ای» و من دیوانه شدم و سرم را هی به شیشه کوفتم و جیغ کشیدم. او دفترش را برداشت و هراسان رفت.

   پدر همه‌چیز را نمی‌دانست، ولی فکر می‌کرد می‌داند؛ او نمی‌دانست که دیوانگی ِ من تازه نیست... از روزی که مادر رفته، دیوانگی‌هایم قد‌کشیده‌اند. بزرگ شده‌اند و من برایشان مادری می‌کنم. پدر نمی‌داند که من با یک پیرمرد عینکی که مُدام به ساعتش نگاه می‌کند و منتظر زنی است که هرگز نمی‌آید، دوست شده‌ام و خلوت‌م را با او پُر می‌کنم و او از روی مقنعه‌ی صورتی‌یم گیسُوان‌م را نوازش می‌کند. روی نیمکت چوبی پارک، مرا کنار خودش می‌نشاند و برایم قصّه می‌گوید. من هم با او راه می‌روم و حرف های قشنگ به او می‌زنم. پدر نمی داند که حرف‌هایی را که سهم ِاو بوده‌اند، گوش‌های دیگری می‌شنوند. از وقتی به پیرمرد گفته‌ام پدر و مادرم مُرده‌اند، بیشتر به من محبّت می‌کند؛ نمی‌دانستم مرگ یک نفر این‌قدر برای اطرافیانش خوب است. دلِ پیرمرد برای من می‌سوزد. برایم شکلات می‌خرد و برای این که دل‌م را به دست آورد، با دست‌های پلاسیده‌اش، شکلات در دهانم می‌گذارد. به پدر نگفته‌ام و او نمی‌داند.

   خانه را دوست ندارم؛ هنوز بوی پیراهن‌های مهمانی مادر را می‌دهد. ـ کفنش هم از همین است؛ نه؟ پدر این را که شنید سرم داد زد. گفت تو حق نداری درباره ی او حرف بزنی! پیراهنش را چسبیدم: اگر زنده است پس کو؟ اگر تو زنده ای پس چرا من... نگذاشت حرفم را تمام کنم. مرا به گوشه‌ای پرت کرد و از خانه بیرون زد. در را محکم بست. صدایی گنگ در من پیچید، مثل صدای خاکستری مادر وقتی نفرین می کرد. پدر... زورش فقط به من می‌رسد. شاید برای همین از او بیشتر از مادرم بدم می‌آید. اگر پدر مَرد بود، مادر این‌قدر نمی‌مُرد و این‌قدر ما را نمی‌کُشت. دفعه‌ی آخر آن‌قدر مرده بود که نمی‌توانست چمدانش را بردارد. من با دست های کودکانه‌ام چمدان‌ش را هُل دادم. وقتی او از در بیرون رفت، با چشمانی خالی نگاهش کردم و در را بستم. او نمی‌خواست بماند؛ او نمی‌توانست بمانَد؛ او نباید می‌ماند... پدر مرا توی اتاقم فرستاد و در را از بیرون روی من قفل کرد. صدای در ِخانه آمد؛ صدای گام‌های شتابزده‌ی پدر روی پلّه‌ها؛ صدای فریاد مادر که می‌گفت ما را نمی‌خواهد و صدای هق هق سرد پدرم که مرا لرزاند. هِی خودم را به در اتاق کوفتم و جیغ زدم. پدرآمد. در را باز کرد. تنها بود... تنها و دل‌شکسته. او از هم پاشیده بود.

و من از او، از مادر، از صدای تق تق کفش‌های زنانه و از هق هق دیرگاه مردها بدم آمد...

خانه بوی مرگ می دهد؛ نه از آن مرگ‌ها که آدم را به آسمان می‌برند، از آن مرگ‌ها که اول آدم را با رختخواب‌های بی‌روح و بعد زیر ِخاک با کرم‌های هرجایی هم‌آغوش می‌کنند. اصلاً مُردن‌ی که آدم را به آسمان ببرد، نیست. این را به خانم معلّم‌مان که گفتم، زیر لب چیزی گفت و دست‌های کوچک مرا از روی میزش کنار زد. او هم فکر می‌کند من دیوانه‌ام؛ چون مثل بقیه نیستم؛ وقتی حرف‌های بی‌مزه می‌زند و خاطرات مسخره‌اش را تعریف می‌کند، مثل بقیه‌ی بچه‌ها نمی‌خندم و وقتی او با خط‌کشِ کلفت‌ش روی دستم می‌زند، گریه‌ام نمی‌گیرد...

کاش فقط خود خانه بوی مرگ می‌داد؛ همه‌جای خانه بوی مرگ می‌دهد... از طاق که هر روز شکستگی دل‌ش بیشتر می شود گرفته تا چراغ‌های خانه که یکی یکی کم نور می‌شوند و می‌سوزند. تلویزیون هم بوی مرگ می‌دهد؛ بوی تازه‌ی مرگ و همه‌اش نشان می‌دهد که یکی می‌میرد. یک بار مردی با تفنگ دخترش را کُشت و بعد هم خودش را کشت ـ به خُدا خودم دیدم ـ. من نمی‌دانم چرا هرقدر تیراندازی می‌کنم، عروسکم نمی میرد. تقصیر پدر است که برایم تفنگ ِواقعی نمی‌خرد. به او گفتم یک واقعی‌یش را بخرد؛ چشمانش علامت ِسٶال شد. به عروسکم اشاره‌کردم، گفتم: می خواهم بکُشَم ش تا راحت شود. گفت: من جای تو بودم با چاقو می‌کُشتم‌ش؛ صدا هم نمی‌داد. و بعد خندید؛ عصبی و دستپاچه. بیچاره سعی‌یش را می‌کرد تا خوب باشد. بازوانش را گشود و با نگاهش مرا به سمت خودش خواند. دیربود؛ دیر بود... دست عروسکم را سفت چسبیدم و پیش او نرفتم. لبخند پژمرده‌ی پدر روی لبانش خشکید...

رفتم به اتاقِ خودم، روی تخت‌م نشستم و عروسکم را بوسیدم. بعد دستش را با چاقو بریدم. طفلی دردش می‌آمد، ولی چیزی نمی‌گُفت. خود او هم می‌دانست که این طور برای همه بهتر است. گذاشتم‌ش روی تخت و کنار ِاو دراز کشیدم و بوییدم‌ش و بوسیدم‌ش و گریه کردم... بعد پا شدم به مادرم زنگ زدم؛ یعنی به زنی که می‌گفتند، مادرِمن بوده. مردی گوشی رابرداشت. گفتم:مادرم را می‌خواهم. مردِ خواب‌آلوده، با اکراه زن‌ش را صدا‌کرد. من به آن زن گفتم: عروسکم مُرد، یعنی خودش را کُشت... زن خندید و گفت: خوش به حالش راحت شد. گفت: حالا چه شکلی؟ گفتم: با چاقو. گفت: اگر من جای او بودم قرص می خوردم تا راحت شوم. گفتم: من هم می‌خواهم خودم را راحت کنم. زن نشنید؛ یعنی نشنیده‌گرفت؛ یعنی نخواست مرا جدّی بگیرد... با بی‌حوصلگی گفت: کاری نداری؟ و گوشی را گذاشت. قلب‌م تیر کشید؛ خُرد شد و درمن فرو ریخت و دیوانگی‌هام هی قد‌کشیدند. از اتاق آمدم بیرون. پدرم روی کاناپه خوابیده‌بود. صورت زبرش را بوسیدم؛ جای خودم، جای مادرم، جای همه‌ی زن‌ها و دخترهای دنیا... چشم‌هایش را باز کرد. مرا که دید، گفت: نخوابیده ای عروسکم؟ سرم را تکان دادم و گفتم:می‌خوابم بابا... می‌خوابم... دیگر برای مهربانی دیر بود. رفتم سرِ قوطی ِ داروها. از هر‌قرص سه تا برداشتم؛ یکی برای خودم و دوتا برای پدر‌و‌مادرم؛ نمی‌دانم چرا ولی از هر سه‌مان را من خوردم. رفتم کنار عروسکِ بی دستم خوابیدم. به پیرمردِ‌عینکی فکر کردم که با دست‌های خسته‌اش، در دهانم شکلات می‎گذاشت و هی به ساعتش نگاه می‎کرد و همیشه منتظر زنی بود که هیچ وقت نمی‌آمد. و او همه‌ی حرف‌های مرا باور می‌کرد؛ به پسر همسایه فکر کردم که نخواست مادرش باشم و به او املا بگویم و برایش صداکشی کنم. به گُل‌هایی فکر کردم که از بس مُردند، پاسیو تنهاشد. و به زن و مردی فکر کردم که مرا از خدا به التماس گرفته‌بودند ـ اندامم کرخت شده...

 رخوتی خاکستری مرا می‌جَود.خودم را می‌بینم که مثل فرشته‌ها خوابیده‌ام و عروسک بی‌دستم را در آغوش‌‌ِمادرانه‌ام می‌فشرم. خودم را می بینم که مثل دیوانه‌ها در خواب می‌خندم. آرام آرام رها می‌شوم...
پدر و مادرم را می‌بینم که... مرد در خانه‌ای که انکار می‌کرد بوی مرگ می‌دهد و زن در خانه‌ای دیگر در کنار مردی که دوستش دارد. هردوشان در خواب بی‌گناه به نظر می‌آیند. دیگر از هیچ‌کدام‌شان بدم نمی‌آید... چه‌قدر رهاشُدگی خوب است... حالا همه راحت شُدیم... همه….

 

پنجشنبه 15دی ماه 1385

ندا شمس کیا          

                                                  

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 1:12 |

آه

آدم ِکینه ورزیدن نیستم. آدم ِدوست نداشتن. آدم ِ این که رنجیده خاطر که بشوم، واگذار کنم به خدا، آدم ها و بد و خوبشان را؛ تا خدا حسابرسی کند و این ها. نه. من می گذرم.
دلم که بشکند، همه اش می ترسم. می ترسم این آهی که از این دل، بلند می شود، جایی اندوهی را، رنجی را، در دل ِ یکی دیگر، آوار کند . . . نه! من آدم ِ آه کشیدن ِ آنجور نیستم. راضی نیستم که حتی آن که بد کرده، بد ببیند. شاید چون تاب ندارم شکستن کسی را؛ خودم باشم یا دیگری، فرقی نمی کند.
شاید رعایت می کنم تا رعایت شوم. نمی دانم. هرچه هست، وقتی آه می کشم، می ترسم. زود سروقت خدا می روم که خدا! من از حق خودم می گذرم، تو هم از حق خودت بگذر. که خدا این آه، آهِ ناتوانی و رنج است، نه گلایه و شکوه. گلایه ای هم اگر هست، از دل سربه هوای خودم است؛ شکایتی هم اگر هست از ضعف های درونم است. که خدا این آه نشانه است؛ که دلم شکسته و  هوای تو دارم. که دلم قلمروی توست حالا. که مرا برای خودت بردار.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 1:3 |

فراکتال
تکرار می شود همه چیز. انگار که از روی دست هم، نگاه کنند آدم ها. تکرار می شود همه چیز. مقیاس ها فقط فرق می کند. وگرنه همه چیز عین هم اتفاق می افتد. حالا همه چیز ِ همه چیز هم که نه، بیشترشان. باید حواست باشد به اتفاقاتی که افتاده؛ سرانجام شان. آدم ها از روی دست هم نگاه می کنند؛ از روی دست خودشان. سرگیجه ات بیجا نیست. تکرار می شود همه چیز. تکرار می شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 0:4 |

بقا در یک لحظه ی نامحدود

کسی حواسش نبود. همه سرگرم کاری بودند، جاگیر کردن وسایل و بگوبخندهای واپسین و بدوبدوهای آخر. من تنها، فرو رفته در صندلی اتوبوس. تا مگر کِی راه بیفتد. به بیرون نگاه کردم. به پاییز. به خلوت ِ پیاده‌رو. که نگاهم خورد به آن‌ها که آرام و خوشبخت، بی‌اعتنا به چشم‌های ممکن، لب به گونه ی هم ساییدند و  لبخند هم را بوسیدند.

بوی کاج پیچید در مشامم. لبخند زدم. آرام و خوشبخت. و خدا را شکر که زندگی جریان دارد.

شنبه 25 مهرماه 88 ـ

پ ن: عنوان از یکی از شعرهای فروغ خوبم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 19:40 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System