تبليغاتX
...دل م می نویسد
بدون برهم خوردن كليت قضيه
ماجرايي بوده. اتفاقي افتاده. حالا هركدام از ما، مي‎توانيم به دل‎بخواه‌مان آن را تعريف كنيم. آنجوري كه دوست داشته‌ايم، باشد. مي‌توانيم به نفع خودمان يا ديگري، وارد جريان شويم. يكي را خط‌ش بزنيم. يكي ديگر را پررنگ‌ش كنيم. بعضي قسمت‌هاي ماجرا را، جور ديگري تصوير كنيم. بعضي جاها را با آب و تاب تعريف كنيم و از بعضي جاها سرسري رد شويم. از خودمان چيزهايي سرهم كنيم و پيوست كنيم به اصل داستان. براي تسكين يافتن، براي عذاب نكشيدن، براي توانا بودن بر ادامه، براي نمي دانم.
اين‌ها هيچ‌كدام تغييري در اصل ماجرا نمي‌دهند. اتفاقي افتاده و همين. اين كه  يك ماجرا چه جور روايت شود، تغييري در چگونگي‌ رخ‌دادن‌ش ايجاد نمي‌كند. فقط اينجور خودمان را تسكين مي‌دهيم، خودمان را گول مي‌زنيم، نمي‌دانم، نمي‌دانم. يك جور بازي. يك جور فرار. شايد هم كم‌كم باورمان شد كه واقعاً اينجوري كه ما تعريف مي‌كنيم، اتفاق افتاده . البته كه كليت قضيه برهم نمي‌خورد!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 1:3 |

پس از اين زاري مكن

هوس ياري مكن

تو اي ناكام   دل ديوانه

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 21:53 |

پنجره ي رو به خيابان

هر كسي در انزوا زندگي مي‌كند و با اين همه گاه‌گاه مي خواهد خودش را به كسي بچسباند. هر كسي برحسب دگرگوني‌هاي روز، آب و هوا، كار و بارش و جز آن، ناگهان دلش مي‌خواهد بازويي ببيند تا به آن بياويزد. او نمي‌تواند بدون پنجره‌اي رو به خيابان ديري بپايد. و اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند، و فقط خسته و مانده، دم هره‌ي پنجره‌اش مي‌رود، با چشماني كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم مي‌چرخد، بي آنكه بخواهد بيرون را بنگرد و سرش كمي بالا گرفته، حتي در آن گاه نيز اسب‌هاي پايين او را به درون قطار گاري‌ها و هياهويشان،  و از اين قرار سرانجام به درون هماهنگيِ انساني پايين مي‌كشاند.

 

از مجموعه داستان هاي كافكا- ترجمه ي امير جلال الدين اعلم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 19:37 |

در خودم گُم

به كجا مي‌رود اين راه؟ به كجا مي‌كشانندم اين گام‌ها؟ كدام جهنم را خيز برداشته‌ام؟ كدام بهشت را؟

شهريور ۱۳۸۸ 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 15:30 |

فقط چون كه

مي‌داني ريچارد؟ دارم خودم را مي‌گذارم جاي زني كه آن شب توي كافه، خيره‌ي چشمانش شده‌اي و شروع كرده‌اي به گفتن، شايد هم نوشته‌اي و او بعد خوانده باشد: "فقط چون كه . . .مردم فكرت را دوست دارند. . . معنايش اين نيست كه. . . مجبور باشند. . .بدنت را هم دوست بدارند.."

چشمانم را مي‌بندم و  تصور مي‌كنم آن لحظه را.. كه زن جاخورده باشد. رعشه افتاده‌باشد به جانش، قلبش. به‌ش برخورده‌باشد. كه انتظار چنين نگاهي را نداشته‌بوده كلاً. اين بي‍رحمي و اين‌خشونت عريان. صميمانه تاييدت كرده‌باشد اما. بعد به گريه افتاده‌باشد در تنهايي‌يش. نه كه زياده بد تاكرده باشي با او. بي‌رحمي دنيا و تلخي واقعيت به‌خودي‌خود گريه‌آورند؛ فقط وقتي از جانب عزيزدلي گوشزد مي‌شوند، بي‌رحم‌تر مي‌نمايند، تلخ‌تر.
مي‌داني ريچارد؟
بعضي واقعيت‌ها را نبايد هي به رخ كشيد. دردش بيشتر است اينجور.  كاش زودتر يادت مي‌افتاد به واقعيت‌هاي مهم ِ ناگفته‌اي كه تاب سكوت كردنشان را نداشتي.

پ ن 1 : اين چندسطر، حاصل ريچارد‌ براتيگان‌ خواني است. و شعر "فقط چون كه" ( كه كامل‌ش بريده‌بريده در اين چندخط  آمد) .

پ ن 2 : شعر "مرد" ريچارد براتيگان را قبلاً گذاشته‌ام: «كلاه كه سرش باشد/ حدود پنج اينچ بلندتر است/ از يك تاكسي» واقعيت بي‌رحم. واقعيت عريان.


+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 0:49

سوءتفاهم
زيباتر از من بسيارند. هزار هزار. فهميده‌تر هم به همچنين. حالا اگر بخواهم بشمرم، محاسن ِ ديگران را و كاستي‌هاي خودم را، اگر بخواهم منطقي باشم و خطكش‌م را بردارم و ببينم نمره‌ام چند است، خب، شايد با ارفاق از تجديد شدن برهم. در همين حد يعني.

حالا اگر يكي آمد و از ميان اين همه آدم، خاطرخواه من شد، ازچندحالت خارج نيست:
يا سوءتفاهمي شده، يا .. خب.. همان سوءتفاهمي شده.

خب، سوءتفاهم را هم نبايد دامن زد. من تازه دانسته‌ام. شما هم كه مي‌دانيد لابد.


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 23:16 |

رسوب
گاهي ناخودگاهِ آدم، دست آدم را براي خودش رو مي كند. كه بعضي اتفاق‌ها، بعضي آدم‌ها پررنگ‌ند در زندگي‌يت و اين دست تو نيست كه بخواهي باشند يا نه. رسوب كرده اند در تو ؛  گذشت زمان، و مشغله‌هاي جور و واجور هم، هرچند خودآگاه‌ت را خلوت كند از حضورشان، اما در ناخودآگاه‌ت جاخوش كرده‌اند؛ بي كه حتي خبرت باشد.

بعداً نوشت: براي اينكه يادم بماند: عصر ديروز و سرانگشتاني كه مرا ياد نداشته‌هايم انداختند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 13:41 |

خودزني
خودم را در خودم خفه مي كنم. تقلای جنونبار روحم را. مي‌رسم به مرز جنون، به مرز نابودي. خودم، خودم را نجات مي‌دهم، با دلداري‌ها و زمزمه كردن آوازهاي روشن ِ دروني بيگاه. با پناه بردن به فراموشي و رخوت و كرختي. خودم، خودم را پرت مي‌كنم به اعماق درهم ِ ظلمت، با هي مرور كردن زخم‌ها و زخم‌ها. هي غلت زدن در هزارتوي كابوس‌هاي جور و واجور.

آدم كه سنگ صبور خودش باشد، همين است ديگر. چاره‌ي ديگري هست؟ نه به گمانم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 23:3 |

آدم‌ها
آدم‌هاي بي‌خيال. آدم‌هاي قوي. آدم‌هاي خونسرد. آدم‌هاي سرد. آدم‌هاي بي‌تفاوت. آدم‌هاي بي‌رحم. آدم‌هاي فراموشكار.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 21:42 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System