از خانه مي زنم بيرون و... زل مي زني به من و... زل مي زني به زن و...
چه قدر فضا زنانه شد!
بگذار يك جور ديگر بگويم.
من از خانه بيرون مي آيم و خيره مي شوي به من و ...
نه!
اصلا بيا از آخرش شروع كنيم
-"چيزي كه ابتدا نداشت، چه جوري انتها داره؟"
يك روز بهاري بود كه درخت اقاقيا صداي يواشكي هاي دخترك را شنيد. دل ش گرفت و دلم گرفت و بعد رها شدن هق هق ... چادرش را انداخت روي صورتش تا نه خورشيدِ ظهر شكستن ش را ببيند نه هيچ كس ديگر...
–ولم كن مي خواهم به حال خودم باشم
باش!
هميشه باش!
پارك مطالعه جاي خوبي است؛ براي چاي خوردن، نشستن بر نيمكت سنگي در سايه ي اقاقيا، يكي شدن با آسماني كه درخت هاي سر به هوا قاب ش گرفته اند، "يله بر نازكاي چمن رها شدن" ،و...
حالا وسط راهم؛وسط راهيم.
"من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم."
مي ايستم. نفسم بالا نمي آيد. چيز زيادي نمانده تا به آغاز برسيم.
هميشه عاشقِ«سال تحويل»هاي خواب آلود بوده ام: حلول سال يك هزار و چندصد خورشيدي... و بعد هم لبخند و بوسه و شوق و ذوقي كودكانه تا همه جمع شوند و يك خاطره ي توأمان را...
"من از سرزميني مي آيم كه مردمش عادت ندارند
هر روز صبح
چشمان خود را عوض كنند"
اصلاً بي خيال عكس و يادگاري 19سالگي؛ مي خواهم برعكس باشم! مثل خودم؛ نه اين عكس ها كه از هزارتا يكي شان به من شبيه است.
-چشم ها را بايد شست!
.....................................................................................................................
..................................................................................................................................................................................................................................................................................................[ اين قسمت ها در نسخه ي اصلي خوانده نشد.]
البته مي تواني فكر كني صفحه كليد ديوانه شده(بدون بر هم خوردن كليت قضيه!).
رياضي یم خوب نيست ؛ انگشت هايم همان ده تا مانده. حساب روزها از دست م در رفته؛ ماه ها هم خواهد رفت.
قواعد خودم را دارم؛ يك با يك، دو نمي شود؛يك هم نمي شود. ديگر اين ها را خوب بلدم.
يكي بيايد اين ها را به استادهاي من تفهيم كند شايد توانستند با من كنار بيايند...
ك ا ت !
__________________

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
چه برفی بود. آدم ها سراسیمه می دویدند تا مگر سر پناهی...
برف....
برف....
برف....
آن ها زیر یک چتر ایستاده بودند و مهم نبود که برف می بارد یا نه...
این پست حذف شد.
مطالبش یعنی.![]()
۳۰دی ماه۸۶
الان "بگونیا"پیش من است.
دوستش دارم
کاش بتوانم خوب ازش مراقبت کنم
------
پ.ن۱:
ممنون مهربان!
پ.ن ۲:
آن روزها گذشت . . .
«و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پُر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که هم چنان که تو را می بوسند
در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند.»
حال م را به هم می زند این «دورو»بودن آدم ها و این صداقت و اعتماد فراگیر من به عالم و آدم
احمقانه است. احمقانه است؛ نهایت همه چیز تنهایی است: ت ن ه ا ی ی
در نهایت هر جور که حساب کنی«تنها»یی. خودت هستی و خودت. ایرادی هم وارد نیست؛ هر کسی(از پدر ومادر گرفته تا....دوست و همکلاسی و... هرآشنا و غریبه ای که فکرش را کنی) دلتنگی های خاص خودش را دارد؛ دغدغه های خودش را و....
تصمیم گرفته ام از تمام ِ هستی به خودم قناعت کنم؛ به خودم
خوشبختی در رهاشدگی است...
دارم آهنگ ِ«گُلِ گُلدونِ من»سیمین غانم را گوش می دهم... وچه قدر خوب است...
دلم می خواهد حرف بزنم...
.
.
.
.
اصلاْ بگذریم.