تو کیستی؟
تو هم آیا هیچ کسی؟
پس ما یک جفتیم.
به هیچ کس مگو!
مبادا رسوایمان کنند.»
امیلی دیکنسون
۲.
۳.
«آن جا که چشمان مشتاق برایت اشک می ریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد» دکتر شریعتی
پ.ن۴:بروم بخوابم...
آمدم رویای شیرین...
مهربانی...نرم خویی....آسان گیری...پشتکار...
.
.
رهاشدگی...
آرامش...
پرسش: 1.پياده رو عاشق تر است يا برگي كه در آغوش باد؟ 2.درخت عاشق تر است يا پياده رو؟ 3. اصلاً لفظ عاشق تر درست است؟ 4. چگونه مي توان بدون راستي و درستي زيست؟ 5. چرا درخت آوازهاي پرنده را كه شنيد، به حرف آمد؟عشق يا ترحم يا عذاب وجدان يا....؟
پي نوشت1: مهم دوست داشتن است... مهم نيست كه درخت باشي يا پرنده يا سنگ صبور... مهم نيست كه چندشنبه باشد... مهم نيست كجاي دنيا ايستاده باشي،مهم بودن تو ست؛ مهم عشقي است كه در رگ گياه ،آواز پرنده ، سكوت سنگ صبور و ديوانگي هامان وجود دارد...
پاسخ ها: 1. هر كدام به نوعي 2. كفش هايي كه هم گام ند شايد... 3. نه زياد؛ من درخت و پرنده را هر كدام يك جور ديگرگون عاشق م و هنگامي كه تفادوت زاييده شده مقايسه درست نيست... 4.نمي توانم؛نمي شود... وقتي كسي دروغي گفته،تو تا هميشه دلت مي لرزد كه نكند باز... 5.اميدوارم كه عشق... «عشقي بي قاف؛بي شين؛بي نقطه» اين پرنده آوازهايش را بي هوا نخوانده ...
پي نوشت 2:دلتنگي چندماهه مان را،امشب گشايشي حاصل مي شود. جاده ي تهران - اصفهان و غزل بانو...
پي نوشت 3 يا بي ربط نويسي سوم: نگراني اين روزهام درس هايم است و...نقطه چين ها را خودم يك فكري مي كنم، درس هام را دعا كنيد!
پي نوشت 4: اگر تا نوروز نيامدم پيشاپيش شادباش مي گويم. تا دوباره
و البته اندوهي هم...
وبگردي مي كردم كه به جمله اي برخوردم :
اين ما نيستيم كه عاشق ميشويم اين عشق است كه ما را انتخاب ميكند
بعد از ۹ سال به دبستان رفتم... با یاران دبستانی...
چه زود گذشت...
چه زود گذشت...
خانم مدیر مرا نشناخت... نگاهم کرد... بعد ناگهان خندان گفت: شمس کیا؟ فریبا شمس کیا؟
یعنی این قدر تغییر کرده ام در این ۹ سال؟
و خانم مالکی آموزگار پنجم ابتدایی مان هم تا من را دید، گفت: تیزهوش کلاس![]()
و چه قدر گفتیم و خندیدیم...
«آن روزها گذشت
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک...»
« عشق شادی است
عشق آزادی است
عشق
آغاز ِآدمیزادی است...»
هرگز نبوده
قلب من این گونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین...» احمد شاملو
ــــــــــــــــــــــ
سپاسگزارم و آرام....
من لبخند می زند به دنیا
«يك نفر از غبار آمد و زد زخم هاي هميشه بر بالم...»
- من شكسته است.
من خسته است.
- من كم آورده
-من ساده است.
من كودك است.
- من ... .
- من براي خودش متاسف است.
-من حالش به هم مي خورد از اين دنياي بي رحم
-من مرده است... و نمي خواهد آرامش كذايي ش به هم بخورد...
خدايا! منو ببخش.
خدايا! منو رها كن از اين احساس...
خدايااااااااااااااااااااااااااا! بيشتر از همه شرمنده ي تو هستم. لعنت به من!
رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم
سيصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کِشَم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن، من به فنجان تو نمی گُنجم
ديده ام در جهان نما چشمی، که به تکرار می کشد فالم :
«يک نفر از غبار می آيد»! مژده ی تازه ی تو تکراری ست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلکم!
من را ببخش که شرمنده ی تو ام.
جنون ِ نوشتن دارم؛
اين روزها حال و احوال چندان خوشي ندارم؛ يك جور خلاء
كاش خدا به من مرخصي مي داد.
وقتي سكوت مي كني هزار تعبير زلال مي توانم...
وقتي كه خودت را خلاصه مي كني در چند واژه ي بي رمق ، دلم مي گيرد.
وقتي جادوي واژه ها را نمي دانيم، درمانده مي شويم...
اصلاً بيا سكوت كنيم.
«باد ما را خواهد برد»
------------
عنوان نام كتابي است از مصطفي مستور
من...
کاش ...
اصلا بیا چشم هایمان را ببندیم و به هیچ چیز فکر نکنیم.
این بهترین راه است دوست من!
فقط... فقط...
مراقب خودت باش!
و دیوانگی هایم را به دل نگیر.
قول می دهی؟
"این بار با چشم بسته هرچه بگویی،قبول!"
«از ديده خون دل همه بر روی ما رود
بر روی ما ز ديده چه گويم چه ها رود...
ما در درون سينه،هوايی نهفته ايم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود...»
چه حس و حالی دارید این روزها؟
بهار در من به نفس نفس افتاده، شوق کودکانه ای دارم...
بی خیال رنج ها و اندوه ها، لبخند می زنم و اندیشه می کنم بهاری را که...
سپاسگزارم از خدا و تمام لحظه هایی که به من ارزانی داشت؛ از همان 1/1 تا...
آسمان این روزها بی شباهت به آسمان اردیبهشت نیست... و من هستم؛ با تمام کاستی هام با تمام دیوانگی هام...
می دانم جای این حرف ها این جا نیست اما این هوا مرا «هوایی»می کند؛دیوانه حتی!
نوروزتان پیروز
پاشو پاشو، پاشو گلدونو بيار وقتشه سنبل بكاريم
اگه نوروزم نياد با يه غزل عيد مياريم...
نگو فروردين ما چند سالي مونده تا بياد
عيد عاشق هر شبه تقويم و ساعت نمي خواد
بي بهارم ميشه گاهي خواب نرگس ببينيم
وقت و بي وقت تو خونه سفره ي هفت سين بچينيم
□
سيني سبز سرود گوشه ي انباره هنوز
رو سر انگشتاي تو سوز خوش تاره هنوز
يه سبد سلامتي هنوز تو گنجه ي تنه
يه كتاب خورشيد هنوز تو بقچه ي دل منه
من ديگه منتظر هيچ كسي نيستم كه بياد
دل من از آسمون معجزه اصلاً نمي خواد
چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره
دست بي منّت تو پر از بهار منتظره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعری زیبا ازشهیار قنبری با صدای گوگوش
« این روزها خیلی بدم، خیلی پریشانم
انگار آهی در دلم گم کرده راهش را...»
محمدجواد آسمان
--------------------
پ.ن: این قدرها بد نیستم...
چه بنويسم؟ كدامين حرف هماني خواهد بود كه...
حوصله ي سوءتفاهم ها را ندارم؛ اين كه همه اش نيمه ي خالي ليوان ديده مي شود... اين كه مراقب باشم مبادا حرفي، كسي را بخراشد و بخروشد و...
خودمان با همه بد تا مي كنيم و انتظار داريم هستي هلهله كنان به استقبال ما بيايد؛از همان بامداد، به آينه مان اخم مي كنيم و طبيعي است كه تنها چيزي كه هديه نمي گيريم، لبخند است....
اصلاً...
كات!
اين روزها سبكبال م؛ انگار قاصدكي بر شانه هاي باد...
از حماقت هايم كه بگذرم، اين روزها عجيب خوبم. تجربه ي ديوانه وار همه چيز. راه مي روم، درد مي شوم، سكوت مي كنم، نفس مي كشم، آه مي شوم ، نگاه مي كنم ،پرحرفي مي كنم، مي خندم- قهقهه اي بي گاه حتّي در پسين زمستان-
و اين ها نشانه هاي خوبي است... كه هستم. كه درمن چيزي زنده است كه مرا به جلو مي راند؛ به سطرهاي بعدي...
مي تواني به واژه هاي درمانده ي متن خيره بماني،يا گم شوي در ميان آنچه كه... ياحتّي ناسزا بگويي به نويسنده؛ اين ها مهم نيست.
مهم بودن است؛ سعي در بودن...
وكاش باشيم؛
«باد ما را خواهد برد»