با تمام انگشتانم... با تمام قلبم...
که بایستی. که بخندی. که قوی باشی. که خوشبختی را نفس بکشی. نفس عمیق...
لعنت به این قاعده های دست و پاگیر که عشق را به گریه انداخته
نفس بکش ! نفس عمیــــــــــــــــــــق
و بدان که من به همین ها خوشنودم... حضوری آن چنان که خورشید سر به هوای اسفند
و نیروی شگرف قلب هامان
نفس بکش !
و به آرامش آن روزهای اسفندم سوگند که آرامم و در جریان...
----
پ ن۱: ![]()
پ ن۲:«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد»
پ ن ۳: خوشبختی هدیه ی کوچکی است برای این مهربانی ها ...
پ ن ۴: «تنها صداست که می ماند»
پ ن ۴: حذف شد
كودكي يت را ديدم. شايد كمي بازيگوش تر...
وقتی خدا نشانه مي فرستد . . .
شباهت باور نکردنی یمان
که تو بخندی. که من اخم کنم. که او گیج شود.
که تکثیر شده باشی در همه ی آدم ها...
--------
پ.ن:عنوان نام كتابي ست از برادر بزرگوارم عباس كيقبادي
آنقدر رقصید که افتاد.
آنقدر افتاد که نخندید. که نمی خندد. که دلش صدباره لرزید. و کاش سنگ صبور تاب بیاورد...
--------
پ ن:و شرشر ِ آب معدنی روی مانتوی شیما و...خنده های من و نیلوفر![]()
که پنجره را باز کنی و پر شوی از هوای تازه. نسیم اردیبهشت چادرت را مست کند؛ خودت را هوایی.
که کودکی ۴-۵ساله با بلوزی نارنجی به تو تکیه کند؛ به تیک تاک قلبت. که بی قیدانه با انگشتان جوهری تو بازی کند و در تو گیج بخورد رویاهای نیمه تمام ت.
پ ن۱: یک ماه چه قدر می شود؟ -حالا هرقدر گام هام را شتابزده بردارم-
پ ن۲: بهانه گرفت. خاموش شد. - ندا را می گویم.-
۲۴ اردیبهشت ۸۷
خودش را رها کرد. خندید. شادی و هیجان در رگ هاش جا به جا شد. نگاهش را به وسعت لبخندشان پاشید. خندیدند. شگفتی را نفس کشیدند. هیجان ـ با همانی را. رهاشدگی را.
حسی مشترک متولد شد: غریب و خواستنی. که به پرحرفی بیفتد. که غرق شود. که دل ببازد. که کم بیاورد و کم شود...
پناه برد به تنهاییش. به فاصله ها... که سکوت کرد. که می ترسید. که نمی خواست. که نمی شد.
که دنیا کوچک بود. او کوچک بود. دیگری کوچک بود.
ندا
این شد که مثل احمق ها بی خیال آمارریاضی شد و اومد نت.
بد بودن خیلی سخت است و من این روزها سرسختانه بدم.
پی چیزی می گشتم. چشمم خورد به برگه ای با عنوان«عروسک های بادکنک به دست» که گوشه اش نوشته شده بود :
برای سرکار خانم شاعر توانا که فضاسازی ذهن شاعرانه اش سرشار از دغدغه های اجتماع است.خوب تصویر می سازد و شعر می گوید متاسفانه فامیلش را نمی دانم
۸۴/۷/۱۴
یا یکی از برگه های امتحان ادبیاتم (دوران پیش دانشگاهی)که :
در دوستی و دنیای دوستانه،رنج و عذاب و شکستن و ... وجود ندارد.
.
.
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
بیشتر گشتم تا مگر چیز دیگری بیابم... نگاهم افتاد به تقویم هنر قرمزرنگم....
چقدر همه چیز ناپایدار است.
دست های تو ولی بالا نبود»
"اشكم زود سرازیر می شد. هر احساسی كه ربطی به مهربانی و
محبت داشت باعث ایجاد بغض در گلویم می شد و همیشه هم
نمی توانستم آن را كنترل كنم. "
خاطره ی دلبرکان غمگین من، مارکز
هی نبش قبر می کند روزهای رفته را. برایش بودنت کافی است. شنیدن ت از سرش زیادی ست... کجایی در این عصر آدینه؟ حزن سازت که را می لرزاند؟
این جا که منم آینه از تصویر زن تهی شده کم کم و ...
پنجشنبه ی دلگیری است. حالم زیاد خوب نیست. و این طبیعی است. آنقدر طبیعی که ... بگذریم.
چه زود گذشت این یکسال. ۱۹ اردیبهشت ۸۶ بود که من و نیلوفر و نیوشا نمایشگاه کتاب تهران بودیم. چقدر خسته شدیم، بماند. قیصر امین پور را هم دیدیم. سلامی و خنده ای و گپ و گفتی کوتاه ...خسته بود. خیلی. یا لااقل ما این جور فکر می کردیم. و انگار خستگی هایش را جا گذاشت و رها شد...
[گفتم قیصر امین پور...یادم افتاد به:
این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد
.
.
.
کاش این زمانه زیر و رو شود روی خوش به ما نشان نمی دهد
.
.
.
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد...]
یادش بخیر. جاده ی اصفهان-تهران چقدر سخت گذشت. بغضی آواره که مرا می لرزاند. انگار تازه می فهمیدم که چه قدر همه چیز ناپایدار است...
این که می گویم همه چیز، یعنی ه م ه چ ی ز.هم شادی ،هم غم.
شاید گاهی اندوه برای آدم درونی شود اما نمی توان شادمانی های کوچک و لبخندهای صمیمی را نادیده گرفت.
حرف زدن خیلی به آدم ها کمک می کند.خیلی...
این که آدم همه ی حرف هایش را در خودش بریزد هیچ چیز را درست نمی کند. به اشاره هم که شده ست، باید حرفی زد. بیشتر وقت ها این سکوت است که فاصله می اندازد میان آدم ها.
بیشتر وقت ها این سکوت است که فاصله ها را تاریک می کند. تاریک و تاریکتر...
بیا مهربانی هامان را، درد دل هامان را، بودن مان را باهم قسمت کنیم. بیا حرف بزنیم... هم دیگر را که بفمیم... به پرحرفی هم افتادیم ملالی نیست. فقط... فقط نگذاریم دل هامان در بی کسی بمیرند. باشد؟
انگار با گفتن و نوشتن گشایشی پدید می آید در دل آدم.
مانند من که الآن دلگرفتگی یم آنقدر کم شده ست که بخندم و : [............
]
امضا: کودک-زن
__________
پ ن: بعد از امتحان سرخوشانه توت تکاندیم و... خندیدیم و...
غم که بی قاتق نمی شود!!
آنلاین زندگی کردن هم دنیایی دارد برای خودش ها...
هر لحظه یکی به حرف در بیاید در تو و یکی دیگر مثلا در نیمکره ی جنوبی همین حرف ها را زمزمه کند.
که کودکانگی یت گل کند و دلت عمو زنجیرباف بخواهد و سرسره و بی تابی...
که دلگیر باشی و جز سیاهی نبینی.و خودت را از عالم بیرون بکشی و دیگران جز نقاب هایی بی روح نباشند برایت.
که تنها باشی و تنها باشی و تنها باشی و...تنهایی یت را قسمت کنی با آدم ها. با همه ی آدم ها. و ... یکی قلبش بلرزد و بلرزد و بلرزاندت
پا نوشت: معتاد شده ام به زندگی آنلاین. همین روزهاست که به تخت ببندم روحم را.
مسابقه ی دوی استقامت را دیده اید که آخرش نفرات برتر شعف ناک و خسته ولو می شوند آن طرف خط؟ مثلاً حالا من یکی از آن نفرات برنده هستم و جا خوش می کنم روی یکی از صندلی ها. گرمای کلافه کنندهی سر ظهر را که می دانید + یک جمعیت خسته و بهانه گیر(که این داغی هوا بدجور همه را بداخم کرده). حالا بناست هممسیر شویم؛ از دروازه شیراز تا چهارراه وفایی چقدر میشود؟ همان اندازه. حالا استهلاک حاصله از این هم جواری نامساعد چقدر باشد خوب است؟
خودت را رها کرده ای؛ نگاهت را در بی تفاوتی چهره ها و دست هایت را در جیب های کیف؛در پی چیزی.
-پیدا شد! تا می آیی کاغذ شکلات را باز کنی، نگاهت می افتد به کودک نوپایی که باید به قاعده هم سن ِ »شایان« باشد. از بالای شانههای مادرش قد می کشد و با تمام صورت به تو میخندد. شکفته میشوی( که سال نوآوری و شکوفایی است و...صلوات!!) شکلاتت را تعارفش میکنی و با انگشتان کودکانه اش دستانت را میپذیرد. نگاهش آنقدر پُر(شاید هم خالی/به هر حال خوب و خواستنی) است که تکان میخوری. سرخوشانه به تمام اتوبوس لبخند می زنی؛ و
کات!
----بی ربط نوشت ۱: حذف شد.
حرفی نیست به جز
۱. انصراف نمی دهم.
-----> می خواهم به درس هایم بها بدهم.دیوانگی هایم بماند برای بعد از این۲-۳سال
۲.خوابی را که دیده ام هنوز زندگی می کنم
------> کمی بیشتر به معنویات پناه می برم.و کاش بیشتر رها شوم و...
۳.انگاری تازه دارم خودم و هستی را می شناسم.
---------> باید باطن من از ظاهرم خوب تر باشد. ندا تو به خودت و به خیلی ها بد کرده ای؛ یادت باشد.
خدایا کمکم کن. دوستان دعا
سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....
حسين پناهي
«همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به این که انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است»
خسته تر از این هم یعنی می شود؟
می شود؟
با تو اَم ها!!!
-می شود!!
که داری راهی را سلانه سلانه می روی و هی دست و دلت می لرزد و هی سکندری می خوری و هی به روی خودت نمی آوری و هی "-قوی باش. قوی باش" در می آوری و تا می آیی به «ندا»ی خواستنی یت شبیه شوی، خنجری می خوری و پیش اشکت هایت و خدایت شرمنده می شوی و دیگر در اتاق کوچک خودت هم قرار نمی توانی. که انگار ...
اصلاً بگذریم.
خسته ام. دل م یک تعطیلی درست و حسابی می خواهد. که البته هیچ برنامه ای هم نداشته باشم به جز بودن.نفس کشیدن. پر شدن.
دل م «محو شدگی» می خواهد. که نباشم. انگار نبوده ام هیچ وقت. هیچ وقت.
زندگی سخت است و کاش کم نیاورم وسط راه
بهمن رافعی
قسم ت می دم پشت سر من
من مسافر
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن...

و مراقب قلبت باش پرنده ی کوچک!
آوازهای عاشقانه ی بسیاری ست که باید درونت بتپد و بسوزاندت و حیات ببخشدت...
لعنت به این قاعده های دست و پاگیر که عشق را به گریه انداخته
نفس بکش ! نفس عمیــــــــــــــــــــق
و بدان که من به همین ها خوشنودم... حضوری آن چنان که خورشید سر به هوای اسفند
و و نیروی شگرف قلب ها
نفس بکش ! نفس عمیــــــــــــــــــــق
و به آرامش آن روزهای اسفندم سوگند که آرامم و در جریان...
برای من
و برای ادامه ی زنده گی
چیز خاصی لازم نیست
یک اتاق کوچک
چند کتاب
کمی طناب
و یک دوست خوب
خوب
خوب
که از زیر پای من
چارپایه را بکشد .
عمید صادقی نسب
کتاب "خودم را از چشم تو می بینم "
این را خوب می فهمم. پیرتر از آنم که جوانی کنم و دل ببندم و به بند بیفتم.
قلبم به قاعده ی دردهایش هزارساله است
جویای حال این روزهایم اگر باشی:
آرامش ماه تمام را می دانی؟
من همانم. حالا با گرفتگی بیشتر
-؟؟؟ همین؟
-همین.
خودم را سرگرم می کنم به نبودن
و نیستم این روزها...
ن ی س ت م
و خستگی این روزها تا همیشه در تن من خواهد ماند
«ماری، تو آن قدر شادی به من می بخشی که به گریه در می آیم، و آن قدر رنجم می دهی که به خنده می افتم.»
جبران خلیل جبران
«بگذار تو هم رفته باشی
بگذار همه رفته باشند...»
هوشنگ ایرانی
وبلاگ را ریدایرکت"redirect" کرده بودم روی «سیاهه ها و سپیدها». البته چند ساعتی فقط.
دلم گرفته و کاش خدا دیوانگی ها و حماقت هایم را ببخشد...
حوصله ام سر رفته بود. پناه بردم به زاینده رود و ...
کسی نمی داند چرا من سردم است؟ و می لرزم؟
نمی دانم....نمی دانم...
باید قوی باشم. قوی. شاد. پرانرژی. و رها...
خدایا! دوستت دارم و سپاسگزارم - هرچند غمگین و دل گرفته -