تبليغاتX
...دل م می نویسد
عنوان نداریم!!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 16:1

که نفس بکشی
و دعایت کردم...

با تمام انگشتانم... با تمام قلبم...

که بایستی. که بخندی. که قوی باشی. که خوشبختی را نفس بکشی. نفس عمیق...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:34

نفس بکش فلانی2
نفس بکش !نفس عمیق...

لعنت به این قاعده های دست و پاگیر که عشق را به گریه انداخته

نفس بکش ! نفس عمیــــــــــــــــــــق

و بدان که من به همین ها خوشنودم... حضوری آن چنان که خورشید سر به هوای اسفند

و نیروی شگرف قلب هامان

نفس بکش !

 

و به آرامش آن روزهای اسفندم سوگند که آرامم و در جریان...

 ----

پ ن۱:

پ ن۲:«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد             وجود نازکت آزرده ی گزند مباد»

پ ن ۳: خوشبختی هدیه ی کوچکی است برای این مهربانی ها ...

پ ن ۴: «تنها صداست که می ماند»

پ ن ۴: حذف شد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:31 |

اينك تو در مقابل من ايستاده اي2
دوباره...

كودكي يت را ديدم. شايد كمي بازيگوش تر...

وقتی خدا نشانه مي فرستد . . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:21

اينك تو در مقابل من ايستاده اي
نگاه سر به هوا و گیجی لبخندش

شباهت باور نکردنی یمان

که تو بخندی. که من اخم کنم. که او گیج شود.

که تکثیر شده باشی در همه ی آدم ها...

 

--------

پ.ن:عنوان نام كتابي ست از برادر بزرگوارم عباس كيقبادي

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:29 |

دیوانگی
دیوانگی یعنی ساعت ۴ بعد از ظهر کلاس داشته باشی و این جا باشی و...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:1

خودم تنها
با پای برهنه آنقدر رقصید که از نفس افتاد.

آنقدر رقصید که افتاد.

آنقدر افتاد که نخندید. که نمی خندد. که دلش صدباره لرزید. و کاش سنگ صبور تاب بیاورد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:23 |

تنفس
نم نم اردیبهشت...

--------

پ ن:و شرشر ِ آب معدنی روی مانتوی شیما و...خنده های من و نیلوفر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:39

ماه ها را خسوف می گیرد...
خسته و بی تفاوت نشسته باشی. خیره به دورها. به درخت ها و آدم هایی که جا می مانند از اتوبوس شتابزده. خیره می مانی به همهمه ی آدم ها. که گاه در هم می شکفند و بی گاه پژمرده می شوند.

که پنجره را باز کنی و پر شوی از هوای تازه. نسیم اردیبهشت چادرت را مست کند؛ خودت را هوایی.

که کودکی ۴-۵ساله با بلوزی نارنجی به تو تکیه کند؛ به تیک تاک قلبت. که بی قیدانه با انگشتان جوهری تو بازی کند و در تو گیج بخورد رویاهای نیمه تمام ت.

پ ن۱: یک ماه چه قدر می شود؟ -حالا هرقدر گام هام را شتابزده بردارم-

پ ن۲: بهانه گرفت. خاموش شد. - ندا را می گویم.-

                                                                                    ۲۴ اردیبهشت ۸۷

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:0 |

چشم هایم را می بندم.
رهاشدگی...

خودش را رها کرد. خندید. شادی و هیجان در رگ هاش جا به جا شد. نگاهش را به وسعت لبخندشان پاشید. خندیدند. شگفتی را نفس کشیدند. هیجان ـ با همانی را. رهاشدگی را.

حسی مشترک متولد شد: غریب و خواستنی. که به پرحرفی بیفتد. که غرق شود. که دل ببازد. که کم بیاورد و کم شود...

پناه برد به تنهاییش. به فاصله ها... که سکوت کرد. که می ترسید. که نمی خواست. که نمی شد.

که دنیا کوچک بود. او کوچک بود. دیگری کوچک بود.

ندا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:57 |

خسته ام خدا
یکی بود که خیلی خسته بود. دلش می خواست خوب باشه. نمی تونست.

این شد که مثل احمق ها بی خیال آمارریاضی شد و اومد نت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 1:31

سختی و سرسختی
 

بد بودن خیلی سخت است و من این روزها سرسختانه بدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 16:12

گفت آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست...

پی چیزی می گشتم. چشمم خورد به برگه ای با عنوان«عروسک های بادکنک به دست» که گوشه اش نوشته شده بود :

برای سرکار خانم شاعر توانا که فضاسازی ذهن شاعرانه اش سرشار از دغدغه های اجتماع است.خوب تصویر می سازد و شعر می گوید  متاسفانه فامیلش را نمی دانم

                                               ۸۴/۷/۱۴                                                                                                              

یا یکی از برگه های امتحان ادبیاتم (دوران پیش دانشگاهی)که :

در دوستی و دنیای دوستانه،رنج و عذاب و شکستن و ... وجود ندارد.

.

.

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست                    که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

 

بیشتر گشتم تا مگر چیز دیگری بیابم... نگاهم افتاد به تقویم هنر قرمزرنگ‌م....

چقدر همه چیز ناپایدار است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 23:44 |

الکی ...!
«من دعا کردم برای باز گشت

                 دست های تو ولی بالا نبود»

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:7

احمقانه
لعنت به من و ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 21:14

sorrow

"اشكم زود سرازیر می شد. هر احساسی كه ربطی به مهربانی و

محبت داشت باعث ایجاد بغض در گلویم می شد و همیشه هم

نمی توانستم آن را كنترل كنم. "

 

خاطره ی دلبرکان غمگین من، مارکز

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 0:56

nothing
بی قراری می کند. نه توانایی آرام کردنش را دارم. نه علاقه ای به سرکوبش.

هی نبش قبر می کند روزهای رفته را. برایش بودنت کافی است. شنیدن ت از سرش زیادی ست... کجایی در این عصر آدینه؟ حزن سازت که را می لرزاند؟

 این جا که منم آینه از تصویر زن تهی شده کم کم و ...

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 22:51 |

از گفتن

 پنجشنبه ی دلگیری است. حالم زیاد خوب نیست. و این طبیعی است. آنقدر طبیعی که ... بگذریم.

 چه زود گذشت این یکسال. ۱۹ اردیبهشت ۸۶ بود که من و نیلوفر و نیوشا نمایشگاه کتاب تهران بودیم. چقدر خسته شدیم، بماند. قیصر امین پور را هم دیدیم. سلامی و خنده ای و گپ و گفتی کوتاه ...خسته بود. خیلی. یا لااقل ما این جور فکر می کردیم. و انگار خستگی هایش را جا گذاشت و رها شد...

[گفتم قیصر امین پور...یادم افتاد به:

                      

این ترانه بوی نان نمی دهد                بوی حرف دیگران نمی دهد

.

.

.

کاش این زمانه زیر و رو شود       روی خوش به ما نشان نمی دهد

.

.

.

خواستم که با تو درد دل کنم

                                             گریه ام ولی امان نمی دهد...]

 

یادش بخیر. جاده ی اصفهان-تهران چقدر سخت گذشت. بغضی آواره که مرا می لرزاند. انگار تازه می فهمیدم که چه قدر همه چیز ناپایدار است...

این که می گویم همه چیز، یعنی ه م ه چ ی ز.هم شادی ،هم غم.

شاید گاهی اندوه برای آدم درونی شود اما نمی توان شادمانی های کوچک و لبخندهای صمیمی را نادیده گرفت.

حرف زدن خیلی به آدم ها کمک می کند.خیلی...

این که آدم همه ی حرف هایش را در خودش بریزد هیچ چیز را درست نمی کند. به اشاره هم که شده ست، باید حرفی زد. بیشتر وقت ها این سکوت است که فاصله  می اندازد میان آدم ها.

بیشتر وقت ها این سکوت است که فاصله ها را تاریک می کند. تاریک و تاریکتر...

بیا مهربانی هامان را، درد دل هامان را، بودن مان را باهم قسمت کنیم. بیا حرف بزنیم... هم دیگر را که بفمیم... به پرحرفی هم افتادیم ملالی نیست. فقط... فقط نگذاریم دل هامان در بی کسی بمیرند. باشد؟

انگار با گفتن و نوشتن گشایشی پدید می آید در دل آدم.

مانند من که الآن دلگرفتگی یم آنقدر کم شده ست که بخندم و : [............ ]

امضا: کودک-زن                                                          

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:38 |

بنفش
بنفش مد است.نه؟ . . کبودی ناخن هایم مرا یاد مرگ می اندازد فقط.

 __________

پ ن: بعد از امتحان سرخوشانه توت تکاندیم و... خندیدیم و...

 غم که بی قاتق نمی شود!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:25 |

زندگی آنلاین

آنلاین زندگی کردن هم دنیایی دارد برای خودش ها...

هر لحظه یکی  به حرف در بیاید در تو و یکی دیگر مثلا در نیمکره ی جنوبی همین حرف ها را زمزمه کند.

که کودکانگی یت گل کند و دلت عمو زنجیرباف  بخواهد و سرسره  و بی تابی...

که دلگیر باشی و جز سیاهی نبینی.و خودت را از عالم بیرون بکشی و دیگران جز نقاب هایی بی روح نباشند برایت.

که تنها باشی و تنها باشی و  تنها باشی و...تنهایی یت را قسمت کنی با آدم ها. با همه ی آدم ها. و ... یکی قلبش بلرزد و بلرزد و بلرزاندت

پا نوشت: معتاد شده ام به زندگی آنلاین. همین روزهاست که به تخت ببندم روحم را.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:57 |

نفس بکش...
 
هوا می خوام...

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:39 |

یک روز اردی بهشتی

مسابقه ی دوی استقامت را دیده اید که آخرش نفرات برتر شعف ناک و خسته ولو می شوند آن طرف خط؟ مثلاً حالا من یکی از آن نفرات برنده هستم و جا خوش می کنم روی یکی از صندلی ها. گرمای کلافه کننده‌ی سر ظهر را که می دانید + یک جمعیت خسته و بهانه گیر(که این داغی هوا بدجور همه را بداخم کرده). حالا بناست هم‌مسیر شویم؛  از دروازه شیراز تا چهارراه وفایی چقدر می‌شود؟ همان اندازه. حالا استهلاک حاصله از این هم جواری نامساعد چقدر باشد خوب است؟

خودت را رها کرده ای؛  نگاهت را در بی تفاوتی چهره ها و دست هایت را در جیب های کیف؛در پی چیزی.

-پیدا شد! تا می آیی کاغذ شکلات را باز کنی، نگاهت می افتد به کودک نوپایی که  باید به قاعده هم سن ِ »شایان« باشد. از بالای شانه‌های مادرش قد می کشد و با تمام صورت به تو می‌خندد. شکفته می‌شوی( که سال نوآوری و شکوفایی است و...صلوات!!) شکلاتت را تعارفش می‌کنی و با انگشتان کودکانه اش دستانت را میپذیرد. نگاهش آنقدر پُر(شاید هم خالی/به هر حال خوب و خواستنی) است که تکان می‌خوری. سرخوشانه به تمام اتوبوس لبخند می زنی؛ و

                        کات!

----

بی ربط نوشت ۱: حذف شد.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:59 |

بسم الله الرحمن الرحیم

حرفی نیست به جز

۱. انصراف نمی دهم.

-----> می خواهم به درس هایم بها بدهم.دیوانگی هایم بماند برای بعد از این۲-۳سال

۲.خوابی را که دیده ام هنوز زندگی می کنم

------> کمی بیشتر به معنویات پناه می برم.و کاش بیشتر رها شوم و...

 

۳.انگاری تازه دارم خودم و هستی را می شناسم.

---------> باید باطن من از ظاهرم خوب تر باشد. ندا تو به خودت و به خیلی ها بد کرده ای؛ یادت باشد.

 

خدایا کمکم کن. دوستان دعا

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:50 |

سلام،خداحافظ

سلام , خداحافظ

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار....

حسين پناهي

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:49

این روزهای درهم

«همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به این که انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است»

 

خسته تر از این هم  یعنی می شود؟

می شود؟

با تو اَم ها!!!

-می شود!!

 

که داری راهی را سلانه سلانه می روی و هی دست و دلت می لرزد و هی سکندری می خوری و هی به روی خودت نمی آوری و هی "-قوی باش. قوی باش" در می آوری و تا می آیی به «ندا»ی خواستنی یت شبیه شوی، خنجری می خوری و پیش اشکت هایت و خدایت شرمنده می شوی و دیگر در اتاق کوچک خودت هم قرار نمی توانی. که انگار ...

اصلاً بگذریم.

خسته ام.  دل م یک تعطیلی درست و حسابی می خواهد. که البته هیچ برنامه ای هم نداشته باشم به جز بودن.نفس کشیدن. پر شدن.

دل م «محو شدگی» می خواهد. که نباشم. انگار نبوده ام هیچ وقت. هیچ وقت.

زندگی سخت است  و کاش کم نیاورم وسط راه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:23 |

مثلا...
هستم ومستم وهشیارم...

 

بهمن رافعی

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:4 |

و "فرزین" می خواند و ....
 

قسم ت می دم پشت سر من

من مسافر

گریه نکن

        گریه نکن

                          گریه نکن...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:7

take care of yourself

پرنده ی کوچکم...

 

 

و مراقب قلبت باش پرنده ی کوچک!

 

آوازهای عاشقانه ی بسیاری ست که باید درونت بتپد و بسوزاندت و حیات ببخشدت...

 

 


 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:45

نفس بکش فلانی
نفس بکش!نفس عمیق...

لعنت به این قاعده های دست و پاگیر که عشق را به گریه انداخته

نفس بکش ! نفس عمیــــــــــــــــــــق

و بدان که من به همین ها خوشنودم... حضوری آن چنان که خورشید سر به هوای اسفند

و  و نیروی شگرف قلب ها

نفس بکش ! نفس عمیــــــــــــــــــــق

 

و به آرامش آن روزهای اسفندم سوگند که آرامم و در جریان...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:29 |

ادامه می دهی یم؟

برای من

و برای ادامه ی زنده گی

چیز خاصی لازم نیست

یک اتاق کوچک

چند کتاب

کمی طناب

و یک دوست خوب

                        خوب

                                خوب

که از زیر پای من

چارپایه را بکشد .

 

عمید صادقی نسب

کتاب "خودم را از چشم تو می بینم "

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 23:41

هر که شد محرم دل...
زندگی سخت است                    

این را خوب می فهمم. پیرتر از آنم که جوانی کنم و دل ببندم و به بند بیفتم.

قلبم به قاعده ی دردهایش هزارساله است

 

جویای حال این روزهایم اگر باشی:

آرامش ماه تمام را می دانی؟

من همانم. حالا با گرفتگی بیشتر

                                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 1:21 |

سینرژی
-اللهم ظلمت نفسی فاغفرلی

-؟؟؟  همین؟

-همین.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:51

ن ی س ت م

خودم را سرگرم می کنم به نبودن

و نیستم این روزها...

ن ی س ت م

و خستگی این روزها تا همیشه در تن من خواهد ماند

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 2:50

نه!
 

«ماری، تو آن قدر شادی به من می بخشی که به گریه در می آیم، و آن قدر رنجم می دهی که به خنده می افتم

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:41

رهاشدگی
 

«بگذار تو هم رفته باشی

بگذار همه رفته باشند...»

                                 هوشنگ ایرانی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 10:4

دلگرفتگی این روزها...
دلم گرفته... انگار ماه شب ۱۴ را خسوف...

وبلاگ را ریدایرکت"redirect" کرده بودم روی «سیاهه ها و سپیدها». البته چند ساعتی فقط.

دلم گرفته و کاش خدا دیوانگی ها و حماقت هایم را ببخشد...

حوصله ام سر رفته بود. پناه بردم به زاینده رود و ...

 کسی نمی داند چرا من سردم است؟ و می لرزم؟

نمی دانم....نمی دانم...

باید قوی باشم. قوی. شاد. پرانرژی. و رها...

 

خدایا! دوستت دارم و سپاسگزارم - هرچند غمگین و دل گرفته -

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:12 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System