امروز هم می توانست روز غمگینی باشد. روزی که به لعنت خدا هم نیرزد! یک روز طبق معمول.
اما نبود. نخواستم باشد. شاید هم بود. نمی دانم. چه فرقی میکند؟ چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که آرامش را لمس کردم. بوسیدمش. گفتم بیا تا در آغوشت جان بگیرم. جانی دوباره. و آمد. آواز گنجشکها بود. موسیقی دلنشین تلفن وفتی برایم زنگ می خورد. صدای گامهای مطمئن پدر بر روی پلهها. خندههای کودکانهای که سرپا نگهم می داشت. دلواپسیهای مادر که ساده دوستم دارد؛ دیگر نمیتوانستم ناامید باشم. به آفتاب نیمروز فکر کردم. به صدایی که دوستم داشت. به خدایی که دوستم دارد. به ندایی که هنوز نفس می کشد و ریههایش به زندگی دلبستهاند. هنوز مثل روزهای کودکی، پرحرف است؛ زودرنج است. و اشکها و خندههایش را خیلیها دیدهاند و تنهایی عمیقش را فقط اندکی.
هرکسی نقطهضعفهای خاص خودش را دارد. یکی مثل فلانی سرد است و یکی تمام وقتش به عیبجویی میگذرد و یکی دیگر از زندگی، فقط نمردن را بلد است و یکی هم مثل من حساس؛ فقط یکی خداست و بری از همهی اینها؛ تازه، بیبهانه هم دوستم دارد. و من هم او را دوست دارم و میکوشم که تکتک آفریدههایش را هم دوست بدارم. سخت است. خیلی. اما وقتی خدا منِ بد را دوست دارد، چرا من نتوانم دیگران را (که تازه به اندازهی من هم بد نیستند) دوست داشته باشم..
ـ سلام آدمها!

گاهی اوقات دلم میخواهد مرد دستفروشی باشم در گوشهی بازار. مردی که تنها دغدغهاش نان است و لبخند کودکان و دلتنگیهای بانوی زندگییش. همین. و نه بیشتر.
پ ن:با طیب خاطر آمده بودم تا سری بزنم به این دنیا و ... که دوباره بلاگفا حالگیری کرد و حسابی به همم ریخت. چه کنم وقتی که آخرین پست وبلاگم را ندارم. وقتی که می دانم وبلاگ بچه ها به روز شده و پست جدیدی نمی بینم. چندوبلاگ در میان نمی توانم نظر بدهم. و این ها خسته ترم می کندو اینترنتی که آدم را خسته کند به درد نمی خورد. البته در کامنت های پست ها ی قبلی یم حرف هایی نوشته ام. اما من دوست دارم در خانه ی دوستم حرف هایم را بزنم. جایی که خودش باشد.چه پانوشتی شد!!!
این روزها، دسترسی آسانی نه به اینترنت، و نه به کامپیوتر دارم. الان هم یواشکی، از دانشگاه، سروقت نهار، آمده ام پشت یکی از سیستم ها، تا سرکی بکشم به این دنیا. سرفرصت برمی گردم و به همه ی شما دوستان عزیزم، که جداْ دلتنگتان می شوم، سر می زنم.
از حال خودم بگویم: خوبم. خسته ام.
دلم تعطیلات بدون دردسر می خواهد. دلم خواب می خواهد. دلم خدا می خواهد. دلم خودم را می خواهد.
یعنی خدا مرخصی نمی دهد؟!
**پ ن: وبلاگم چندروزی می شود که یکساله شده و من هم که فراموشکار.
نوشتن خیلی به آدم کمک می کند. آرام می کند...
دوستان خوبی یافته ام در این مدت و خوشحالم. ![]()
و من به زانو در آمدم. ضعيف و بي لبخند. و...تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها...
.
هيچ چيز مرا به اين زندگي لعنتي نميچسباند.
وقتي که زخم خورده باشي و کسي نباشد که مرهمت شود، زندگي معنايش را از دست ميدهد... خنجر است و قلبي که هزار تکه شده. حالا تو هِي بکوش تکه هاي اين آينه را به هم بچسباني؛ چه فايده؟ وقتي که آدمِ درونِ آينه هزاربارهتر شکسته است.
که با زانواني خميده چشم دوخته باشي به آينه. لرزان و کم رمق. و ناتوان باشي از اينکه گام ديگري برداري. نه کسي نيروي محرکه ات شود، نه حسّي. خواه و ناخواه، همه تو را به زمين بزنند. قلب رايگان پيدا کرده باشند براي شکستن...
شهر بيدوست و پردشمن، مشکل حکايتي است. خدا را هم که اين روزها تلختر از هميشه به يادش هستم و لعنت به من که ضعيفم و... برايم دعا کنيد دوستان اين دنيايييم
پ ن۱: موفق به گذاشتن کامنت برای همه ی دوستانم نشدم- به لطف بلاگفا -
در پی کامنت های شما، پاسخ مهربانی هاتان را داده ام.![]()
پ ن ۲:
کاش آسمان
در دیگر داشت
و مرا
به فضای دیگری
دسترسی بود
بیژن جلالی
می پرسیدند
که می خواهی دنیا را
ببینی
شاید می گفتم آری
و به دنیا می آمدم
بیژن جلالی
برفرض که ناراحت باشی از دوستی. وقتی بناست با او حرف بزنی، یک لیوان آب خنک بخوری بد نیست. یک نفس عمیق بکشی.
نه که تندی کنی و بیمهری و بعد هم عذاب وجدان بگیری که مبادا دلآزرده شده باشد آن دوست.
و او : « نه نارحت نیستم» و پرهیز کند از هم کلامی با تو و تو مُصرتر شوی بر همکلامی و ...
و تو نگران شوی که مبادا ناخوشاحوال است مثل روزهای رفته... و غمگین...
که بخواهی دلجویی کنی و این پرهیز و گریزِدوست، تو را نارحت کند و خودش را هم لابُد.
این داستان واقعی است.
پرنده به لاک پشت گفت:
دلت مي خواهد آسمان را تجربه کني؟ و از آن بالا دنیا را ببینی؟با من بيا...
لاک پشت گفت:
چندسالي مي شود که علايقم فرق کرده است. ديگر دوست ندارم از بالا به دنيا نگاه کنم. ترجيح مي دهم که به دنياي خودم پناه ببرم؛ و سرش را در لاکش فرو کرد.
بامداد جمعه ١١ امرداد ماه ۱۳۸۷ خورشیدی
تا زمانی که سیستم بلاگفا بخواهد این جور باشد، آپ نمی کنم. البته کمی هم به خودم برمی گردد که دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه احساسی در قلبم وول می خورد این روزها، نه اندیشه ای در سرم.
از دوستان عزیزی هم که سر می زنند ممنونم.
ان شا الله اگر عمری بود برمی گردم.هم برای خواندنتان و هم برای نوشتن...
دعوای من و جهان
به پایان رسیده
زیرا از ما دوتا
فقط جهان مانده است.بیژن جلالی-روزانه ها
تا دوباره
در ضمن نه به کسی دلبسته ام و نه از کسی دلخورم.دلگیرم و دلتنگ.همین.(یا لااقل الان)
خوش باشید که ندای بی تفاوت این روزها، خسته است و با این همه آرام.
می خندی و انگار بارون فروردین...
این سطر بالا را آخرین روزهای تیر(27م)نوشتم و چقدر دوست دارم ش . یک عالم حس خوب و غمگین را در دلم زنده می کند.
شاید حکایت خودم باشد.نمی دانم.
تو حق داری برنارد که «خود ویرانگر» بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره برخلافِ مصلحتِ خویش عمل می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگدها که دائم به بخت خویش می زنم لگدهایی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.
پ ن:
بلاگفا شورش را در آورده!
نمی دانم چه رازی است که من نمی توانم در صفحه ی نخست وبلاگم، آخرین مطلب پست شده را ببینم.در مدیریت مطالب قبلی یم، نام بعضی پست ها نیست.برای دوستان که نظر می دهم با پیام های بی ربط روبرو می شوم: امکان درج نظر تکراری وجود ندارد!![]()
ای خدا!!!
از تماشای گلی 
می آیم
و باز به تماشایش
خواهم شتافت
گلی را دیده ام
و باز آرزوی دیدنش را
دارم
روزانه ها- بیژن جلالی
دوست من!
شاید این شعر،زمزمه ی درونی تو باشد در این لحظه های بی وزنی.
سرت سلامت
و دلت خوش و آرزوهایت برآورده!
راستی!
برایم خدا آوردی؟
پ.ن:عنوان این پست نام کتابی است از مصطفی مستور
بگذریم.
بیژن جلالی از آن آدم هاست که خیلی شاعر بوده. و متاسفانه گمنام مانده. با کتاب روزانه هاش دارم زندگی می کنم(البته از نوع امانتی!) دوستش دارم این مرد را. این شعر را. و افسوس که حدود ۹ سال پس از زنده یاد شدنش، تازه یافته ام او را.
باز هم از او خواهم نوشت و از انسانی که در شعرهایش نفس می کشد.
برای اندوهگین بودن
فرصتی نمانده است
زیرا بهار می گذرد
و خورشید
روح گل های بهاری را
به سوی خود
فرا می خواند
بیژن جلالی -روزانه ها-دفتر چهارم
دستهایم را
باز گذاشته بودم
و نمی دانستم
که اقیانوس آمده بود
و در آغوش من
می تپید
بیژن جلالی-روزانه ها
کودکی روی تختِ خواب من، هق هق ش را می خواباند.
من خیره شده بودم به مانیتور و گیجی چشمانم هوا را می شکافت. دل ، شکسته بودم؛ و حرمت. دل شکسته بودم و شک/سته بودم!
تنها بودم. و خدا روی لحظه های من، عطر شب بو و خنکای سایه اش را پاشید.
شیطان غمگین شد. وقتی که نقشه هایش را دهان کج کردم و به راه خودم رفتم.
تنها بودم. و غمگین. و دلم صدایی را می خواست که بخواندم. که نبود. که نبود.
که خدا، منِ غمگین و عصبانی را دوست داشت. و به رویم نیاورد که چقدر بدم و...
که خدا به همه ی نداشته ها و داشته هایم می ارزد. و من چقدر کمم برای آغوش مهربانش. و می خواهم لایق شوم.
مهربانم ! من خیلی چیزها را از دست داده ام که نه گذر سال ها و ماه ها به من برمی گرداندشان و نه...
با این همه ناامید نیستم. به تو که فکر می کنم نمی توانم امیدوار نباشم!
مهربانم! فرصت می دهی؟ مهربانم! این تندی و تلخی و سردی یم را ببخشا! جبران می کنم. مهر می گُسترم و شادمانگی و آرامش.
«و کور شوم اگر دروغ بگویم...»
-----
پ ن:
و خدایا تو برای من نشانه می فرستی، و من تو را دوست دارم و نشانه هایت را هم. و صدایی در دلم گفت که دوستم ...
بامداد زمان خوبی است برای دوباره مومن شدن...