تبليغاتX
...دل م می نویسد
از آوازهای یک کودک

                                                                                   

تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی

اگه منو بندازی

منم تو را می‌ندازم!!

 

پ ن: موندم چی بگم. نمی دونم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 22:18 |

حالا

بچه که بودم دلم نمي‌خواست بزرگ شوم و حالا بزرگم مثلاً؛ انگار از همان بچگي مي‌دانستم تلخي‌هاي بزرگ شدن را .

 بزرگ شده‌ام! يکي شبيه هزار هزار آدم ديگر روي اين کره‌ي سرگردان و اين‌ها همه مرا مي‌ترساند...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 1:28 |

دعای سحرگاهی...

اَللهُمَ غیّر سوء حالنا بحُسنِ حالک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 5:47

کاش من هم

دیروز درب اصلی دانشگاه تجمع بود. بچه هایی
که ارشد قبول شده بودن و حالاخوابگاه نداشتن.
حالم بسی گرفته شد.

امروز هم روزیه که کلاس اولی ها می رن مدرسه. خوبه. دوست دارم.
امیدوارم که سختی هایی را که نظام آموزشی
به ما تحمیل کرد، اونا متحمل نشن.

در کل نمی دونم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 12:51 |

؛
سلام

 سیاهه ها و سپیدها به روز شد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 18:28

هر چی آرزوی خوبه مال تو
دعوت شده ام به بازی ۶۰ ثانیه و سه آرزو...یعنی راه ٍ من عزیز  دعوت کرده...

 

نمی دانم  آرزوها همان هایند که با دعا از خدا می خواهیم؟

اگر همان هاست می نویسم شان:

تندرستی

دل درست و آرامش

شکیبایی و گذشت داشتن

 

هر کسی که دوست داشته باشد می تواند در بازی ۶۰ ثانیه و ۳ آرزو شرکت کند.

از ما گفتن بود!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 3:9 |

آواز مشترک
چه خوابِ عجيبی
چه مرگِ آرام و پرآينه‌ای!
به اين می‌گويند زخمِ قديمی دريا،
آواز مشترک!


آيا شما در همين زندگیِ ساده‌ی معمولی
هيچ علاقه‌ی خاصی
به ماهِ مخفیِ شبِ رفتن نداشته‌ايد؟
پس چرا کنايه می‌زنيد؟

سید علی صالحی - آسمانی ها

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 1:32

خدایا شکرت
یاد گرفته ام زندگی را سخت نگیرم. خوشحالم که روراست بوده ام با  دل م  و دنیا.

 مهربانی؟     امیدوارم

 این بغض؟    طبیعی است.

بخشودن؟    چه شده است مگر ...؟ آرامم.

خدا یا شکرت

پ ن:

پست قبلی را برداشتم. همین. نمی دانم چرا. نمی دانم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 1:54 |

به یک دوست

دلم می‌خواهد معمولی باشی. گپ و گفت‌هایت را دریغ نکنی. بگو و بخندها را. دل‌م می خواهد برایت معمولی باشم. نه از آن معمولی ها که به چشم نمی‌آیند؛ از آن معمولی‌ها که دل به حرفشان می‌دهی  و می‌شنوی‌شان و نمی‌ترسی از دل‌بستگی و دل‌خستگی! که پرهیز و گریز را دوست ندارم.

دلم می‌خواهد گوش‌ی شوم برای همه‌ی حرف‌هایی که سکوت می‌کنی‌شان. راجع به همه چیز حرف بزنیم: آب‌و‌هوا، چهارشنبه‌سوری، دعای سال‌تحویل،. از خودمان حرف بزنیم. روزمره‌هامان، ترس‌ها و آرزوها و دلتنگی‌هاو همه و همه.

حالا دلم می‌خواهد دوباره ایستادن‌ها را به یاد داشته باشی، نه زمین خوردن‌ها و خون دل خوردن‌ها را. دلم می‌خواهد از‌تنهایی‌درآمدن‌ت را ببینم و شادباشِ آن، آنقدر برقصم که از نفس بیفتم. و فرشته ها حسودی‌یشان شود؛ و بروند پیش خدا زانو بزنند و با گریه‌و‌زاری از او  بخواهند که ‌آن‌ها را به صورت «آدمی»، تعیّنِ تازه‌ای ببخشد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 6:46 |

عادت می کنیم
  اندر احوالات بازي هاي ذهني:

کافي ست روي چيزي تمرکز کني. کافي است با ديد خريدارانه به آدمي نگاه کني. سعي کني خوبي هايش را ببيني. قشنگي هايش را. کمي عاشقانه راجع به ش فکر کني. به روز نمي کشد که حسي در تو به جنبش در مي آيد و آن آدم براي تو متفاوت مي شود با همه ي دنيا؛ مي شود فرد منحصر بفردي که تو مي خواهي يش. و اگر اين تمرکز و ديدِ خريدارانه، دوطرفه باشد، نتيجه معلوم است :

شايد عشق

 

عکس اين اتفاق هم شدني است:

غمگين و بهانه گير آنقدر نيمه ي خالي ليوان را غصّه ناک شوي، که يواشکي در دلت بگويي، کاش اصلاٌ ليواني نبود. هر کلام و نگاه ِ ديگري را بلرزي؛ نه از عشق که از سرمايي که لمس مي کني و اگر ديگري هم بر نقاط ضعف تو، نامهرباني هايت، خستگي هايت تمرکز کند، هي فرسوده مي شويد و کم مي شويد و نتيجه معلوم است:

يک بازي مغلوبه چه نتيجه‌اي مي تواند داشته باشد؟ باخت ـ باخت

 

البته اين اتفاق ممکن است به اشکال ديگري روي دهد. کافي است نگاهي به روزهاي رفته بيندازيد. و قدرتي که نوع انديشه ي شما داشته. که چه کرده ايد و اين کرده ي شما، چه بازخوردي داشته.

شايد دوباره راجع به اين بازي هاي ذهني و قدرتي که دارند، صحبت کنم.

 

اندر احوالات کنوني من:

خيلي چيزها را تازه دارم مي فهمم. خيلي چيزها را که تازه همه چيز هم نيستند. خالي يم از هر احساسي که در اين لحظه منطقي به نظر برسد.حال و روز گُل ي را دارم که هيچ  شازده کوچولويي دلتنگش نيست و او هم سرخوشانه با دوستانش در دست هاي باد مي رقصد.

 با همه چيزکنار آمده. البته گاهي ته دلش خلاء چيزي را احساس مي کند:

شايد . . .

 

 

پ ن ١:بايد يک اعترافي را هم بکنم. اين که من گاهي آنقدر اسير اين بازي هاي ذهني مي شوم که ناخواسته(؟) ضربه مي خورم و ضربه مي زنم. :(

پ ن ۲: عنوان اين پست، نام کتابي است از زويا پيرزاد

 

١٠ مردادماه۸۷

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 2:12 |

اما اگر می شد...

بعد از این

منتظر هر که باشم

فکر می کنم

تو باید بیایی

اما اگر می شد

به کودکی برگشت

تو هم می آمدی

آن روز که رفتی ،

پشت سرت باران بارید .

عمید صادقی نسب

 

مثلا هستم. وای خدایا من دلم تعطیلات می خواد. خسته م خدا! خیلی!

خدایا! من ِ خر رو ببخش. و کمکم کن.

قوی شدم ولی نه آن قدر که بتوانم همه ی راه را خودم بروم. دستم را بگیر. این راه ها را می ترسم. وقتی که می بینم شکستن دیگران را، غمگین تر می شوم. چرا راه ها به بن بست می رسد؟

خدایا! یا محوم کن یا... یا...

یا...

کاش می دونستم مراد دل م چیه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 2:2 |

من اگه نباشم!

 

سلام.چند روزي نبودم و انگار عمري. دلم تنگ شده بود. اين 10-12 روز آخر «چراغ خاموش» هم نتوانستم بيايم؛ زندگي آنلاين به کل تعطيل.

بگذريم.

بعضي چيزها نيازي به اين که بنويسي‌شان ندارند؛ لازم نيست خانه‌اي از خانه‌هاي تقويم را به خاطرشان پررنگ‌تر کني چرا که به خودي‌خود ماندگارند. با اين وجود، چه کسي از فردا خبر دارد؟ اگر بادي بيايد و روي همه‌ي رنگ‌هاي دنيا،  گرد مرده بپاشد و  خاطره‌ي همه‌ي سال‌ها و ثانيه‌هايش را بروبد... به چه مي‌تو‌ان دلخوش بود؟

پس مي‌نويسم تا...

1.  با هم  زندگي مي‌کرديم؛ شايد دوماه. صبح‌ها با چشم‌هايي مست خواب و بي‌خبري که يادگار   شب‌بيداري‌هام بود، با اشتياقي نو بلند مي‌شدم و بسم‌‌الله. احساس خوبي داشتم. که اهميت دارد بودن‌م و مي‌توانم مولد حرکت باشم. برمي‌خاستم و خستگي‌هام را زندگي مي‌کردم.

کنفرانس انگيزه‌اي شده‌بود براي بهتر بودن و ياد گرفتن اين که چه‌طور با هم باشيم. يادم نمي‌رود ليوان‌هاي چاي  که بي‌تعارف پر مي‌شدند و پر مي‌شديم...

چه‌قدر غمگين بودم وقتي که نتوانستم روز آخر را باشم. و سفر من را دور کرد از دلي که جا گذاشته بودم‌ش. براي نهمين کنفرانس اآمار ايران، دور هم بودن‌ها و همه‌ي صميميت پاک اين روزها دلتنگ مي‌شوم ...

 

 

2.بعضي وقت‌ها ترسي جاندار در دلم پا مي‌گيرد. با خودم مي‌گويم: ...

شايد بي‌رحمي باشد امّا من نمي‌خواهم روزي کودکي تربيت کنم که به من وابسته باشد. خودخواهي است؛ خودخواهي.

واي چقدر زندگي سخت است! آدم مجرد باشد و ترس فرداهايِ مادرشدن را داشته باشد. از بس که جوان وابسته و متکي به مادر ديده است،  ته دلش بلرزد. که مي‌ترسد اين خودخواهي مادرانه روزي  اسيرش کند و وامصیبتا که چه جماعتِ کلاني ضعيف  بار مي‌آيند. البته اين‌ها که مي‌گويم قاعده نيست، شايد سال‌هاي ديگر، من هم بدم نيايد از اين حال‌و هوا . به هر حال و با اين حرف‌ها  هم‌چنان، پيرهن‌صورتي دل خاله رو برده!!!  و ربطش را هرکسی پیدا کرد برای خودش دست بزند!

3. سرد است. بغضي تا گلوي من مي‌دود و در دلم سرريز مي‌شود. بغضي تلخ به سينه‌ام چنگ زده. کودکي که در خواب شبانه‌اش، به اعماق دره‌اي تاريک پرتاب شود، حال خوشي نخواهد داشت؛ اين بغض هم حال و هوايش همين است.

.

.

.

شاعر مي‌گويد: عيب کسان منگر و احسان خويش  ديده فرو ‌بر به  گريبان خويش  اما تو انگاري... برادر! تو که خوش‌سفر بودي پيش‌تر‌ها!! بگو چی شده عزیزم...!!؟

 براي دلجويي که مي‌آيي انگار کوهي را از روي دوشم برمي‌داري : جهاني را تصور کن لبالب از گل و بوسه  مي‌خندم و انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و ... فقط کاش مي‌گذاشتي اين حس مانا باشد.

4. نمي‌توانم از آدم‌ها بيزار باشم؛ با همه‌ي بدي‌ها و بدي‌هايشان. عصباني و دلگير چرا؛ اما بيزار نه. اما آدم‌ها مي‌توانند از من بيزار باشند. چون شکيبا نيستم و بدي‌هايشان را... مي‌توانم روي اعصاب ديگران آنقدر راه بروم که... من آدم ترسناکي نيستم اما توانايي‌هاي ترسناکي دارم. به هم مي‌ريزم. مي‌سازم. دوباره به هم مي‌ريزم. سر يک موضوع مسخره دقيقه‌ها وقت و انرژي خودم و ديگران را، تلف مي‌کنم. زبان تيزي دارم و ذهن تيزي که با همه‌ي خوش‌باوري‌هايش، فريب نمي‌خورد. البته اين من، آن‌قدر ساده است که اجازه بدهد دیگران به او بخندند. غرورش را بشکنند. برایش تصمیم بگیرند؛ رهایش کنند و البته بعدها با وجدانی آزرده، برگردند و دوباره این «من»، روی خوش نشان بدهد و البته ته دلش چیزی یخ زده باشد که نمی‌داند.

شاید جوری دیگر:  من از مهربانی و گذشت، فقط نامشان را دانسته‌ام. قلبم می شکست و به زبان می‌گفتم که چه اهمیتی دارد؟ بگذریم! و خیال می کردم این گذشت، همان است که... بگذریم !!

گوشت تلخی‌هایم را به حساب صراحتم می‌گذاشتم و تندی‌‌هایم را به حساب صداقت و بی ریا بودنم.

بد بودم و خودم را خوب می‌پنداشتم. می‌گفتم خوشبختی در رهاشدگی است و رها نبودم!

دلم نمی‌‌خواست کسی را برنجانم؛« نه» گفتن برایم سخت بود. می شدم همانی که می‌خواستند. و کسی نخواست آنی بشود که من می خواستم. نخواست آنی را بکندکه دلبخواهِ من است.

این منم! این من دگرگونه! همان که تمام این روزهای نبوده، نگران «بگونیا» بود و دلتنگش. همان که دلش برای کسی تنگ نیست و با این وجود، ابراز دلتنگی می‌کند( دلتنگی‌های ابراز شده در این متن، البته که واقعیت دارد!) و خودش هم نمی‌داند چرا.  همان که، وقت عصبانیت، نمی‌تواند خونسردیش را حفظ کند و همیشه وسط حرف‌های دیگران، حوصله‌اش سر می‌رود و به حرف می افتد و  با این‌وجود، خیلی‌ها باحوصله بودن را از مشخصه‌های اصلی‌یش می‌دانند.  همان که وقتی کودکی می‌بیند ته دلش می‌لرزد؛ که خدا را دیده در این پدیده‌ی شگفت و ته دلش سر خم می‌کند در برابر این آیت الهی؛ و با این‌وجود، فرزند سرکشی است برای پدر و مادرش.

یعنی «تو»ی مخاطب، من را چگونه می‌بینی؟

5. تنهایی را دوست دارم. بهتر بگویم تنهایی را به بودن با آدم‌ها، وقتی که اصطکاک زیادی میانشان هست، ترجیح می‌دهم. به‌نظر من هرکسی حریم خاص خودش را دارد و صمیمیت مجوزی برای سرکشی به دنیای درونی آدم‌ها نیست؛  این هم که کسی دوست نداشته باشد زیاد با آدم‌ها قاطی شود، نشانی بر خودبینی نیست.

من دلم می خواهد با آدم‌ها باشم. بگوییم و بخندیم. و خوش باشیم. اگر توانستم به کسی اعتماد کنم، فاصله‌ام را با او کم می‌کنم و سکوت2هایم را با او در میان می‌گذارم. اگر هم کسی من را در خور اعتماد دید، می‌شنوم‌ش و تاجایی که بتوانم مرهم‌ش می‌شوم؛ سنگ صبور...

تلاش برای درک یکدیگر، ستودنی است اما در رابطه‌های معمولی، ترجیح می‌دهم آدم‌ها را تا جایی بشناسم که خودشان خواهانند. کمی کنکاش بد نیست اما به شرطی که به حریم خصوصی کسی لطمه نزند. متاسفانه من گاهی اوقات، خیلی اتفاقی رازهای گاه«مگو»ی دیگران را دریافته‌ام و کاش نمی‌دانستم.

6 و 7 به علت خستگی این جانب، تایپ نمی‌شود! چندکلامی بود راجع به دریا و درختان و گیج‌گیج من میان سبزها و آبی‌ها...

8. آنجور که شایسته است ، نتوانستم درک کنم که کجا هستم. دلم می‌خواهد مذهبی‌تر باشم؛ به آسمان نزدیک‌تر. گاهی که اشکی در چشمم می‌جوشید، به خودم امیدوارم می‌شدم که هنوز هم، نقاط سفیدی بر این لوح مانده است. حالا هِی یادم می‌افتد به سهیل وآبی دل؛ و نامه‌ای که محرم آن شدم:

حالا که نبض تو به نبض قدرتمند حرم، گره خورده است... برایم بخواه! که بمانم! که نیفتم!

.................................................................................................................................

و من دور مانده‌ام از تمام لیاقتی که می‌توانستم به آن پیوند بخورم...

سهیلا جان! هرگاه حس مذهبیِ خوبی دارم، مثلِ گاهِ زیارت، حال و هوای آن نامه در سرم می‌افتد و کلماتش در برابر من می رقصند که سرمستند... دلم می‌خواهد بتوانم با معرفت و درک، زیارت کنم و به گریه بیفتم. دلم می‌خواهد دل بدهم به دلدار واقعی

9. ماه رمضان را دوست دارم و خدا خودش توانایی بدهد برای روزه‌دارِ واقعی بودن.  وگرنه از نخوردنِ آب و نان تا روزه‌دار بودن، راه زیادی است. قربان خدا بروم که اینقدر مهربان است؛ رمضان فرصت خوبی است برای جبران و برای ساختن...

10. روزهای بی پدر و مادرِ من، تمامی ندارد. روزهاست که پدر و مادر را ندیده‌ام و روزهای دیگری هم هست. یادم است 13-14 ساله که بودم از ارتفاع پرت شدم و برای لحظه‌ای از هوش رفتم. تنها چیزی که از آن لحظه‌ها یادم است، ذکر «یاعلی» است که به طور ناباورانه‌ای بر زبانم جاری شد. آن روزها کم‌تر از این روزها مذهبی بودم و البته پاک‌تر و بی‌گناه تر. حالا پدر و مادر کیلومترها دورند از ما و در سرزمینی نفس می‌کشند که  علی و فرزندان‌ ش...  دلم برایشان تنگ شده است؛ و این اشتیاق و د‌‌ل‌تنگی صادقانه که در صدایشان هست، دل‌هوایی م می‌کند؛ روبراه روبراه!

نکته‌ی قابل ذکر :

دستگاه تلفن همراه ِاین جانب، توسط این جانب، به صورت ناخودآگاهانه و خیلی غیر ارادی، گم گردیده است و تا اطلاع‌ِثانوی در دسترس نمی‌باشم! در ضمن به علت اعتماد‌به‌نفس بالا، لیست مخاطبین‌م را فقط در سیم‌کارت نگه‌داری می نمودم که الان بر باد رفته است و خداحافظ همه‌ی روزهای با هم بودن!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 10:25 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System