تبليغاتX
...دل م می نویسد
هر روز و هرلحظه، کم میشم و کم کم...
از همین می ترسیدم. که آنقدر نزدیک شوم که نورم تو را بسوزاند.

که نور من، در چشمانت سیاهی جلوه کند و گرمایم، تو را به سردسیر ببرد.

که عادت کنم به تابیدن و گرمابخشیدن و این عادت، مرا کم کند از خودم.

یادم باشد که «مهر» بودن، به مهربانی داشتن است. و خورشید عاشق زمین بود. و من اینهمه نیستم.

چشمانم را می بندم و سفر می کنم به آنجا که هیچ نیست مگر خلاء.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 2:30 |

زمستان

بسان گرگ‏ها در فصل‏های خشك

همه جا می‏روییدیم

باران را دوست می‏داشتیم

پاییز را می‏‏پرستیدیم

وحتی روزی هم

به فكر آن افتادیم

نامه تشكرآمیزی به آسمان بفرستیم

وجای تمبر را

روی آن برگ پاییزی بچسبانیم.

ما باور داشتیم كه كوه‏ها فناپذیرند

دریاها فناپذیرند

تمدنها فناپذیرند

عشق، اما ، می‏ماند.

 

وناگه جدا شدیم.

او كاناپه‏های بلند را دوست داشت

ومن كشتی‏های بلند را

او شیفته‌ی نجوا وآه‏ كشیدن‏ها در قهوه‏خانه‏ها بود

ومن عاشق پریدن وفریاد كشیدن در خیابان‏ها

با این حال

بازوانم در امتداد هستی

در انتظار اوست.

 

محمد الماغوط – شاعر و نمایشنامه‌نویس سوری

 

نقاشی از Rene Magritte

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 1:49 |

از میان نامه ها

سلام فرشاد عزيز

چه بي‌اندازه خوشحال شدم پيام‌ت را که ديدم. به وجد آمدم. و چندباره و چندباره خواندم‌ش و پُر شدم...

از حال و روز من پرسيده بودي و پدر‌و‌مادر و..

اين روزها بيشتر از هميشه دوستشان دارم و با اين همه هيچ‌گاه فاصله‌ي ما اين قدر زياد نبوده؛ من روز‌به‌روز سرکش‌تر مي‌شوم و آن‌دنيايي‌تر و پدر‌و‌مادر بي‌حوصله‌تر.. نداي خوبي هستم که هنوز نسبت به زندگي حالت تدافعي دارد؛ آنقدر ترسيده‌ام و ترسانده‌اند مرا که سخت است براي من راحت بودن با دنيا و آدم‌ها و اين آزارم مي‌دهد. دلم نرمي و رهايي آب را مي‌خواهد. از خستگي‌هايم که بگذريم، لحظه‌هاي خوبي هم هست؛ خواستني‌ترين لحظه‌هاي زندگي‌يم، آن‌گاهي است که شعري مي‌نويسم و تا روزها در حال‌و‌هواي آن زندگي مي‌کنم. نوشتن براي من، کار قوي‌ترين مسکن‌هاي دنيا را مي‌کند...

شعرها را هم نمي‌سوزانم. نگران نباش.دوستي وسوسه‌ام کرده است که کتابي منتشر کنم. خودم هم بدم نمي‌آيد. به نظرم آنچه که شاعر يا نويسنده مي‌نويسد فقط متعلق به خود او نيست. وقتي فکر مي‌کنم به اين که هستند کساني که شعرهايم را زمزمه کنند در دلتنگي‌هايشان، از شوق و اندوهي خواستني لبريز مي‌شوم و مصمم‌تر مي‌شوم در ادامه‌ي راه.

 

آخ که چقدر زود زمان مي‌گذرد. بعضي اوقات خسته‌تر که مي‌شوم مي‌گويم کاش الان 10-20 سال ديگر بود؛ اما با اين شتابي که عمر گرفته انگاري ديگر نبايد حتي در خستگي‌هايم از اين آرزوها بکنم. و در عوض دعا کنم که جا نمانم از لحظه‌ها. که مباد چشم باز کنم و عمري رفته باشد و من دست‌روي‌دست.

 

بي‌تعارف، دلم براي مهرباني‌هاي تو و مهناز نازنين، و شيرين‌زباني‌هاي غزل تنگ شده است. ] يعني «حقيقت» براي اين کودک 5ساله چه مفهومي دارد؟ وقتي که يه شب مهتاب شاملو را حقيقتِ خودش مي‌خواند که: بابا! اين شعر، حقيقت منه...! [. من با دلم زندگي مي‌کنم و دلم مهرباني و خوش‌قلبي را بيشتر از همه‌چيز خوش دارد. سلام بي‌تکلفِ من را، ابلاغ کن.

 

يه شب ماه مياد... يه شب ماه مياد...

 

در پناه خداي خوبي‌ها

ندا - جمعه 26 مهــر 87

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 10:11

آواز و آوازه خوان

اگر عشق بیمار، شود

درمانش می‌کنم با ورزش و ریشخند

و با جدا كردنِ آوازه خوان... از آواز.

 

در محاصره - محمود درویش

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 1:40 |

آهای!!
آی پرنده ها!

خوب  گوش کنید. صدای گریه اش را می شنوید؟

سلام او را به دریا برسانید. برایش بگویید که او در خود زاییده شد و دارد در خودش می میرد.


برچسب ها: زاینده رود، پل خواجو، باغ گل ها، دانشگاه آزاد خوراسگان ، کودکان بسیار، کبودی شبانه‌ی انگشتانم

۲۱مهرماه ۸۷

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 11:2

بی بهانه
نوزادی که می گریست، چندسالی ست که بزرگ شده...

قواعد دنیا را کسی سر در نمی آورد. لبخندلطفاً!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 3:54

زنی که سِحر می دانست
چقدر دلم امشب صدای تو را می خواست  دوست. چقدر دلم تو را می خواست.
ای صمیمی  ِ همدرد. که به شعر رسیده بودم و ... انگار کسی درمن از نو متولد می شد... کجا بودی؟
کجا بودی برگ پاییزی؟

هنوز دست از سر مورچه ها برنداشته ای؟

آخ برگ پاییزی... آخ!

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 1:19 |

و چقدر...

خیلی‌ها خود را برای جنگ آماده می کنند.

لازم است.

دیگران خود را برای جهان آماده می‌کنند،

ضروری است.

بعضی‌ها خودشان را برای مرگ آماده می‌کنند

طبیعی است.

تو خودت را برای عشق آماده می‌کنی

و چقدر بی‌دفاعی

در برابر جنگ،

در برابر جهان،

در برابر مرگ.

 

ل. هلنا کورده رو؛ شاعر جوان کلمبیایی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 0:36 |

چرا مرا ته دریا نگاه می داری؟
همه جا شلوغه. خیابونا. پیاده روها. خط ها.
سایه ی نداشته ام، اضافه وزن پیدا کرده . شاید هم واقعا مهم بوده حضورم. مهم ه. نمی دونم. نمی دونم.
چه دنیای پیچیده ای است. چه آدم های خسته ای . چه روزگار گریه آوری...
کاش می تونستم درک کنیم بدون این که لطمه بخوریم.
کاش گاهی اوقات اون چیزایی که واسه ی ما اهمیت دارن، واسه ی اون کسایی که برامون مهم ن، اهمیت داشتند.

«چه برگه های سفیدی است بین آدم ها...»

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 2:19 |

به بهانه ی 15 مهر

نازی

دارم نگاه می‌کنم، و چیزها در من می‌روید. در این روز ابری، چه روشنم. همه‌ی رودهای جهان به من می‌ریزد به من که با هیچ پُر می‌شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد.

 

.....

.....

خرده مگیر، روزی خواهد رسید که من بروم خانه‌ی همسایه را آب‌پاشی کنم. و تو به کاج‌ها سلام کنی. و سارها بر خوان ما بنشینند. و مردمان مهربان‌تر از درخت‌ها شوند. اینک، رنجه مشو اگر در مغازه‌ها، پای گل‌ها، بهای آن را می‌نویسند. و خروس را پیش از سپیده‌دم سر می‌برند. و اسب را به گاری می‌بندند.. خوراکِ مانده را به گدا می‌بخشند. چنین نخواهد ماند.

.

.

.

.

.

میان این روز ابری من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان صدا خواهم کرد. و چشم براه صدایت خواهم بود. و در این درّه‌ی تنهایی، تو آب روان باش. و زمزمه کن. من خواهم شنید.

 

هنوز در سفرم... ؛ شعرها و يادداشت‌های منتشرنشده از سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 0:50 |

ندای شعر؟ امیدوارم...
 

« حالا که رفته ای

چه سرگردان و بی قرارند

همه ی این دردها

                 که شعرهایت را

                                گم کرده اند»

حالا که رفته ای - محمدرضا عبدالملکیان


سپاس گرامی 
سپاس

حس دگرگونه ای دارم و نوشتن نمی توانم...


 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 2:46 |

من و فروغ و علی کوچولو(!)

آی علی، علی دیوونه

 تخت فنری بهتره

                        یا تخت مرده شورخونه؟

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 3:9

برگ ها و آدم ها

جان کندن روی پیاده رو...

و بعد هم آدم ها زیرپا تو را له کنند... صدای خرد شدن استخوان‌های آبکی‌یت، بشود موسیقی پیاده رو... و جهان نابودی تو را ایستاده باشد...

 

فرق یک برگ با یک آدم چیست؟

که جان کندن و له شدن و فراموشی، درد مشترکی است... ـ درد را هم از هر طرف بخوانی درد است قیصر!

 

بعداً‌نوشت: و چه خوب است که خدا پررنگ شده توی زندگی یم و با این همه اندوه، لبخند می‌زنم کاش.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 14:39 |

من بادم و تو برگ؛ نلرزی چه کنی؟

از سر شب توی سینه م یه حس غریب بیداد می‌کرد؛ بیداد می کنه... یه آتیش... یه اندوه... یه تنهایی...

که از صبح تاحالا پیداش نشده بود و یهو اومد. تنم گُر گرفت؛ انگار جهنم را بچشم... یه بی‌قراری... زانوهام لرزیدن انگار... بهانه‌جویی های دلم شروع شد... خواستم آرومش کنم... اما... نشد. نتونست. نمی‌تونست... گاهی اوقات تنها کسی که حال آدم براش مهمه، خود آدمه. به کسی چه که حال من خوب نبود دیروز و امروز. به کسی چه که دلم گرفته بود و یه ذره وقت گذاشتن واسش، شاید روبراهش می‌کرد...  

ندا! نکنه فراموش کنی اونی رو که همیشه باهاته... همون که همیشه کنار تو ایستاده و دلگرمی بهت می‌ده... نکنه فراموش کنی که داره نگات می‌کنه و این کنش و واکنش‌های تو همه‌ش برای اون مهمه...

کاری نکنی که دوباره روت نشه بهش نگا کنی... به خودش پناه ببر...  همه‌ی ما آدما تنهاییم... همه... حالا یکی می‌تونه توی تنهایی‌های بقیه، باهاشون باشه و یکی نه... سعی کن تو از اون «یکی»های اول باشی و «یکی»های دوم را هم درک کن...

باشه ندا؟ باشه؟

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 23:57 |

دنیایی همه سپید

ـ این تنهاست!

ـ این تنهاست!

ـ این تنهاست!

 

و من چه باید می‌گفتم؟

 

 

 

 

افسون عجیبی داشت آن جمع شاعرانه ؛ صمیمیتی. انگار داشتم در دنیایی نفس می‌کشیدم همه سپید؛ به یکدیگر شعر تعارف می‌کردیم و پُر می شدیم...

 

کفایت مکن ای فرمان شدن !

مکرر شو! مکرر شو!

سه شنبه ۲ مهــرماه ۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 23:15 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System