که نور من، در چشمانت سیاهی جلوه کند و گرمایم، تو را به سردسیر ببرد.
که عادت کنم به تابیدن و گرمابخشیدن و این عادت، مرا کم کند از خودم.
یادم باشد که «مهر» بودن، به مهربانی داشتن است. و خورشید عاشق زمین بود. و من اینهمه نیستم.
چشمانم را می بندم و سفر می کنم به آنجا که هیچ نیست مگر خلاء.
بسان گرگها در فصلهای خشك
همه جا میروییدیم
باران را دوست میداشتیم
پاییز را میپرستیدیم
وحتی روزی هم
به فكر آن افتادیم
نامه تشكرآمیزی به آسمان بفرستیم
وجای تمبر را
روی آن برگ پاییزی بچسبانیم.
ما باور داشتیم كه كوهها فناپذیرند
دریاها فناپذیرند
تمدنها فناپذیرند
عشق، اما ، میماند.
وناگه جدا شدیم.
او كاناپههای بلند را دوست داشت
ومن كشتیهای بلند را
او شیفتهی نجوا وآه كشیدنها در قهوهخانهها بود
ومن عاشق پریدن وفریاد كشیدن در خیابانها
با این حال
بازوانم در امتداد هستی
در انتظار اوست.
محمد الماغوط – شاعر و نمایشنامهنویس سوری
نقاشی از Rene Magritte
سلام فرشاد عزيز
چه بياندازه خوشحال شدم پيامت را که ديدم. به وجد آمدم. و چندباره و چندباره خواندمش و پُر شدم...
از حال و روز من پرسيده بودي و پدرومادر و..
اين روزها بيشتر از هميشه دوستشان دارم و با اين همه هيچگاه فاصلهي ما اين قدر زياد نبوده؛ من روزبهروز سرکشتر ميشوم و آندنياييتر و پدرومادر بيحوصلهتر.. نداي خوبي هستم که هنوز نسبت به زندگي حالت تدافعي دارد؛ آنقدر ترسيدهام و ترساندهاند مرا که سخت است براي من راحت بودن با دنيا و آدمها و اين آزارم ميدهد. دلم نرمي و رهايي آب را ميخواهد. از خستگيهايم که بگذريم، لحظههاي خوبي هم هست؛ خواستنيترين لحظههاي زندگييم، آنگاهي است که شعري مينويسم و تا روزها در حالوهواي آن زندگي ميکنم. نوشتن براي من، کار قويترين مسکنهاي دنيا را ميکند...
شعرها را هم نميسوزانم. نگران نباش.دوستي وسوسهام کرده است که کتابي منتشر کنم. خودم هم بدم نميآيد. به نظرم آنچه که شاعر يا نويسنده مينويسد فقط متعلق به خود او نيست. وقتي فکر ميکنم به اين که هستند کساني که شعرهايم را زمزمه کنند در دلتنگيهايشان، از شوق و اندوهي خواستني لبريز ميشوم و مصممتر ميشوم در ادامهي راه.
آخ که چقدر زود زمان ميگذرد. بعضي اوقات خستهتر که ميشوم ميگويم کاش الان 10-20 سال ديگر بود؛ اما با اين شتابي که عمر گرفته انگاري ديگر نبايد حتي در خستگيهايم از اين آرزوها بکنم. و در عوض دعا کنم که جا نمانم از لحظهها. که مباد چشم باز کنم و عمري رفته باشد و من دسترويدست.
بيتعارف، دلم براي مهربانيهاي تو و مهناز نازنين، و شيرينزبانيهاي غزل تنگ شده است. ] يعني «حقيقت» براي اين کودک 5ساله چه مفهومي دارد؟ وقتي که يه شب مهتاب شاملو را حقيقتِ خودش ميخواند که: بابا! اين شعر، حقيقت منه...! [. من با دلم زندگي ميکنم و دلم مهرباني و خوشقلبي را بيشتر از همهچيز خوش دارد. سلام بيتکلفِ من را، ابلاغ کن.
يه شب ماه مياد... يه شب ماه مياد...
در پناه خداي خوبيها
ندا - جمعه 26 مهــر 87
اگر عشق بیمار، شود
درمانش میکنم با ورزش و ریشخند
و با جدا كردنِ آوازه خوان... از آواز.
در محاصره - محمود درویش
خوب گوش کنید. صدای گریه اش را می شنوید؟
سلام او را به دریا برسانید. برایش بگویید که او در خود زاییده شد و دارد در خودش می میرد.
برچسب ها: زاینده رود، پل خواجو، باغ گل ها، دانشگاه آزاد خوراسگان ، کودکان بسیار، کبودی شبانهی انگشتانم
۲۱مهرماه ۸۷
قواعد دنیا را کسی سر در نمی آورد. لبخندلطفاً!
هنوز دست از سر مورچه ها برنداشته ای؟
آخ برگ پاییزی... آخ!
خیلیها خود را برای جنگ آماده می کنند.
لازم است.
دیگران خود را برای جهان آماده میکنند،
ضروری است.
بعضیها خودشان را برای مرگ آماده میکنند
طبیعی است.
تو خودت را برای عشق آماده میکنی
و چقدر بیدفاعی
در برابر جنگ،
در برابر جهان،
در برابر مرگ.
ل. هلنا کورده رو؛ شاعر جوان کلمبیایی
«چه برگه های سفیدی است بین آدم ها...»
نازی
دارم نگاه میکنم، و چیزها در من میروید. در این روز ابری، چه روشنم. همهی رودهای جهان به من میریزد به من که با هیچ پُر میشوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشمهای من جا ندارد... چشمهای ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد.
.....
.....
خرده مگیر، روزی خواهد رسید که من بروم خانهی همسایه را آبپاشی کنم. و تو به کاجها سلام کنی. و سارها بر خوان ما بنشینند. و مردمان مهربانتر از درختها شوند. اینک، رنجه مشو اگر در مغازهها، پای گلها، بهای آن را مینویسند. و خروس را پیش از سپیدهدم سر میبرند. و اسب را به گاری میبندند.. خوراکِ مانده را به گدا میبخشند. چنین نخواهد ماند.
.
.
.
.
.
میان این روز ابری من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان صدا خواهم کرد. و چشم براه صدایت خواهم بود. و در این درّهی تنهایی، تو آب روان باش. و زمزمه کن. من خواهم شنید.
هنوز در سفرم... ؛ شعرها و يادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری
« حالا که رفته ای
چه سرگردان و بی قرارند
همه ی این دردها
که شعرهایت را
گم کرده اند»
حالا که رفته ای - محمدرضا عبدالملکیان
سپاس گرامی
سپاس
حس دگرگونه ای دارم و نوشتن نمی توانم...
![]()
آی علی، علی دیوونه
تخت فنری بهتره
یا تخت مرده شورخونه؟
جان کندن روی پیاده رو...
و بعد هم آدم ها زیرپا تو را له کنند... صدای خرد شدن استخوانهای آبکییت، بشود موسیقی پیاده رو... و جهان نابودی تو را ایستاده باشد...
فرق یک برگ با یک آدم چیست؟
که جان کندن و له شدن و فراموشی، درد مشترکی است... ـ درد را هم از هر طرف بخوانی درد است قیصر!
بعداًنوشت: و چه خوب است که خدا پررنگ شده توی زندگی یم و با این همه اندوه، لبخند میزنم کاش.
از سر شب توی سینه م یه حس غریب بیداد میکرد؛ بیداد می کنه... یه آتیش... یه اندوه... یه تنهایی...
که از صبح تاحالا پیداش نشده بود و یهو اومد. تنم گُر گرفت؛ انگار جهنم را بچشم... یه بیقراری... زانوهام لرزیدن انگار... بهانهجویی های دلم شروع شد... خواستم آرومش کنم... اما... نشد. نتونست. نمیتونست... گاهی اوقات تنها کسی که حال آدم براش مهمه، خود آدمه. به کسی چه که حال من خوب نبود دیروز و امروز. به کسی چه که دلم گرفته بود و یه ذره وقت گذاشتن واسش، شاید روبراهش میکرد...
ندا! نکنه فراموش کنی اونی رو که همیشه باهاته... همون که همیشه کنار تو ایستاده و دلگرمی بهت میده... نکنه فراموش کنی که داره نگات میکنه و این کنش و واکنشهای تو همهش برای اون مهمه...
کاری نکنی که دوباره روت نشه بهش نگا کنی... به خودش پناه ببر... همهی ما آدما تنهاییم... همه... حالا یکی میتونه توی تنهاییهای بقیه، باهاشون باشه و یکی نه... سعی کن تو از اون «یکی»های اول باشی و «یکی»های دوم را هم درک کن...
باشه ندا؟ باشه؟

ـ این تنهاست!
ـ این تنهاست!
ـ این تنهاست!
و من چه باید میگفتم؟
افسون عجیبی داشت آن جمع شاعرانه ؛ صمیمیتی. انگار داشتم در دنیایی نفس میکشیدم همه سپید؛ به یکدیگر شعر تعارف میکردیم و پُر می شدیم...
کفایت مکن ای فرمان شدن !
مکرر شو! مکرر شو!
سه شنبه ۲ مهــرماه ۸۷