1.
اين جا که منم شهر سنت هاست؛ شهر« آسه رفتن و آسه آمدن » تا مگر شاخ بخوري. شهري که بسياري از هنجارهاي من، برايش ناهنجار است و بسياري از باورهايش براي من نامفهوم. شهري که چادر به سر من ميکند تا مگر رستگار شوم! شهري که منتظر افتادن من است ، تا آن را نُقلِ نقلهايش کند. شهري آبستن ِ شايعات.
2.
اين جا که منم شهر شورها و شعورهاست. صميميتي جاري؛ خاکي بودن و مهرباني بيپايان. از خود مايه گذاشتن براي بهتر شدن اوضاع.
اين جا که منم ضربان قلبم مطمئنتر است و آرامتر از هرجاي ديگر. همه هم را ميدانيم. نيازي به توضيح نيست که چرا در منگنه برخورد ميکني؛ چرا خندهات را ميدزدي ـ که رنج و اندوه همهمان، از يک ريشه آب مي خورد... ـ . و ما جوانترها ميکوشيم بياوريم آن زماني را که خنديدنِ بيبهانهمان را کسي خرده نگيرد و کسي را با ديگري کاري نباشد مگر جوياي حال بودني از سر مهرياني و خوشقلبي.
3.
« شهر من من به تو مي انديشم
نه به تنهايي خويش
از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش
من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم»
چهارشنبه 20 آذر ماه 87
آخ پاییز!
سال دیگر کمی دیرتر بیا، کمی زودتر برو. خودخواهی است حرفم؛ قبول. دوستت دارم و میدانی...
امّا.. امّا... نمیخواهم این دیوانگی در من بیشتر از اینها تهنشین شود...
چرا غمگین میشوی پاییزم؟ تو که میدانی چه لذتی میبرم از نفس کشیدن در هوایت... تو که رهاشدگی مرا آگاهی وقتی که در تو قدم میزنم...
اما بیش از این ویرانییم را نخواه...
این ابرهای سرگردان، این ندای سربههوا را دیوانه میکنند... این زرد و نارنجیهای رقصان ...
باشد پاییزم؟ باشد؟
پ ن۱:
ندای خستهای بودم این دوروز؛ بی٬حوصله و غمگین.دلم نبودن میخواست شاید. بودن و نبودن میخواست شاید. یک بار قبلاً در سیاههها و سپیدها نوشته ام این را که:
نبودن بهانه نمی خواهد. بودن است که دلیل می طلبد... و من حالا هـسـتـم
ممنونم از همه ی دوستان نازنینم که تنهایم نگذاشتند![]()
پ ن ۲:
عید غدیر خم مـبـا ر ک

دیشب وبلاگ را ریدایرکت کردم روی سیاههها و سپیدها. خودم هم درست دلیلش را نمیدانم. شاید لازم باشد مدتی از این دنیای مجازی دور باشم؛ نوشتن و میل به ورق خوردن و... نمیخواهم به چیزی وابسته شوم حتی اگر وبلاگنویسی باشد. البته این که الان دارم مینویسم هم وبلاگنویسی است اما فرق دارد با آنچیزی که در نظر من است. این که بنویسی تا بخوانند با آن که بنویسی تا نوشته باشی فرق دارد. الان روحیهام جوری است که دوست دارم در سکوت جان بکَنم...
«و تا سحرگاهان در سکوت میخوابیم
اما نه این که حرف٬ها کم باشند
نه،
زیرا پروانههای خسته
بر لبهایمان میخوابند... »
محمد الماغوط
پ ن ۱: شاید تا چندوقت نوشتنهام از همیندست باشد. فکرم کار نمیکند. خستهام... نه که حرفی نباشد... نه! شاید همان پروانهی خستهای که الماغوط هم گفته
پ ن ۲: آخرش یک روزی من میمیرم و بر منکرش لعنت
« نشد سلام کنم عشق را جواب بگیرم...»
کاش تمام می شد این بودن و نبودن... این بودن و میل به نیستی...
این غم مزخرفی که به گریه ام می اندازد و تندم می کند و وای به حال آدم هایی که مجبورند با من دمخور شوند...
لعنت به این حال و هوا
درخت های حاشیه ی زاینده رود دیگر زرد و نارنجی نیستند، لخت و عور ایستاده اند کنار رودخانه ...
و برای آن ها هم فرقی نمی کند که یک نفر دارد تمام می شود...
«یه نفر داره به آخر می رسه
ته این قصه داره سر می رسه
قصه گو هی می گه نقطه سر خط
اما جمله های بدتر می رسه
مرد قصه خسته و بی رمقه
هرچی بیشتر می ره، کمتر می رسه
یه نفر داره به آخر می رسه...
یه نفر داره به آخر می رسه... »
حوصله م رفته. زیااااااااااااااااااااااااااااااد
غمی نیست. گلایه ای نیست. کسی نیست.
دارم خفه می شوم از این همه سکوت و این همه ثبات حال به هم زن.
دلم می خواهد ساعت ها روی تختم دراز بکشم و کم کم دچار خواب شوم و خوابم اینقدر عمیق باشد که صداها در گوشم زنده نشوند. و همه هم اینقدر سرگرم خودشان باشند که این ندای بی حوصله را دلهوایی نشوندو یادش نکنند و ... تمام شده باشم.
شاید هم برعکس. نمی دانم.
فقط می دانم که الان حوصله ی هیچ کاری را ندارم و از این که فردا دوباره باید راهی جایی شوم که این روزها هیچ اشتیاقی نسبت به آن ندارم ـ و این ها همه پیامدهای آن امتحان کذا ست که سرخورده ام کرد.چه اشتیاقی داشتم جداً. ـ ناراحتم.
این حال و هوا بدون در نظر گرفتن حماقت هایم است. اگر بخواهم روی آن ها زوم کنم که دیگر حال نوشتن هم نمی ماند.
دلم رقصیدن می خواهد. بدون این که وسطش خسته شوم. بدون این که یهو آهنگ برود روی ریتم تند و دستپاچه شوم. دلم یک موسیقی نرم و شاد می خواهد. وای اگر این شادی های کوچک نبود، چه سخت می شد تحمل این زندگی. اگر این معجزه های کوچک نبود...
دلم گریه می خواهد و ... هر چیزی که من را به خودم و خدای خودم نزدیک کند...
نوشتن از خستگی ها آدم را خسته تر می کند. این جا یکی به بغض رسیده؛ به درماندگی.
نمی خواهم اینقدر غمگین باشم. البته شاید این غم بستر مناسبی باشد برای شعر شدن. نمی دانم. کاش همه چیز درست شود. خسته ام خدا. مرا برای خودت بردار...
پ ن ۱:
الف هایی که گذاشته بودم بیشتر از این حرف ها بود؛
بعد با خودم گفتم ندا شاید بی حوصله تر از این هم بشوی روزی
فکر آن روز هم باش که زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادتر ازاین حرف ها خسته باشی. آن وقت چه خواهی نوشت؟پس این شد که نوشتم: «حوصله م رفته. زیااااااااااااااااااااااااااااااد»
حدود پنج اینچ بلندتر است
از یک تاکسی
ریچارد براتیگان - کلاه کافکا
گوسفندی
که از پی کودکان می دود
که عقب نماند
محمد شمس لنگرودی
دیروز میان آن همه جمعیت، آن همه هق هق، حس غریبی داشتم. ندای دیگری بودم که کاش دوام بیاورد در من
پ ن: عنوان از مهدی جهاندار
داشت غرق میشد... که انگار چیزی درونش به تقلا افتاد... که به ساحل رسید... دراز افتاد روی ماسه ها و با نگاهی سردرگم خیره ماند به دریا... و دوباره دلش خواست که...کسی در او زمزمهها می کرد... به خودش آمد... از دور دوستترش داشت... این را دیر دانسته بود و با این همه دانسته بود... از همان دور به دریا خیره ماند؛ با لبخندی که ریشه در رویا داشت...
پ ن: عنوان از سهراب سپهری
نمیدانم همکلاسیهای آن روزهایم، این خاطره را به یاد دارند یا نه، اما هر سال نزدیک روز دانشجو که میشویم، این خاطره، شیطنتها و امیدهای دوران دانشآموزی را برایم تداعیمیکند...
فروردين 85 بود.دورهي پيش دانشگاهي. رياضيات گسسته داشتيم؛ رسيده بوديم به مبحث همنهشتي ها¹. دبيرمربوطه ـکه من آقاي گسسته ميخوانم شانـ ، خواستند مثالي براي ما بزنند، تا مورد استفاده ي همنهشتيها را بهتر درک کنيم.
روي تابلو نوشتند :
فرض کنيد اول فروردين 1385 سهشنبه باشد؛ حساب کنيد که...
نگاهي به کلاس انداختند و گفتند: روز دانش آموز، 13 آبانه ديگه؟ و بدون اين که منتظر جواب بمانند، به نوشتن ادامه دادند:
حساب کنيد که 13 آبان 1385 چندشنبه است.
گفتم: ببخشيد... آقاي گسسته نگاهي کردند ومن ادامه دادم: 13 آبان 85 که ما ديگر دانشآموز نيستيم؛ دانشجوشدهايم. بايد حساب کنيم ببينيم 16 آذر چندشنبه است. همهمهای شد در کلاس. سرشار از امید و اعتمادبهنفس. يکصدا شديم که نه ما 13 آبان را حساب نميکنيم. نتيجه اين که صورت ِمساله عوض شد و ما با کمکِ همهنشتي دريافتيم که 16 آذر 85 پنجشنبه است. شادمانه ميخنديديم و سرخوشانه پيشبيني ميکرديم که روز دانشجو کجاييم و چه مي خوانيم. و ته دلمان خدا خدا ميکرديم که اين 16 آذر که ميآيد دانشجو باشيم و .... خیلیهامان بوديم. هرچند اگر هم نبوديم، کليت قضيه به هم نميخورد و 16آذر 1385 همان پنجشنبهاي بود که ما حساب کردهبوديم.
حرف دیگری نیست. به جز زمزمهی گاه و بیگاه شعری از سید حسن حسینی:
شاعری
وارد دانشکده شد
دم در
ذوقش را
به نگهبانی داد
با این همه دانشجو روزت مبارک... وامید که شایستهی این نام باشیم.
پی نوشت1: تعريف فرض ميکنيم m يک عدد طبيعي باشد، دو عدد صحيحa وb را به پيمانهي m همنهشت گويند هرگاه a - b مضرب m باشد، يعني a - b برm تقسيمپذير باشد.
مسائلي از قبيل روزهاي هفته، ساعت و ماه که حالت گردشي داشته و با افزودن عدد ثابتي (7 روز، 24 ساعت، و يا 12 ماه) به وضعيت و شرايط قبلي برميگردند، به عنوان مثالهايي عملي از نظريهي همنهشتي هستند که در اوايل قرن نوزدهم به وسيلهي گاوس معرفي شد.
خدا جای حق نشسته است و این مرا می ترساند...
منی که خودم را له کردهام و دلم محوشدگی میخواهد... آنچنان که انگار از آغاز نبودهام ؛ و نخندیدهام و نگریستهام و لطمه نزدهام و ضربه نخوردهام... خدای جای حق نشسته است و ...
.
.
.
تو چرا نمی ترسی فلانی؟
واقعیت دارد. واقعیت زشتی که به گریهام میاندازد؛ ترسهای کودکییم احمقانه بود و حماقتهایم ویرانکننده
چرا من نمیدانستم. و آن گلولهی برف را که رها شده بود در سراشیبی، متوقف نکردم؟
و گلوله آنقدر بزرگ شده که میترسم زیر آوار آن له شوم.
کاش فقط خودم بودم و خدا. کاش ندا می توانست این درد را برای خودش نگه دارد. اما نمیشود. خدایا کمکم کن. راهی به من نشان بده. بی تو هیچم... یک صفر مطلق
بیشتر عمر می کند
می دانم
انگار از خواب بیدار شده باشد و خمیازه ای و ... آنقدر سرفه کرده باشد که روی زمین پخش شود نفسهایش.
که پیاده رو را زرد بپوشاند و خودش نیمه برهنه و لرزان، به آدم ها نگاه کند و دلش بخواهد آن ها را بغل کند! و بغل کند...
به همین سادگی
وسوسه های همین پاییز است که ما را در فضایی جادوناک و گیج غرق می کند و... به خودمان که میآییم می بینیم درگیر چیزی هستیم که نمی دانیم ش
پا نوشت: یک چیزی راجع به عنوان
نسکافه نکته انحرافی بود! کافی میکس را جای نسکافه به ما قالب کردند و من در برگریز بامدادی برايم فرقي نمي كرد... كه گم بودم...
زنده باد پاییز با طعم کافی میکس
ترسهایم را کسی نمیداند. من از دلباختن و دل بردن میترسیدم؛ میترسم هنوز. دانستهام که هرچه فاصله کمتر باشد، زخمها کاریترند... و از همین روست که خودم را عادت دادهام به بیتفاوتی و دوری و سردی؛ از دور برای آدمها دست تکان میدهم و در سکوت جان میکَنم...که نمیخواهم آدمها را با بیان اندوهها و دلآزردگیهایم برنجانم؛ در زندگی با دلم جلو میروم و هرجا این دل برایم دردسرساز شود، از ایستادن بازمیایستم...
من از آتش نبودم یا از نور. گورستانی بودم خاموش و سرد. و از روشنایی و گرما فقط خاطرهای گُم در من بود.
مهربانییم را خواستی و من فقط گریه کردم. بودنم را خواستی و من به هقهق افتادم. تو به جنون رسیدی و من از آن گذشته بودم...
پاییز است و من یادم افتاده به دوستی قدیمی...
همکلاسی دوران پیشدانشگاهی؛ فقط 8 ماه با هم بودیم و بعد هم راههامان جدا شد: او دانشجوی دانشگاه شهرکرد شد و من دانشجوی دانشگاه اصفهان. و دیگر خبرش را ندارم...
یادم افتاده به آن صبح برفی که با گلی سرمازده به استقبالم آمده بود و چقدر آن مهربانی و بزرگواری دوستانه مرا پُر کرد...
دلهوایی شدن من همان و به سراغ دفتر قدیمی خاطرات¹ رفتن هم همان...آنجاهایی ش را نوشته هایش که مربوط به من است، اینجا می آورم. (اول پانوشت مربوطه را بخوانید )
نوشته بود:
کمی تضاد روحی و اخلاقی، فی البداهه گوی عالی، مهربان، زبانریز( فکر میکنم دوست خوبی برای دوستانت خواهی بود)
]آخ این تضاد! هنوز هم هست گرامی... فی البداهه گویی هایم هم ته کشیده انگاری... و مهربانی را بلدتر شده ام کاش[
نوشته بود:
اختلاف فاز فکری و برخوردییش کمتر بشه و فریباییتر شود.
] نمی دانم فکرم را دوست تر داشتی یا برخوردم را؛ با این وجود اختلافشان کم تر شده... فریبایی تر شدن هم اگر همان خودبودن است، هستم! و این کم شدن اختلاف فاز فکری و برخوردییم ناشی از همین است... [
نوشته بود:
درسته. نظرات آدم طی این زمانی که واسهی این چندصفحه میره تغییر میکند
شاید بعضی برخوردهای دیگرش را با فریبا به یاد میآورد که شاد و خوشمشرب بود، کاش همیشه محکم دست بدهد ـ که میدهد ـ اگر بداند که چه گرمای عظیمی را به طرفش منتقل میکند.
]آخ عزیز! چقدر دلهوایی یت شدم. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شد. و من نمیدانستم و تو چیزهایی زیادی را به من نشان دادی...[
پانوشت 1 :
سال اول دبیرستان که بودم ایده ای قدیمی ( و البته نه خلاقانه) را عملی کردم و آن درست کردن یک جور دفترعقاید و علاقهمندی بود که به صورت یک سری سوال( چیزی حدود 100 تا و شاید هم بیشتر) در یک سالنامه نوشته بودم وبه دوستان نزدیکم میدادم و خب این دوست هم قبول زحمت کرد و برایم نوشت؛ نظرش را راجع به خیلی چیزها، از خودش گفت، از دنیایش ،از من...
نظرات این دوست مرا سر ذوق میآورد؛ بس که صمیمی و بیریا نوشته بود و البته سرحوصله. انگار جور دیگری مرا دیده باشد. و خیلی حرف هایش گاه و بی گاه تداعی می شود برایم...
پانوشت 2 :
خدایا دوستان و عزیزانم را به تو میسپارم؛ آدمها را... دنیا را...
امضا : دیوانهای که من ( فریبا ؛ ندا؛ دلم ...)