خیلی زیباتر از این بودم. خیلی مهربان تر. تازه صدایم هم به صدای فرشته ها می ماند. مرا توی بیمارستان عوض کردند.یعنی خدا لحظه ی آخر پشیمان شد و من را جور دیگری آفرید. توی بیمارستان عوض شدم. عوضی شدم. اخ.
۲۹ دی ماه ۸۷
بعضی حرفها هستند که تا همیشه یاد آدم میمانند. بعضی کنشها و واکنشها. دنیای نت و عالم واقع هم فرقی نمیکند. رودررو گفتهشود- توی چشمهات زل- یا صدایی باشد از پشت تلفن.یا smsی باشد. یا کامنتی. یا نمیدانم یکی از جملههای رد و بدل شده در مسنجر. و سکوت و نبودن وقتی که تشنهی گفتوشنودی. روحت خراش برمیدارد انگار. به روی خودت نمیآوری. به زندگییت ادامه میدهی. و کمکم تهنشین میشوند در ناخودآگاهت آن حرفها؛ آن کنشها و واکنشها. کتاب میخوانی. وبگردی میکنی. شعر میشوی. قدم میزنی. غرق میشوی در آرامش جادُوانهی نقشجهان. میخندی. پر میکشی. دستان آدمها را میگیری و به حرفهای دلشان گوش میدهی. به کودک درونت میدان میدهی. در سرمای صفردرجه بستنی می خوری... همبازی کودکان میشوی. خم میشوی روی زانوهایت و توی چشمهاشان میخندی. میخندند... از ته دل. از ته دل. از ته دل. کاش میشد قاب گرفت این لحظه را... و تمام شد.
پنجره را نبستهای. باد میآید. سرد است. پنجرهای را نبستهای. ماه سرک میکشد توی اتاقت. پنجره را نبستهای. سنگریزهها شکستن تو را هجوم میآورند. غم در تو خزیدن میگیرد. اندوهی ریشهدار. همهی حرفها و خراشها زنده میشوند. جلوی چشمهایت رژه میروند. تنها ماندنها. دروغ شنیدنها. بیتوجهیها. دنیا گیج میرود دور سرت. کممیآوری. نمیتوانی و نباید نادیده بگیری لحظههایی را که از دیگران شکفته شدهای. نمیتوانی بیانصاف باشی. نمیتوانی بیزار باشی از کسی. نباید. که مچاله میشوی در خودت. که دیوارها را بلندتر میکنی. ضخیمتر. دلیلی برای ادامه نمیبینی. پامیشوی و پنجره را میبندی.
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
سهراب سپهری
- جان!!؟
- می گم چته؟
- بشین تا بهت بگم. عمراً.-
- چیزی گفتی؟
- نه. چیزی نگفتم.
- نه انگار یه چیزی گفتیا..!
خودت آدمو مجبور می کنی راسشو بهت نگه
هی میدوم و نمیرسم. هی دورتر میشوی و نمیرسم. هی میافتم و هی دستهایم را نمیگیری. دستهایم را نمیگیرند. پا میشوم. گریز میشوم. گُم می... هرکس مرا پیدا کند مال خودش¹...
زنده میشدی کاش. نفس میشدی کاش. قفس می... نه! نه! هنوز خرده هوشی هست... - هست؟-
هی میدوم و نمیرسم...هی لبخند. هی بغض. هی سرگیجهای مردد میان هقهق و خنده. بیتفاوت حتی.
درد میشوی و در سرم گیج میروی. درد میشوی و به خودم میپیچم. نیستی انگار. نبودهام انگار. از این سکوت احمقانه و دلگیر، حالم به هم میخورد؛ حالت... گیج گیج... انگار خواب... شاید خواب...
و این پری غمگین، با صدای ساعت کوکی، بیدار میشود:
ـ امروز روز چندم دیماه است؟
پ ن 1: روشن سلیمانی
از کجا شروع کنم که چيزي از قلم نيفتد؟ کدام شبگريهام را بنشينم و اينجا صداکشييش کنم تا توي مخاطب ببيني که چه دل پردردي دارد اين آدم(؟) و چه صبوریها که نمیکند و چه فکرها که... ندای بداخمی می شوم؛ از همان نداها که افسردگی جامعه را تشدید میکنند... از همانها که بلندبلند به جنگ فکر میکنند و تو میتوانی بوی باروت را از حرفهایشان بفهمی... از همانها که بوی خونی را که در دماغشان پیچیده ، میشود از خطوط ناراضی صورتشان فهمید...«همه ی دلخوشی من یه طنابه که تو انباره.../ اما می ترسم... می ترسم... که یکی اونو برداره....»
میشوم فیلسوف غمگینی که برای آدمها و نادانیشان گریه میکند؛ فاتحه میخوانم برای خدایی که مُرده، و آدمهایی که فاصلهشان با مُردگی، نفسی است که میآید و میرود... میشوم همان ندایی که پنهانش میکنم پشت لبخندها و بگووبخندها. خندههایم را سانسور میکنم. میشوم پخش زنده: شعر (جنازهای تنها که فقط مورها و موریانهها دوستش دارند... ) و موسیقی( هقهقهایم را که لازم نیست هجی کنم؟) و اخبار ناگواری که...(خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد... ) فقط نمیدانم آنوقت برای کسی حوصلهای میماند؟ رمقی؟ تا این پخش زنده را پیگیر شود؟ یا از دست کسی کاری برمیآید برای مرهم گذاشتن این همه زخم و خواباندن این همه هقهق...
همهی دلخوشی من ...
ندای مستقل از زمان و مکان را ـ همان که از تهدل میخندد، از ته دل داد میزند و از ته دل دوست دارد... ـ چال میکنم زیر درخت گردویی که «کودکیهای منو میدید»... همخانه و همخوابهاش می کنم با تمام ماهیقرمزهای سفره هفتسین این همه سال، که در باغچه چال میشدند...
باشد. باشد. میدان می دهم به نیمهی غمگینم و شادیهایم را چشمپوشی میکنم و البته خندههاییواشکیِازتهدلم را برای خودم نگهمیدارم... اما میترسم... میترسم...

از کم شدن گفته بود. که اوایل شعر می نوشته که زیاد شود. که چیزی با شعر به او اضافه شود... واین که بعدها دیدش عوض شده... بازتر شده ... با هر شعری که می نوشته کم می شده...
و چقدر این دومجموعه ی آخرش او را کمکرده بود، خدا می داند... از بس که شعرند... از بس که زنده اند و تو می توانی فروغ را ببینی...
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد
مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
يادش گرامی
به هيچ کس فکر نميکنم اين روزها. روراست باشم: اصلاً فکر نميکنم اين روزها...
زمستان را به بهار نزديک ميشوم بي که ... آفتزده است مزرعهها را ...و کشاورز، آدم ناداني است...
هنوز تری و تازگی حرف هایم برجاست: خواب گیجم می کند... شاید باید بگویم بعضی خواب ها، گیج ترم می کند...
چرا باید خط تو باشد، حرف های تو باشد، ندا گفتن های تو باشد، نام تو باشد و... و نام خانوادگی دیگری؟ نام خانوادگی دوستی که این روزها کمتر به یادش هستم... و نمی خواهم باشم....
گاهی اوقات خواب های وارونه ای می بینیم... بی سروته مثل حرف های فلانی از سر بی حوصلگی. بیسروته مثل این زندگی پست مدرن... بی سروته شبیه حرف های گنگ خودم...
کاش تمام این ها خواب بود. تمام این بیداری ها و این ناتوانی ها... ندای نادانی بودم... ندای تنهایی.. با روزهایی خالی... که غرق شدم... که از دست رفتم... که کاش تمام می شدم...
کابوس های زندگی یم بیشتر از رویاهایش است... و کاش این همه سیاهی را، روزنه ای بود به خورشید...
بعداً نوشت:
«با چشم های خیس این چشمه های غم
با گریه ی زیاد با خنده های کم
انگار تا ابد با این بهونه ها
جای من و توئن دیوونه خونه ها...»
این بار جر نمی زنم ،
این بار
با چشم بسته هر چه بگویی قبول !
چشم مرا ببند
با دستمال گُل گُلی ات
: « دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده »
من بی سواد
من با سواد چشم تو می خواندم
: « سواد داری؟
نوچ
نوچ
بی سوادی ؟
نوچ
نوچ »
چشم مرا ببند
تا با سواد چشم تو باشم
من خر شدم
برداشتم از چشمهام
آن دستمال آبی کوچک را
« دسمال آبی وردار
پر از گلابی وردار»
من چشم باز کردم وبازی تباه شد
دنیا سیاه شد
چشم مرا ببند
با دستمال آبی گلدارت
ـ دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده
خوب یادم است... حرفهای کلاغآلود... شاید کسی به یاد نیاورد... نقدش کرد... و من کمکم چیزهایی را از شعر میفهمیدم که در حالت شهود و «جایی میان بیخودی و کشف»، بر آنها واقف نبودم... گفت از آن شعرهاست که میگویم کاش خودم گفته بودم... برای من که در اول راه بودم، حس سرشاری داشت حرفهایش... و زمانی که هزینه کرد...
درست نمی دانم کِی بود. همین خرداد یا تیر. میدان نقشجهان را داشتم قدم میزدم؛تنها. دیدم ش. سرگرم کتابها بود... ایستادم و ... سلامی و لبخندهای و ... هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
این که چرا حالا یادش افتاده ام شاید برگردد به کسی که زیاد دوست داشت... کسی که این روزها ... روزهای اوست... و من هیچ نمیدانم...
-ارزش چي؟ داره؟
-نفس ت از جاي گرم بلند مي شه!
و با نگاهي عاقل اندرسفيه دور می شه....
هرچه به ش مي گويم خيلي عرضه داري خودم را مسخره كن. با اين نچسبي بسيار و ضعف هايي كه اگر ياد بگيري بهشان بخندي ، تا هميشه شادي. اما گوش كه نمي دهد. انگار نه انگار كه من هم هستم.صدای تمسخرآمیزش در من می پیچید: اینا باش... هاهاهاها... وای اگر این صدا را به جز خود من دوستم هم شنیده باشد،چه کنم؟ بنا را گذاشتم براین که نمی شنود...اگر... اگر... اگر...
از رو هم نمی رود. حالا دارد برای "تو"ی مخاطب زبان در می آورد و ...من شرمنده ام![]()
پ ن: علمي ـ تخيلي است!!!!
نمی خواهم از سیاست بنویسم. نمی خواهم از سیاست حرف بزنم.
نمی خواهم از دین بنویسم. نمی خواهم از دین حرف بزنم. توضیح ش بدهم یعنی. یا نمی دانم توجیه کنم.چه توی خانه. چه توی دانشگاه. چه توی نت.
من آدم احمقی نیستم. نمی خواهم باشم.بعضی چیزها برای من دل ی است. شهودی است یعنی.
خدا برای من نه آن چیزی است که توی تلویزیون تبلیغ می کنند نه هر چیز دیگری. من خدا م . خدا من است. خدا کودکی است که می خندد. که گریه می کند. که تنهاست. نمی خواهم به این چیزها فکر کنم. به دل م میدان می دهم و همین برایم بس است. دور باطل است برای من حرف زدن راجع به چیزی که نه خواهان القائش هستم و نه مایل به این که به خاطر یک سری حرف برگردم از نظرم. دل که دروغ نمی گوید. میدان می دهم به دل م. فکر هم می کنم. اما برای من که سیال ذهن فکر می کنم سخت است بیان آنچه در من می گذرد. من خدا را دوست دارم. آدم ها را دوست دارم. دوستی را دوست دارم.حس مذهبی را دوست دارم. هزار چیز دیگر را دوست دارم. من از خشکه مذهبی بدم می آید. از تحت فشار بودن بدم می آید. از قطعی حرف زدن. حتی از این که می گویم بدم می آید، بدم می آید. شاید بهتر باشد بگویم دوست ندارم. نمی دانم.
سیاست حالم را بد می کند. حماقت های افراد سرسپرده حالم را بد می کند. دعواهای سیاسی حالم را بد می کند. پشت پرده ها حالم را بد می کند. من نمی توانم بحث سیاسی که می شود، خودم را کنترل کنم. که ساکت باشم. که خونسرد باشم.صبوری رادر این موضوع هنوز یاد نگرفته ام. چرا بحث هایی بشود که جز فرسایش چیزی ندارد؟ توی خانه. با دوستان. من دوستم را دوست دارم اما ترجیح می دهم راجع به موضوعاتی که اختلاف نظر اساسی وجود دارد، صحبتی نشود. مثل سیاست . مثل روابط. مثل دین. مثل هر چند چیز دیگری که الان خاطرم نیست. نه که بی خیال شوم نه، ولی لااقل زمان با هم بودن به بحث راجع به این چیزها نگذرد.
بگذار سیاسی کاران بحث سیاسی کنند و شریعتمداران و متشرعان بحث دین. من ناتوان م برای گفتن آنچه در من می گذرد. شاید اگر در خودم توانایی دفاع از عقاید و احساسات اینگونه ام را می دیدم، پرهیز نمی کردم از این بحث ها... اما... من ... ندا... ناتوانم.من طرفدار خوبی نیستم برای خدایی که می پرستم ش. طرفدار خوبی نیستم برای کسی که انشای پایان ترم سال دوم راهنمایی م را، راجع به او نوشتم. فکر کردن بلدم، حرف زدن بلد نیستم. توضیح دادن بلد نیستم. شاید هم بلد باشم اما خسته ام می کند. کمم می کند.
خطکشی کردن را دوست ندارم. برچسب زدن را. یک جا ثابت نشستن و همیشه از یک پنجره نگاه کردن به دنیا را. دلم می خواهد پیاده روهای تمام دنیا را قدم بزنم. نمی گویم تنها. اما یکی که بودش آرامش بخش تر از نبودش باشد. حالا این چه ربطی دارد به این جا را نمی دانم. جنون نوشتن دارم انگاری.
مبهم نویسی یم انگار آزاردهنده شده. نمی دانم. سعی کردم واضح بنویسم. نمی خواهم ندای آزار دهنده ای باشم. نمی خواهم مورد آزار باشم.آدم ها را دوست دارم. خنده هاشان را. بودن شان را. دلتنگی ها و بغض های معصوم شان را.
حالم خوب است. عجیبم. خوبم. دارم «گل گلدون من» سیمین غانم را گوش می دهم. فقط نمی دانم چرا دست هایم سرد است.این اخمی هم که روی صورتم است،غریبه است با حال و هوای الانم.شاید به خاطر تمرکز کردن م باشد. نمی دانم این چه رازی است که حتما انگاری این اخم باید باشد که تمرکزم اساسی شود. راستی! گنجشک ها... گنجشک ها... یادم باشد فردا صبح قبل از ظهر بلند شوم و آوازشان را مزمزه کنم.
معذرت میخواهم از دنیا. از آدمها. از هر کسی که رنجیده از من.
معذرت میخواهم از خدایی که در آدمها نفس میکشد و ندیده گرفته بودمش انگار...
متاسفم. برای خودم. برای خانوادهام. برای دوستانم. برای همکلاسیهایم. برای هرکسی که این منِ نچسب را دمخور شد. ندای سربهراهی راکه زیاد روبراه نبود این روزها ...
سپاسگزارم از آدمها. از دوستانم. از هرعزیزی که بودنم را بها داده... بها میدهد... آدم ناسپاسی نخواستهام باشم... فرق بین مهربانی و بیمهری را آگاهم...
میخواهم باشم.
میخواهم جبران کنم نبودنهایم را... بودن و نبودن کافی است؛
امیدوام که بتوانم؛ که بشود.
زندگی را دوست دارم؛ آدمها را بیشتر... امیدوارم که بتوانم ندای خوبی باشم.
من لبخند می زند به دنیا...
ـ همه چیز تقصیر خود لعنتی یت است!
ـ همه چیز؟؟
ـ ...
¤ گاهی اوقات حرفی برای گفتن نمی ماند¤
۲.
نمی دانم با این همه سردی و این همه بی تفاوتی چرا باز ... و جالب ترش این که وقتی که کنشم، واکنشی کودکانه( به نظر من) به دنبال دارد، حتی ناراحت هم نمیشوم. حتی از خودم هم بدم نمیآید. انگاری آدم کم کم روحیات آدمها دستش می آید... اگر دلخور می شدم، جای تعجب داشت. غم دنیا را بیخیال...![]()
۳.
میگوید: ... چندوقت است که دوری و ... نیستی انگار...!
نگرانی توی چشمهایش موج... من توی چشمهایش غرق...
ـ میخواهم باشم!
اطمینانی گنگ توی چشمهایم موج... او توی چشمهایم غرق...
هستم؟ کاش...
۴.
حس بدی داشتم وقتی که میدیدم این بیانصافیها را و کاری نمیتوانستم.خوشحالم که فرصتی پیش آمد و ... گفتم آنچه را که انصاف حکم میکرد.
پیروز باشی آموزگارم، هرجا که هستی...
۵.
این که وابسته نمیشوم ( تازگیها بیشتر) هم بد است و هم خوب. نمی دانم. بیشترش خوب است. خوشبختی در رهاشدگی است...
۶.
خواهشی است صمیمی این:
مرا برای خودت بردار... مرا برای خودت بردار...برای خودت...
بعداً نوشت :
من به درک. دلم به درک. گریه هایم هم...کاش کسی از حرف های من به گریه نیفتد هیچ وقت. مثل من که به گریه افتادم و ... بگذریم...
« ای دل ساده بکش درد که حقت این است...»
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم...
فروغ فرخزاد ِ گرامی یم