انگاری که بنا بود آن پرندهی کوچک بیاید و در گوشم آوازی قدیمی را زمزمه کند. انگار دانسته باشم که آمدنی هست.که آمد و نشست روی شاخهای که دلم را میلرزاند. گذشتِ زمان، صبورم کرده بود. شده بودم نارونی که سایهاش را به ابدیت بخشیده . . . نمیتوانستم مهربانییم را دریغ کنم ، حتی از پرندهای که نالههای درخت را در دلِ بادهای سخت، بیخیالانه پرکشیده بود. 
تقویم 87 ورق میخورد. . . هوا طعم گسی داشت که مجبور شدم بایستم. شوق رفتن در پاهایم، خشکید و چه خوب (هرچند در ابتدا کمی سخت) . . . گاهی اوقات باید یکی به دلم فرمان ایست بدهد. به این من ِ تودار باید بگوید بس است. همان غار خودت را داشته باش و بگذار دردها و شادیها و هیجانها و دلتنگیهایت مال خودت باشد و هروقت که دیگر دیوانه شدی حسابی، روی دیوارههای غارت، نقشی بکش از آنچه و آنکه تو را دگرگونه کرده. . . شعری بنویس؛ و ساکت بمان. چندباری پیش آمد که حسابی دیوانه شدم و هی شعر شدم. هی خودم را بیرون کشیدم از میان کلمات؛ تویی را که هیچگاه نداشتهبودهام. و زندگییم شد شعر و شعرهایم هم که زندگی من بودهاند و انعکاس دیدارها و لمس من از دنیا ؛ بوها و صداهایی که در دنیایم پیچیده و . . . س ک و ت
چندباری پیش آمد که پایم لغزید. که کاری را کردم که نمیباید. حرفی زدم که نمیشایست و . . . بلند شدم. گفتم خدا و بلند شدم. دستم را گرفت. قلبم را روشن کرد. و من نور بودم. رهایی بودم. و خدا برای من کافی بود. وقتی توی چشمهای یکی میخندید. در صدای آن یکی مهربانانه، زمزمهام میکرد و زمینههایی پیش آمد تا معنی مکر خدا را بفهمم؛ منتقم بودنش را. تنهایییش را. تنهایییش را. . . و اینها برای من دنیایی بود. که یاد بگیرم رعایت کردن انسان و عشق همان رعایت کردن ِ خداست. که نمیشود دم زد از رعایت انسان و بیخیالِ خدا شد. که . . .
چه شتابی داشتند روزها. چه عمقی داشتند شب ها. چه خندههای صمیمی و از تهِدلی. چه واگویهها و چه شبگریهها. چه همدلیها و همزبانیها . چه دورهمبودنهای جاودانهای. بزرگواریها دیدم ؛ لطف و توجه انسانهای نازنینی که تواضعشان، به منِ نوپا، درسها آموخت؛ مهربانیِ دلچسبشان. قدکشیدم و در رگهایم شادی جابهجا میشد. دنیا روی مهربانش را به من نشان میداد. قلبم آسودهتر و کمتر مضطرب. . . البته راندهشدنها و خطخوردنها و جانکندن در زدوخوردهای لفظی هم بود؛ خورد شدن زیر بار سنگین بیانصافیها. اما این ورق خوردنِ تقویمهای پیاپی، انگاری به من یاد دادهباشد که همهچیز در گذر است؛ که مبادا جا بمانم. که مبادا از این همه، بعدها حسرتی به جابماند و افسوسی. که گذاشتم غرورم سنگِ زیرین آسیاب باشد. که دانستم - هرچنددیر- بعضی چیزها، بعضی افراد، بعضی اتفاقها، ارزش این را دارند که از خودت عبور کنی. که باید قدردان بود. که رعایت کنم انسانها را، هرچند رعایت نشوم؛ به پاس هنگامی که صمیمانه رعایتشدهام . . .
در کل 87 سال نسبتاً خوبی بود و شکر. (حالا هرچند این روزهای آخر، رفتنِ خاتمی حسابی بغض چپاند توی گلویم. . . )
چیزهایی زیادی یادگرفتم. دوست داشتم و دوستداشتهشدم. لذت بردم. درد کشیدم. خندیدم. حرف زدم. گوش دادم. زندگی کردم!
امید که 88 سال بهتری باشد برای همه. پر از تندرستی و دلخوشی و سرشار از خدا و آرامش.
سالتحویل به یادتان هستم. . .
پ ن: چقدرترانه ی "پاشو پاشو" ی خانم گوگوش را دوست دارم. . . از روزهای اول اسفند هی آن را گوش می دهم ...
اما...
اما...
گاهی حرفی برای گفتن نمی ماند.
خاتمی رفت و من به اندازه ی تمام تنهایی یم غمگینم. . . و سرخورده. . .
شاید این هم قسمت ماست که جوانی یمان برایمان شکنجه گاه ی باشد و شادی هایمان اینقدر گذرا. . .
من آدم مهمی هستم. فیگور روشنفکری می گیرم اما ته دلم از این که چماقی داشته باشم و دیگران را با آن خورد کنم لذت می برم.
من آدم مهم ی هستم. آدم مهم ی هستم. مهم هستم. هستم. م
گاهی اوقات با رفتارمان بعضی حرف ها را می زنیم که . . . عصبانیت بهانه ی خوبی نیست برای توجیه بعضی بداخلاقی ها، بعضی بدرفتاری ها. . . نه که خودم خالی از ایراد باشم منتها چیزی که هست این است که سعی می کنم در عصبانیت هایم هم حرمت نگه دارم.
"خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شه به خیلی بد" سیلوراستاین
نرم و رها می روم و هوای اسفند، نرم و مهربان روی گونه ام می نشیند. به خودم که می آیم رسیده ام به مقصد. از پله ها پایین رفته و نرفته، غرق می شوم در یک فضای جادویی. یک تاریک ـ روشن ِ خوب؛ عجیب خودمانی. انگاری که همه منتظر من بوده باشند که رسیده و نرسیده، تکرار مهربانانه ی نامم قلبم را فشرده می کند وبه حرف گرفته می شوم . من هم که خسته ی راه و شاد از بودن در این جمع صمیمی... لبخند می زنیم و تکثیر می شویم در هم و چقدر بوی بهار می آید اینجا... کاش روزهای نیامده روشن تر از این ها باشد خدا !
هی یادم می افتد به آن تابستان دلپذیر . به روزهایی که تازه آمده بودم و ... با یک حساب سرانگشتی می بینم ۴-۵ سالی می شود که... چقدر بزرگ تر شده ام؟ چقدر پُرتر؟ چقدر غمگین تر؟
از پله ها بالا که می روم انگار تکه ای از قلبم جا مانده باشد آنجا.
از همین حالا دلم بهانه می گیرد... و حالا هر جمعه صبح باید خودم را بدوبدو برسانم به آن جمع صمیمی تا کمی نفس بکشم. دوست بدارم. دوست داشته شوَم. و نزدیک شوم به آن آرامش و مهربانی که می خواهم ش...
ما آدم های بیچاره ای بودیم که خودمان را، در آغوش بدبختی ها می انداختیم؛
با نشستن ها و چشم بستن ها و ... سکوت!
پ ن: این "من" می تواند هر یک از ما باشد.
آدمها به من نزدیک میشوند ـ نمیدانم چیست در من؛ این منِ معمولی، که گاهی خواستنی میکُندم ـ و بعد... از سردیِ من جا میخورند و چند گام به عقب برمیگردند. انگاری میبینند در چشمهایم سردی و سکوت را.
محبت عمیقی را که با سردی آمیخته است... این بیتفاوتی ظاهری که محیط شده بر من و رفتارم. این دلرحمی بسیارم بر آدمها. که مبادا دلی بسته شود و از دست من کاری برنیاید. بین خودمان بماند که خودم هم واهمه دارم از دلبستن.
چه کنم. میترسم. دلم میخواهد دستهایشان را بگیرم، شانه باشم برای اشکهایشان، آغوشی برای تنهاییهایشان و لبخندهای که به یاد بیاورند و آرام شوند... برایم سخت است این از دور، دستتکاندادنها و در نزدیک، دستبهسینهایستادنها.
اما می ترسم... این بندها... این واهمهای که دارم و رهایم نمیکند... چه کنم؟
گاهی مترسک زشت باید بود. وقتی نمی توان به تمامی بود، شاید همان نبودن بهتر باشد.
آخ! در حد همان حرف میماند این فکرها گاهی؛ نصفه و نیمه ادامه می دهم به راه. و حالا مثلاً هستم؛ از صمیمانهی قلبم والبته نه به تمامی.
محمد زُهری