تبليغاتX
...دل م می نویسد
ادامه دارَم . . .
سطری هستم که آغاز شده. که مجبور است ادامه پیدا کند  . . .
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 17:12 |

به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکن
هِی! نمی دانی که چه دلی می بری از من با این حرف ها . . .

چه بغضی می نشانی در گلویم . . .

دریغ! دریغ! دریغ!


«به چیز های قشنگی که نیست! فکر بکن»  از    فاطمه اختصاری عزیز

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 1:40

نامعادله

از یک جایی شروع می شود. که روی آدم، جور دیگری حساب می کنند. که از آدم انتظار کنش ها و واکنش های معینی را دارند. انگاری بعضی رفتارها شده باشد مولفه ی وجودی ما. انگاری که همه چشم به راه باشند که ما آن جور خاص رفتار کنیم.

 نمی خواهم. این را که ندا همیشه این جور. که ندا همیشه فلان. که  زودتر از خودم تمام شده باشم. 

 . . .

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 2:30 |

نگاری سرمست!!

جدیدترین اظهارنظر احمدی‌‎نژاد در مورد ویژگی مردم نقاط مختلف کشور:

 مردم اصفهان به درست مصرف کردن و مدیریت منابع مشهور هستند.

 

با توجه به این اظهارنظر، گفتن چند جمله خالی از لطف نیست:

1.       " درست مصرف کردن و مدیریت منابع"، برابرنهادِ "خساست" است.

2.       در سال "اصلاح الگوی مصرف"، دم اصفهانی‌ها خیلی گرم!!

3.       طفلک سعدی.. بار اولی که این آقا آمده بود اصفهان، به لطف شهرداری  هی چشم‌مان می‌خورد به " دیر آمدی ای نگار سرمست / زودت ندهیم دامن از دست" و هِی دلمان برای نگار سعدی می‌سوخت!! حالا هم، هی یاد آن معجزه‌ی هزاره‌ی سوم  می‌افتیم و متلکی که بار ملت حسابگر و همیشه درصحنه‌ی اصفهان کرده، و تبسمی نموده و در دلمان می‌گوییم: فحش از دهن تو طیبات است!! [باز هم بیچاره سعدی و نگار سعدی.]

4.       حالا شاید اگر یکی دیگر آمده بود و این متلک مودبانه و درلفافه را در روزنامه‌ای جایی نوشته بود، به اتهام تشویش اذهان عمومی، نشر اکاذیب و جریحه دار کردن احساسات ملی ـ قومی  دادگاهی‌یش می‌کردند. به نظر من رییس جمهور بودن خوبی یش این است که آدم زودی خودمانی می‌شود و می‌تواند در روز روشن با بچه ها دورهم جمع باشد و همه هم حال کنند که طرف چقدر خاکیه و از این حرفا!

 

خُب اینم یِخده  اِز  حرفا‌حدیثایی  نگاری سرمستی هزاره‌یی سوم !!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 2:46 |

نفس عمیق
هوا، هوای بهار است . . . نه  از آن بهارها، یک جور ِدیگر . . .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 14:43 |

shift+delete
حیف که زندگی، صفحه کلید نداره.

دلم می خواد بعضی چیزها را بدون این که کوچکترین اثری ازشون باشه، پاک کنم از زندگی م.
زیاده خواهی نکنم: خوب که فکر می کنم می بینم لااقل یک چیز را.
که هیچ وقت هی یادش نیفتم و بغض کنم و بگم هی دختر! چقدر که تو نادان بوده ای!!

برفرض که چندسالی باشد که از حماقت هایت کم شده باشد، چه فایده؟ وقتی که. . .  وقتی که . . .

بی خیال. . . بی خیال.

فقط کاش حالا که زندگی صفحه کلید ندارد که بشود shift+delete را گرفت و خلاص شد از شر بعضی چیزها، می شد یک جوری خلاص می شدیم  از این زندگی . . . یا چه جور بگویم؟ خودمان با مشکلاتمان با هم تمام می شدیم.

یعنی نمی شود؟

پ ن : البته این قدرها فوری نیست این قضیه ی خلاص شدن. خنده های  از ته دل ی هست هنوز. انشاالله به وقت ش ته می کشیم خودمان و مشکلاتمان. کاش.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 1:28 |

سایه هایی که . . .

بعضی اوقات پیش‌آمدنِ بعضی امور، از توان ما خارج است؛ یعنی راه درست را، داری درست می‌روی و بد می‌شود. منظورم آن وقت‌هایی نیست که به کُل از دست ما آدم‌ها خارج است(قضا و قدر). حرفم چیز دیگری است. گاهی، آدم‌هایی دانسته و ندانسته، موجب ضربه‌خوردن ما می‌شوند؛ عقب‌ماندن ما، شکستن ما و . . .

این جور وقت‌ها، آدم‌ها را می‌بخشم؛ نه که بخواهم بزرگواری به خرج بدهم؛ اگر خودم هم باشم، میل به بخشوده‌شدن دارم.

با این وجود نمی‌توانم فراموش کنم؛ پس ذهنم، این‌ها همه سایه می‌اندازد:

ضربه‌خوردن‌ها، عقب‌نگه‌داشته‌شدن‌ها، بی‌حرمتی‌ها، برچسب‌خوردن‌ها، دروغ‌شنیدن‌ها، شکستن‌ها . . .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 2:1 |

جنگ نابرابر

 

 

" بغل دست من دونفر داشتند بحث می‌كردند. يكي شون برگشت طرف من، پرسيد«تو درباره‌ي جنگ چي فكر می‌كني؟»گفتم: «جنگ هيچ ايرادي نداره.»

 

.

- جدي؟

 

- آره. وقتي سوار تاكسي می‌شي، داري جنگ می‌كني. وقتي يه نون می‌خري، داري جنگ می‌كني. وقتي الواطي می‌كني، داري جنگ می‌كني. ولي به هر حال، آدم بعضي وقت‌ها به تاكسي و نون و الواطي احتياج پيدا می‌كنه.  "

 

 برگرفته از کتاب موسيقی آب گرم ـ چارلز بوکوفسکی

 

این بود سزای آن همه مهربانی و بگوبخند ؟ که نباشم و به رگبار بسته ‌باشی‌یم؟

که  حرمت این همه روز را نگه نداشته باشی و  با من‌ی که هم‌سنگرت بوده‌ام و همدل‌ت، جنگیده باشی؟ که  به حرف افتاده باشی و همه توخورده‌باشند از گستاخی‌یت . که ندانسته باشم و باز با تو خندیده باشم و . . .

که دانستم و شکستم؛  بی که جان‌پناهی باشد.  برای خواهریِ تباه‌شده‌ام دلگیرم. از تو که رعایت نکردی انسان را.  از تو که شکستی و پاس نداشتی. از تو که حرف می‌زنی و تاب شنیدن‌ت نیست.  از  خودم که دیر شناختم‌ت. که ساده بودم. که . . .

ایرادی ندارد. گاهی اوقات بعضی چیزها باید پیش بیاید تا چیزهای دیگری را یاد بگیریم. و من چیزها یادگرفتم از این پیشامد. هرچند تلخ.  بین ما چیزی فروریخت که  . . .  حواس‌ت هست؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 0:17 |

بی ربط
ماه ی شبیه بغض گره خورده در اضطراب مبهم هرروزی

در پنجره نشسته و تو دیگر چشمی به چشم هام نمی دوزی

من پرده می شوم که . . . نه! اما نه! آتش تمام حجم تنم آتش

می آیم و قدم به قدم حالا، با من میان حادثه می سوزی

این ها راکه نوشتم یعنی من امروز را با شعرهایم بودم و سرنوشت این شعر و چندتایی دیگر، خط خوردن بود. اگر بشود اسمش را گذاشت شعر البته.

تصمیم گرفته بودم بیایم دروغ ۱۳ بنویسم اما دروغ گفتن هم دل می خواهد و من دل دروغ گفتن ندارم.

از این همه تصمیم اول سال یکی یش را تاحالا از پسش برآمده ام و آن هم سیگاری نشدن است.

بی ربط است حرف هام؟ باشد. هیچ چیزی انگاری سرجایش نیست.

"خوشم خوشم چنان خوشم که غصه ها را می کشم

همه ته ته صفند فقط منم که چاوشم"

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 2:40

برای دوست

میان این همه آدم که گاه و بی گاه دل‌هوایی‌شان می‌شوم،  دل‌هوایی شدن برای تو، چیز دیگری است. چیز غریب‌تری. حرف که می زنی، کلمه که می‌شوی، انگار ندای خاموش‌مانده‌ی من‌ی. صراحت و سادگی کلام‌ت، به بهت می کشانَدم. به خلاء. به یک جور بی‌وزنی.  انگاری که روزهای جوان‌تر مرا، آورده باشی و روبرویم نشانده باشی. که هی بغض کنم و هی به هق‌هق بیفتم برای جان‌های شیفته‌مان که . . . حالا «رولان»  نازنین‌مان بیاید و این حقیقتِ غمگین را به تکرار بکشاند که زن آشیانه است. که دل‌ش گرم است. که  سهم زیادی نمی خواهد از قلب مرد، اما آن سهم کوچک را به تمامی می‌خواهد . . .  آخر این همه بغض را کجای دل‌ باید گذاشت، وقتی که نیست آن کسی که نمی‌دانم. . . آخ رفیقِ روزهای دربه‌دری! چه دردهای مشترکی که نداریم .

 

گفته‌ام پیش‌تر که چه دلخوشی عظیمی است حضورت. دیدن نشانه‌ای از تو. خواندن حرف‌هات . . .
و نفس‌کشیدن در هوای لبخنده‌ای که بی‌هوا روی لب‌هایت نشسته‌باشد. دلم می‌خواهد یکی از همین روزها که در راه است، دست‌های نامرئی دست بردارند از سر نازنین‌دوستم که تو باشی؛ هوای تازه‌ای پیچیده باشد در روزهات . . .  و به خودت که بیایی ، آن که «خود عشق» است، نرم و نُک‌پا آمده‌باشد؛ بی که خبرت شود، رها شده باشی از این دردهای رنگ‌‌و‌وارنگ؛ و شفا . . .

دوست من! گرامی‌یم! روزهای روشنی در راه است. به بی‌قراری‌های دل‌م قسم؛ به بغض‌ی که خفت انداخته در گلویت و باران نمی‌شود . . .

 

               

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 2:34

این درد چهار حرفی

که یک واژه ی چهارحرفی بشود تمام حرف هایی که از این و آن می شنوی. که دانسته باشی حرف های دیگران، خواه و ناخواه همین واژه ی چهارحرفی است: دروغ. که به رویشان نیاوری این را و ندانسته باشند که . . .

که دیگر نتوانی به حرف های کسی دل بدهی و مجبور باشی خودت را محکمتر از همیشه بغل کنی؛ که مبادا زیر آوار این واژه ی چهارحرفی، دق کنی و داغی شوی بر دل پدر و مادرت. . .

که تمام اندوه ت، آه ی بشود و . . .

کاش می شد نقطه گذاشت آخر این سطر و همه ی سطرها و بعد برای همیشه خوابید.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 1:25 |

ما ه م ه خوبیم
 هرکسی هرجایی که باشد، وقتی از ته دل بخندد یعنی خوب.  
هرکسی هرجایی که باشد وقتی که هنوز بتواند بغض کند یعنی خوب.  

ما همه خوبیم.

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 18:32 |

هی! پرنده ی آنجا نشسته ی خاموش!

 هنوز آوازهای زیادی هست برای خواندن. حرف‌های زیادی که بیایی و درگوشم زمزمه‌شان کنی. فردا که از این‌جا رفته باشم، هی جای خالی‌یم را نگاه می‌کنی و به بغض می‌رسی؛ گفته باشم!
این همه بغض را در دل‌ت تلنبار کنی که چه شود؟ بخوان. بخند. بسوزان. بگذار با آوازت به جنون رسیده باشم نه با این سکوت عبوس.

 

هی! پرنده‌ی آنجا نشسته‌ی غمگین . . .

 

پ ن: عنوان از سیدعلی صالحی

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 15:43

از شکستن . . .
همیشه یکی هست که زودتر می شکند؛

خودش. دل ش. غرورش.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 15:5 |

به همين سادگى :(
ما خودمان را زيادى جدى گرفته ايم و براى همين است كه هى تنها و تنهاتر مى شويم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 2:16

رها... رها... رها من!
خب دلم هوای "هوای گریه " را دارد. همان که همایون شجریان با بغض می خواندش ... همان که سیمین بهبهانی نوشته و چه غمگین...

دلم هوای گریه دارد. . .

اما. . .

می خواهم شاد باشم. می خواهم بخندم. می خواهم از این روزهای باقیمانده، بیشترین استفاده را داشته باشم. می خواهم لذت ببرم . . . می ترسم چشم بازکنم و تمام شده باشد دنیای بی تلاطم م. چقدر خوب است  که آدم تصمیم بگیرد شاد باشد؛ تصمیم بگیرد کمتر میدان بدهد به غم هایش.

ترجیح می دهم حالا حالاها خودم را به نشنیدن بزنم و بدبختی را پشت در نگه  دارم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 2:42

مبارک باشی بهار!

برای سال نو چندتصمیم گرفته‌ام؛ یکی‌یش این که کم‌تر ازخودم بگویم. که بیشتر کوتاه بیایم. که خونسردتر باشم. که مهربان‌تر باشم. که صدایم را بالا نبرم.  که به خدا نزدیک‌تر شوم. که  بیشتر گذشت داشته باشم. که متواضع‌تر باشم. که بااراده‌تر باشم. که کم‌تر حساسیت به خرج دهم. که زودرنج نباشم این همه. که بیشتر دل بدهم به زندگی. که کم‌تر بمیرم. که لذت ببرم از لحظه‌ها. که دیروز و فردا را کم‌تر اندیشه کنم. که بشوم شبیه آرامشی که از شنیدن نامم بر من محیط می‌شود. . .

 

و یک تصمیم دیگر: در سال جدید هم سیگار نکشم!

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 14:57 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System