به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
فروغ فرخزاد
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر . . . نفس منو بگیر!
کاش!
کجایید واژه های بی آزارم؟ حرف هاست در دلم. انگار گریخته باشید از من و رها شده باشم در یک بی وزنی ِ روشن. . .
و این خوشبختی فراموش ناشدنی است.
فکرهای اصلاح نشده ـ استانیسلاو یرژی لِتس
من که فرشته نبوده ام. خدا نخواست فرشته باشم یعنی. پدر و مادرم هم ترجیح دادند دختر اولشان فرشته باشد؛ و من یک ندا م و این ندا بودن را با همه ی دنیا عوض نمی کنم. این خوشبختی هام را؛ رنج هام را حتی. یاد حرف مادرم می افتم و آن هفت تا پسر کاکل زری و سه تا دختر دندان مروارید. یادم می افتد به بداخلاقی های این همه سال م. می روم و می بوسم ش و می گویم مادری ِ خوبم! بچه که بودم خیلی اذیتت کردم؛ نه؟ می گویم مامان شما که این همه مستجاب الدعوه ای، دعا کن برای همه؛ دعا کن برایم . . . می گویم بابا من شما را خیلی دوست دارما . . . بچه بودم شما را هم اذیت کردم زیاد؛ نه؟
تو که می خندی من خوبم . . . تو که می خندی من خوبم . . .
آدم ها . . . دوست داشتن ِ آدم ها . . . خدایا شکر! خدایا . . .
نام کوچکم را دوست دارم. وقتی زمزمه ام می کنی، دنیا خواستنی تر می شود. و نام تو برایم بزرگترین جادوهاست؛ جادوانه ترین ِ وردها که زمزمه ات کنم و آرام تر شوی. خوابیده ای و دارم تماشایت می کنم. خودم را بی خیال می شوم و می آیم در خواب تو. خودم را می بینم؛ از چشم تو. لبخند می زنی و گیج و سرگردان و سرمست در خواب تو می رقصم. . . در چشم هایت . . .
پ ن: عنوان نام کتابی است از عمید صادقی نسب
امروزی که دیروز شده دیگر ـ سه شنبه ۱۵ اردی بهشت:
و امروز روز لبخندِ دوباره بود. از همان ها که دلم می خواهد قابشان بگیرم. آدم ها. دوست داشتن آدم ها. . . که دارد این جا اتفاقی می افتد انگار . . .
در میان فوج قوها . . .
عزیز من! شاعر شعر عاشقانه
باید مرد باشد،
وگرنه همه چیزی باژگونه خواهد بود
تا جدایی سر برسد
باغ دیگر باغ نخواهد بود، خانه دیگر خانه
و دیدار دیگر دیدار.
گزینه ی شعرهای عاشقانه « خاطره ای در درونم است! » ـ آنا آخماتووا
سپیده ی صبح است. آسمان داد می کشد : که من اینجام. که دارم گریه می کنم. که هی ! اینقدر خودت را به خواب نزن. پاشو دیگر! بگذار تر شوی از زلالی اشکم. و وسوسه اش آنقدر کارا باشد که بیخیال خواب شوم و بدوبدو بروم روی پشت بام و حواسم نباشد که اهل خانه خوابند. که تر شوم و پاکیزه تر از همیشه با خدایم هم کلام شوم. که دلم بخواهد داد بکشم و به فریاد نصفه و نیمه ای بسنده کنم. که شکر خدا. شکر.
که چه اردیبهشت نازنینی است . . . چه آسمان پاکیزه ای. . . چه دل های بی قراری . . .
و کمی سکوت که نمی دانم چگونه تحریرش کنم.
تصورش هم خنده دار است: درختی که با چتر زیر باران ایستاده باشد!
دل م می خواهد با باران یکی شوم. با تو. بی چتر. بی واهمه.
که دل بدهیم به هم؛ دل بدهیم به باران. که از هم سبز شویم و به شکوفه برسیم. . . کاش!!
۱.
دلم لک زده برای شنیدن آدم ها. که خنده هاشان رها شود در من. بغض هاشان بر شانه هایم به هق هق برسد. زمزمه های دعاوار شان ؛ صدایی که در گپ و گفتی دوستانه، از فراوانی هیجان و شادی به فریاد می ماند. که غرق شوم در مخمل صدای آدم ها. دست و پا بزنم در این جادو. که یادم بماند زنده ام. که فرصتی پیش بیاید بشنوم آدم ها را. تپش های مهربان قلب هاشان را . . .
۲.
هِی!! داری به همم می ریزی! می شود کمی ساکت باشی؟ می شود وقتی تصمیم گرفته ای از نظرت ذره ای هم برنگردی، بحث را ادامه ندهی؟ هِی! می شود نکوشی مرا هم با خودت موافق کنی، وقتی که حرفت از بنیان نابجاست؟می شود همان جا که هستی بمانی و با حرف هایت هی فرو نیفتی از دنیایم؟ این حرف هات، دارد دوستی مان را می گیرد. مجبور می شوم که از دستت بدهم. از دستم بدهی. ببین! نگفته ام قبلاً؟ شاید گمان می برده ام که خودت دانسته باشی ؛ که دل من صاف نمی شود با کسی که تفکر بسته ای راجع به سیاست یا مذهب یا مشابه آن داشته باشد. برایم قابل هضم نیست که چه طور یک «آدم عاقل» می تواند مثلاً هوادار فلان اصولگرای رادیکال باشد ؛ یا فلان خشکه مذهب ؛ یا طرفدار جداسازی در دانشگاه ها. به نظر من یک سری چیزها بدیهی یند. دوست ندارم در روابطم با آدم ها، سر این چیزها وارد بحث شوم. اسمش را هرچه می خواهی بگذار. ازخودراضی بودن. بی ظرفیت بودن. فضل فروش بودن. سر خود معطل بودن. پرادعا بودن. یا نمی دانم هر چه که دل ت می خواهد. کلیت قضیه به هم نمی خورد که! من همینم که می بینی. با این مختصات در این بی کرانه. نشسته ام در خانه ای در نیمکره ی شمالی. خاور میانه. ایران. حالا یکی بیاید و بگوید تو در کره ی جنوبی هستی و در فلان جزیره ی استرالیا و داری رقص محلی می کنی! آیا واقعاً با این حرف او من در استرالیا خواهم بود و درحال رقص؟ نه! می بینی؟ کلیت قضیه با این حرف ها به هم نمی خورد.
هی!! نگو که این ها اختلاف سلیقه است ؛ که نیست!! یک سری تفاوت بنیادی وجود دارد بین ما . تفاوت بنیادی یعنی دوستی بی ثمر. یعنی رابطه ی از اول متلاشی. من آدم ها را دوست دارم اما . . .. ترجیح می دهم دوستانم چند خصوصیت اولیه را داشته باشند ؛ و بعد از آن غرق شوم در تفاوت ها و ویژگی های دگرگونه شان. تفاوت برایم دل انگیز است اما نه وقتی که ناشی شود از . . .
لابد می دانی چه می گویم. خودت دیدی که چه به هم ریختم وقتی به پرت گویی افتادی و به دفاع از فلان طرح احمقانه پرداختی. هی! من صدای تو را دوست داشتم ؛ با توگفتن و از تو شنیدن را! داشتی جای خودت را کم کم در دل من باز می کردی. . . اما حرف هایت زنگی را در گوشم به صدا در آورد و دیگر نمی توانم دل دهم به حرف هات. که دانستم مال دنیای دیگری هستی. خب! من ندای بی رحمی نیستم در دنیای دوستانه. اما بعضی چیزها در روابط عذابم می دهد. این ها که گفتم از همان دسته اند. برایم قابل هضم نیست که دوستم چنین تفکری داشته باشد. قصد ما آدم ها از با هم بودن خودآزاری که نیست؟
پا نوشت: اولی حال و هوای دیروز و امروز صبح م است. دومی حال و هوای عصرم بعد از گپ و گفتی جانکاه با دوستی تازه یافته. دنیا ناپایدار است؛ زیاد.
با این همه هنوز «صدای تو خوب است . . .» و دلم لک زده برای شنیدنِ آدم ها!!
بعداً نوشت : ناتاشا جان! خیلی جا خوردم . . .چرا وبلاگت را حذف کرده ای؟
روزگار غریبی است. قبول! اما . . . باش!
منتظر نشانه ای از تو گرامی یم هستم . . . باشد؟ ![]()
که دارم لحظه شماری می کنم برای تمام شدن این روزها. که دارم کم می آورم. . . که هی نگاه می اندازم به تقویم ببینم کی تابستان است. که هی با انگشتانم می شمرم ببینم خب! کی تمام می شود این چندسال. که حساب کنم ببینم کی می توانم آزمون ارشد بدهم و بروم به سمتی که دل م می خواهد . . . بی خیال تک بُعدی نماندن. بی خیال پروراندن ذهن در کش و قوس اثبات ها و لم ها.
آخر تا کِی خودم را شکنجه بدهم؟ تا کی پس بزنم احساس م را؟
کاری است که شده. خودم اینگونه خواسته ام. تدبیر نیست.
چه چاره؟ صبوری می کنم و باشد که به خیر بگذرد و تمام شود.
من از دوست داشتن زیادی می ترسم. از غرق شدن. حرف ِدوست داشتن زیادی که وسط می آید، احمق می شوم. تمام دنیایم می شود همان یکی. خنده هایش. بغض هایش و . . . کسی نمی داند که چقدر سخت است برایم دل کندن. هروقت یکی را زیادتر دوست داشته ام، ضربه خورده ام. بلد نیستم چه طور می شود غرق نشد. بلد نیستم وقتی یکی دارد غرق ِ من می شود، چه جوری باید نجاتش دهم. خودم هم پابه پای او غرق می شوم . ازدست می روم. از دست می رویم. برای همین پرهیز می کنم از همآغوشی با موج. پرهیز می کنم از وسعتی آبی بودن برای دیگری. که دست و پا بزند و غرق شود و از دست رفته باشیم.
باید بغض کنم. مثل همیشه. در سکوت جان بکنم مثل همیشه. گوش ی نیست. شانه ای نیست. و من تنهاتر از همیشه ام و گریه ها و ناتوانی هایم را کسی نمی داند.
what am I ? human? angel? fairy? bogey?