تبليغاتX
...دل م می نویسد
تو نشنیدی صدات کردم

بس کن ندا. بگذار با سکوت روزهایت به شب برسد. بگذار کمی جای خالی یت حس شود. نگذار سبزی ِحضورت، زرد جلوه کند. بس کن. چشم هایت را ببند. دهانت را. و . . . و دنیا را با گوش هایت ردیابی کن...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 22:14

خواب و بیداری

يک روز، يا يک شب – بين روزها و شبهايم چه تفاوتي وجود دارد؟ – خواب ديدم که روي کف زمين زندانم يک دانه شن است. بي‌تفاوت، دوباره خوابيدم و خواب ديدم که بيدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابيدم و خواب ديدم که دانه‌هاي شن سه تا هستند. زياد شدند تا اينکه زندان را پر کردند و من زير اين نيم‌کرة شني ميمردم. فهميدم که دارم خواب ميبينم و با کوشش فراوان بيدار شدم. بيدار شدنم بيهوده بود: شن خفه‌ام ميکرد. کسي به من گفت: «تو در هوشياري بيدار نشدي؛ بلکه در خوابِ قبلي بيدار شدي. اين خواب در درون يک خواب ديگر است و همينطور تا بينهايت؛ که تعداد دانه‌هاي شن است. راهي که تو بايد بازگردي بي‌پايان است. پيش از آنکه واقعاً بيدار شوي، خواهي مرد.»

حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد ميکرد، ولي فرياد زدم: «شني که در خواب ديده شده است، نميتواند مرا بکشد و خوابي نيست که در خواب ديگر باشد.» يک پرتو نور بيدارم کرد. در ظلمت بالايي يک دايرة نور شکل گرفته بود. دستها و چهرة زندانبان، قرقره، سيم، گوشت و کوزه‌ها را ديدم.

از «نوشته‌ی خداوند» -

خورخه لوئيس بورخس ؛ برگردان: کاوه سيدحسيني

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 15:30 |

آزادی! گرمی ِ دستاتو می خوام . . .
باشد مادرم. باشد پدرم. خاموش می شوم. می دانم. دوستم دارید. می ترسید. باشد. حرفی نمی زنم. اما . . . اما . . .
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 18:4

گرگ و میش
حالا هی یادم می افتد به گرگ و میش روز میلادم و دیوانگی های باد که از پنجره آمد و ولو شد در اتاقم و من که به خودم می پیچیدم... داشتم از دست می رفتم. دارم از دست می روم. دارم می افتم. دارم تمام میـ . .

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 21:30 |

دنیای کوچک
قلبم در کالبدم نمی گنجد
کالبدم در اتاق
اتاقم در خانه نمی گنجد
خانه ام در دنیا
و دنیایم در عالم نمی گنجد
منفجر خواهم شد.

از فرط خشم حرف نمی زنم
وگرنه سکوت من در آسمان ها نمی گنجد
این اندوه را چگونه می توانم به دیگران بفهمانم
که قلبم کوچک است 
        برای عشق
و مغزم در سرم نمی گنجد
آه! شقیقه هایم سرم از درد
می ترکد
فهمیدم، دیگر فهمیدم
نمی توانم این موضوع را
به دیگران بفهمانم.

عزیز نسین ـ
برگردان: رسول یونان

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 15:48

زخم ی که می خواهم ش

خطوط را رها خواهم كرد

و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد

و از ميان شكل هاي هندسي محدود

به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

من عريانم ، عريانم ، عريانم

مثل سكوت هاي ميان كلام هاي محبت عريانم

و زخم هاي من همه از عشق است

از عشق،

             عشق، 

                            عشق . . .

فروغ ِ نازنینم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 1:51

زخم گوله بر دل یاران من؛ وای

خيالات برمان داشته بود. وگرنه کی يک با يک برابر بوده؟ يک رای‌يي که هريک از ما داشتيم کجا و يک رايی که . . .  تا يار که را خواهد و ميل‌ش به که باشد!
ما بازيچه بوديم. که خون خواهران و برادران من دارد به در و ديوار شهر می پاشد. که دارند ما را له می‌کنند. . . که خدايا ما فقط تو را داريم؛ حواس‌ت هست؟

 

خفته بر خوناب غم ايران من

اي دريغ از غرش شيران تنگستان من

تير و شلاق لالاي خواب هم خونان من

زخم گوله بر دل ياران من

واي

زخم گوله بر دل ياران من


پ ن: کم مونده اعلام حکومت نظامی بدن. چندروزه می خوام  مطلب بذارم اینترنت داغونه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 14:31 |

انتصابات یا " وطن پرنده ی پر در خون"
 
به خواهش یکی از عزیزانم مطالب این پست حذف شد
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 7:20 |

منو با عشق احیا کن
از این روزهایم دلِ خوشی ندارم. دلم محو شدن می‌خواهد. نمی‌دانم. نمی‌دانم. نمی‌دانم. دلم می‌خواهد ... دلم می‌خواهد ... دلم می خواهد یک دلِ سیر در آغوشت گریه کنم. بعد برای همیشه بروم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 16:3

نفس نفس
خب نه که بخواهم دروغکی بگویم حالم خوب است یا از این حرف ها. اما این که مجبور باشم خودم را ورق بزنم برای دیگرانی که حوصله نمی کنند سطر سطرم را بخوانند، اذیتم می کند.
حالا از این حرف ها که بگذریم هی به سرم می زند که هی دیوانه تر شوم و هی به سیم آخر و هی که نه، یکهو تمام شوم من و همه چیز.
چقدر خوابم می آید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 0:35 |

برای ایران
                         

                                 


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 15:11 |

شاید کمی دلتنگ
که یکی دارد می میرد. که یکی دارد از نو متولد می شود. که کمی بیشتر هوایش را . . .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 14:21

به رییس جمهور
شاخ و دم که ندارد. حالا هی بیا و بگو. هی بیا و بگو. اصلا تو  دروغ  نگویی نمی شود انگار!

ان شاالله هفته ی بعد برای رییس جمهور منتخبم خواهم نوشت ؛ مطمئنا آن شخص تو نیستی!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 2:49 |

آمدی
آمدی به خوابم . . .

صدایم زدی . . . ندا! ندا! ندا!

وقتی که آمدم هوا هنوز از نفس هایت  معطر بود . . .

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 4:2

با همی
می خواهم باشم

می خواهم با تو باشم

با تو می خواهم هزارباره زنده باشم

می خواهم هزار باره زنده باشم

می خواهم باشم

باشم

. . .

هستی گرامی ِ همیشه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 16:10 |

:(

این بغض که آمده و آوار شده در گلویم، این اندوه مقدس که مرا، تمام وجود مرا، دارد به جنون می‌کشاند... نه! درکش نه سخت است و نه آسان. فقط کمی حواس جمع می خواهد. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 3:32

هی غرق تر
بنا نبود این طور شود. که صدای اذان بپیچد لا به لای حرف هامان. . . که دست و پا بزنیم در روح یکدیگر و هی غرق . . .

حالا که چه؟

خب. خب. بگذار از روح هم بنوشیم و هی مست. هی مست. . . بگذار صدای اذان قاطی حرف هامان شود و خدا را با هم بنوشیم . . .

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 16:22 |

لی لی

دوتا خواهر بودند کم حرف. کم حرف که می گویم یعنی یک جوری که انگاری باید قلاب می انداختی و واژه ها را از دهانشان بیرون می کشیدی. وقتی می آمدند خانه ی ما حرفی نداشتیم بزنیم. بچه بودیم و دلمان خوش بود به این باهم بودن ها،اما این دوتا خواهر جور دیگری بودند. مادرشان که می دید کنار هم کز کرده ایم و درمانده ایم از ادامه، می گفت بروید لی لی کنید. ما هم می رفتیم توی حیاط و پی جوی تکه ای زغال یا گچ می شدیم برای خط کشی کردن موزاییک ها و لی لی کردن. کمی بزرگ تر که شدیم، هی دور شدیم از هم . حالا گاهی که یادشان می افتم، می گویم خب از ما که گذشت ولی حالا اگر یکی لی لی بلد نباشد یا یک جا نشود لی لی کرد یا هر نمی دانم دیگر، چاره چیست؟ و این دو تا خواهر که حالا خانمی شده اند برای خودشان، چه طور ارتباط برقرار می کنند با دیگران؟ یعنی حتما یکی باید بیاید دستشان را بگیرد و بکشاندشان به سمتی که دوست دارند؟ هوم؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 15:51 |

این جوریاس!
من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است


مرتبط: سهراب سپهری ، انتخابات ، عشق
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 17:52 |

دیوونه . . .!
چه بهار دیوانه ای است ؛ چه شباهتی دارد به ما . . .
می دانی؟ آسمان ابری بی تو، بیشتر دل هوایی یم می کند. جای خالی تو در سینه ام چنگ می اندازد و دلم می خواهد که اینجا بودی و با هم مست این هوا می شدیم . . .

هی قدم زدن و هی قدم های تو را در کنار خودم کم آوردن. هی بی تابی و این دلتنگی، این دل ِ تنگ . . .  و  فقط می توان غرق شد . .

زیر و بم صدای تو

مثل نوازش ستارگان است

که چشمک می زنند

و نور خود را می دزدند

بیژن جلالی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 16:46 |

بعضی اتفاق ها، بعضی آدم ها، بعضی لحظه ها

گاهی بعضی اتفاق‌ها باید بیفتد؛ هرچه زودتر و تلخ‌تر بهتر!! از آن دست اتفاق‌هایی که به آدم می‌فهمانند که دنیا بی‌رحم است گاهی و نباید ازش توقع داشت که همیشه، هوای دلِ آدم را داشته باشد. همان اتفاق‌هایی که تو را از پادرمی‌آورند و  می شکنندت و حالی‌یت می‌کنند که بعضی چیزها، بعضی آدم‌ها، ارزش دل‌بستن ندارند و باید از کنارشان رد شد و هی مراقب بود؛ بس که بی‌بخارند و کم‌ند و کم‌ت می کنند.
اصلاً برای همین هاست که خوش دارم اگر بناست اتفاق بدی بیفتد، زودتر بیفتد. اگر بناست با واقعیت تلخی روبه‌رو شوم، خب! همین الان بهترین وقت‌ش است! اینجوری آدم  قدر ِ آن‌ آدم‌هایی را که به شکل دلنشینی جریان دارند، بهتر خواهد دانست. قدر لحظه‌های خوب و سرشارش را . .

بعداً نوشت :
و این جوری است که من قدر می دانم این لحظه ها را که  . . .

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 16:41

از این زاویه که نگاه کنی . . .!
آدم همه جا چیزهایی می‌بیند که وجود ندارد. این چیزها همه در دل خود آدم است. آدم به یک جور درون‌گو تبدیل می‌شود که از زبان کاکایی‌ها و آسمان و باد و  خلاصه همه چیز حرف می‌زند. صدای عرعر خری را می‌شنویم. خری‌ست و فوق‌العاده هم خوشحال و نیکبخت است. به قدری خوشبخت است که فقط خرها می‌توانند باشند. با خود می‌گوییم: « وای خدایا چه فلاکتی در این عرعر نهفته است! » دلمان برایش کباب می‌شود. ولی این برای آن است که خر واقعی خود ماییم.

از «خداحافظ گاری کوپر»  - رومن گاری


+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 1:10 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System