بس کن ندا. بگذار با سکوت روزهایت به شب برسد. بگذار کمی جای خالی یت حس شود. نگذار سبزی ِحضورت، زرد جلوه کند. بس کن. چشم هایت را ببند. دهانت را. و . . . و دنیا را با گوش هایت ردیابی کن...
يک روز، يا يک شب – بين روزها و شبهايم چه تفاوتي وجود دارد؟ – خواب ديدم که روي کف زمين زندانم يک دانه شن است. بيتفاوت، دوباره خوابيدم و خواب ديدم که بيدار شدهام و دو دانه شن هست. دوباره خوابيدم و خواب ديدم که دانههاي شن سه تا هستند. زياد شدند تا اينکه زندان را پر کردند و من زير اين نيمکرة شني ميمردم. فهميدم که دارم خواب ميبينم و با کوشش فراوان بيدار شدم. بيدار شدنم بيهوده بود: شن خفهام ميکرد. کسي به من گفت: «تو در هوشياري بيدار نشدي؛ بلکه در خوابِ قبلي بيدار شدي. اين خواب در درون يک خواب ديگر است و همينطور تا بينهايت؛ که تعداد دانههاي شن است. راهي که تو بايد بازگردي بيپايان است. پيش از آنکه واقعاً بيدار شوي، خواهي مرد.»
حس کردم که از دست رفتهام. شن دهانم را خرد ميکرد، ولي فرياد زدم: «شني که در خواب ديده شده است، نميتواند مرا بکشد و خوابي نيست که در خواب ديگر باشد.» يک پرتو نور بيدارم کرد. در ظلمت بالايي يک دايرة نور شکل گرفته بود. دستها و چهرة زندانبان، قرقره، سيم، گوشت و کوزهها را ديدم.
از «نوشتهی خداوند» -
خورخه لوئيس بورخس ؛ برگردان: کاوه سيدحسيني
از فرط خشم حرف نمی زنم
وگرنه سکوت من در آسمان ها نمی گنجد
این اندوه را چگونه می توانم به دیگران بفهمانم
که قلبم کوچک است
برای عشق
و مغزم در سرم نمی گنجد
آه! شقیقه هایم سرم از درد
می ترکد
فهمیدم، دیگر فهمیدم
نمی توانم این موضوع را
به دیگران بفهمانم.
عزیز نسین ـ
برگردان: رسول یونان
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم ، عريانم ، عريانم
مثل سكوت هاي ميان كلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق،
عشق،
عشق . . .
فروغ ِ نازنینم
خيالات برمان داشته بود. وگرنه کی يک با يک برابر بوده؟ يک رایيي که هريک از ما داشتيم کجا و يک رايی که . . . تا يار که را خواهد و ميلش به که باشد!
ما بازيچه بوديم. که خون خواهران و برادران من دارد به در و ديوار شهر می پاشد. که دارند ما را له میکنند. . . که خدايا ما فقط تو را داريم؛ حواست هست؟
خفته بر خوناب غم ايران من
اي دريغ از غرش شيران تنگستان من
تير و شلاق لالاي خواب هم خونان من
زخم گوله بر دل ياران من
واي
زخم گوله بر دل ياران من
پ ن: کم مونده اعلام حکومت نظامی بدن. چندروزه می خوام مطلب بذارم اینترنت داغونه.

ان شاالله هفته ی بعد برای رییس جمهور منتخبم خواهم نوشت ؛ مطمئنا آن شخص تو نیستی!
صدایم زدی . . . ندا! ندا! ندا!
وقتی که آمدم هوا هنوز از نفس هایت معطر بود . . .
می خواهم با تو باشم
با تو می خواهم هزارباره زنده باشم
می خواهم هزار باره زنده باشم
می خواهم باشم
باشم
. . .
هستی گرامی ِ همیشه؟
این بغض که آمده و آوار شده در گلویم، این اندوه مقدس که مرا، تمام وجود مرا، دارد به جنون میکشاند... نه! درکش نه سخت است و نه آسان. فقط کمی حواس جمع می خواهد. . .
حالا که چه؟
خب. خب. بگذار از روح هم بنوشیم و هی مست. هی مست. . . بگذار صدای اذان قاطی حرف هامان شود و خدا را با هم بنوشیم . . .
دوتا خواهر بودند کم حرف. کم حرف که می گویم یعنی یک جوری که انگاری باید قلاب می انداختی و واژه ها را از دهانشان بیرون می کشیدی. وقتی می آمدند خانه ی ما حرفی نداشتیم بزنیم. بچه بودیم و دلمان خوش بود به این باهم بودن ها،اما این دوتا خواهر جور دیگری بودند. مادرشان که می دید کنار هم کز کرده ایم و درمانده ایم از ادامه، می گفت بروید لی لی کنید. ما هم می رفتیم توی حیاط و پی جوی تکه ای زغال یا گچ می شدیم برای خط کشی کردن موزاییک ها و لی لی کردن. کمی بزرگ تر که شدیم، هی دور شدیم از هم . حالا گاهی که یادشان می افتم، می گویم خب از ما که گذشت ولی حالا اگر یکی لی لی بلد نباشد یا یک جا نشود لی لی کرد یا هر نمی دانم دیگر، چاره چیست؟ و این دو تا خواهر که حالا خانمی شده اند برای خودشان، چه طور ارتباط برقرار می کنند با دیگران؟ یعنی حتما یکی باید بیاید دستشان را بگیرد و بکشاندشان به سمتی که دوست دارند؟ هوم؟
و چه اندازه تنم هشیار است
هی قدم زدن و هی قدم های تو را در کنار خودم کم آوردن. هی بی تابی و این دلتنگی، این دل ِ تنگ . . . و فقط می توان غرق شد . .
زیر و بم صدای تو
مثل نوازش ستارگان است
که چشمک می زنند
و نور خود را می دزدند
بیژن جلالی
گاهی بعضی اتفاقها باید بیفتد؛ هرچه زودتر و تلختر بهتر!! از آن دست اتفاقهایی که به آدم میفهمانند که دنیا بیرحم است گاهی و نباید ازش توقع داشت که همیشه، هوای دلِ آدم را داشته باشد. همان اتفاقهایی که تو را از پادرمیآورند و می شکنندت و حالییت میکنند که بعضی چیزها، بعضی آدمها، ارزش دلبستن ندارند و باید از کنارشان رد شد و هی مراقب بود؛ بس که بیبخارند و کمند و کمت می کنند.
اصلاً برای همین هاست که خوش دارم اگر بناست اتفاق بدی بیفتد، زودتر بیفتد. اگر بناست با واقعیت تلخی روبهرو شوم، خب! همین الان بهترین وقتش است! اینجوری آدم قدر ِ آن آدمهایی را که به شکل دلنشینی جریان دارند، بهتر خواهد دانست. قدر لحظههای خوب و سرشارش را . .
بعداً نوشت :
و این جوری است که من قدر می دانم این لحظه ها را که . . .
از «خداحافظ گاری کوپر» - رومن گاری