تبليغاتX
...دل م می نویسد
سبزآبی

گاهی اوقات، بعضی اتفاق ها حسابی آدم را سرحال می آورند؛ بعضی آدم ها. بعضی حرف ها

امروز از آن گاهی اوقات است. از بس که در یک سبزآبی ِ خواستنی غوطه می خورم

که صدای آن گرامی و مهربانی هایش مرا کشانده است به یک دنیایی که دنیای بهتری است.

خدایا! ممنون که خودت را به من نشان دادی! شاید کسی سر درنیاورد از حرف هام.. اما من امروز را از یاد نمی برم شعرهای بی پناهم نیز. سیاهه ها و سپیدهایم یعنی.

مرسی دنیا!

پیوست 1: با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت.. استاد محمدرضا عبدالملکیان

پیوست 2: « برو مسافر من» ِخانم هلن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 23:58 |

هِی ندا!!

خسته ام کردی.

هی! با تو ام! همین تو که بلد نیستی با دنیا، بگویی و بخندی و نقش یک سرخوش ِ خجسته دل را بازی کنی، همین تو که بلد نیستی به رویت نیاوری خیلی چیزها را، همین تو که این همه کوچکی که نمی توانی این بغضِ لعنتی را کنترل کنی، همین تو که صبوری بلد نیستی. تاب آوردن را. نقاب زدن را. خسته ام کردی! خسته! هی ندا! ببین چه می گویم! وقتی این همه از بغض پُری، وقتی حوصله ی آدم ها را نداری، وقتی کم می شوی و از دست می روی و به هم می ریزی و هی تنش است که ایجاد می شود، برو و در خودت بست بنشین. کز کن در دنیای کبود خودت. اصلاً برو به درد خودت بمیر! می فهمی ندا؟ برو به درد خودت بمیر.. هی خودت را به خواب بزن شاید واقعا خوابت برد. از آن خواب ها که همه را راحت می کند. که نباشی. که عذاب نکشی. که عذاب ندهی. می فهمی؟ دنیای بی ندا لابد که دنیای خوبی است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 4:4

دیوانه وار

من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست دارد

تنهام

فروغ ِ خوبم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 18:38

با من رازی بود که به کو گفتم
تا حالا گذارم افتاده به خصوصی های دیگران. یادداشت ها، دفترچه ی خاطرات، تقویم ها که بعضی روزهاشان پررنگ تر شده اند. یا از سر یک کنجکاوی احمقانه و مرض گونه (مربوط به دوران جاهلیت!) بوده یا هم ناخواسته و بسیار اتفاقی. شده از میان حرف های رمزآلود، پی ببرم به آنچه که دارد پنهان می شود. بی که تلاشی داشته باشم برای فهم آن راز. وقتی فکر می کنم که بچه بوده ام و مثلا سر دفترخاطرات خواهرم رفته ام و رازهای کودکانه اش را دانسته ام - و البته که خواهرجانم همان موقع مچم را گرفت - ، لجم می گیرد از خودم. حرصم در می آید. بعد آنجاییش بیشتر لجم می گیرد که می بینم بله دفترچه های محرمانه ی کودکی خودم هم در امان نبوده اند، با این تفاوت که هیچ گاه من نتوانستم مچ کسی را بگیرم وقتی داشت لول می خورد در دنیایم؛ مگر این که جنجالی می شد و گریزی زده می شد به حرف های مگوی دفترچه های محرمانه.
خب خیلی وقت است که دیگر دفترچه ای ندارم. نهایت نوشتن م همین وبلاگ و همین کامنت هاست (گفته ام قبلاً).  یعنی دلم نمی خواهد رازی داشته باشم، دفترچه ی محرمانه ای، که کسی از دانستن آن راز عذاب وجدان بگیرد یا مشعوف شود که هاهاها!! که دست و دلم بلرزد که ای وای! که عجب! که چه کنم! نه که رازی نداشته باشم اصلاً، اما خوش ندارم که یکی بخواهد به زور سر در بیاورد از دنیایم. یاترجیح می دهم حتی اگر یکی به رازی پی برد، آن هم به صورت چراغ خاموش و اتفافی،  سکوت کند وبه رو نیاورد و حالا که اتفاقی در آن راز سهیم شده، رازدار خوبی باشد.

 بهانه ی این حرف ها، شریک شدن در خصوصی های دوستی گرامی بود(است!)؛ البته با اجازه ی خودش.
با راز ِ کهنه
از را رسيدم
حرفي نروندم
حرفي نروندي
اشکي فشوندم
اشکي فشوندي
لبامو بستم
از چشام خوندی 

شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 5:27 |

خنده و فراموشی
بیا. بیا پله‌ها را به عقب برگردیم. راهی را که حواسمان نبوده و انگاری زیاده آمده‌ایم، عقبگرد کنیم. دستم را بگیر و مرا سر ِ پله‌ی اول ببر. همانجا بایستیم و حواسمان را جمع کنیم که مبادا، بیشتر از این، از دست برویم. اصلاً بیا هم را نشناسیم. دلمان تنگ ِهم نشود. ذوق ِ هم را نکنیم هِی. اصلاً بیا انگار ِدل‌هامان را بگیریم و بشویم سنگ؛ بی‌کم و کاست!  خودمان را تنظیم کنیم با خورشید تابستان. هی کِش بدهیم همه چیز را. بگذاریم هرچیز به وقت‌ش اتفاق بیفتد. 

پ ن: 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 3:19 |

شب های روشن ;-)
وقتی که قلبی هست برای ادامه دادن، برای مصرانه ادامه دادن، برای نفس کشیدن و از نفس افتادن و این ها، وقتی که در بین این همه گل، این همه سیاره، گل ی باشد که.. گل ی باشد که.. خب، اهلی کرده باشد آدم را؛ اهلی ِ آدم شده باشد، چرا ایستادن؟ چرا لرزان قدم برداشتن؟

می روم و به قدم هایم ایمان دارم. 

پ ن: سایه ی شمشادها، و خنده هایی که با نسیم قاطی می شدند...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 3:20

دل که تنگ شود، زیان گشاده گردد...

این قدر غرغر می کنم که آخرش حوصله ی خودم هم سر می رود. دلم می خواهد سکوت کنم و معنا شوم.. اما .. این دلتنگی... این سکوتِ گاه حوصله سربر، وادارم می کند که حرف بزنم؛ حرف زدن که نه، پرت و پلا گفتن و هِی غرغر و هِی به هم بافتن کلمات و یک دلتنگی که خفت انداخته در گلویت و هی بزرگتر می شود و می خواهد خفه ات کند؛ خفه ام کند یعنی.

کاش تو هم حال مرا داشتی؛ فقط یک ساعت حتی یک ربع ساعت. آن وقت اینقدر دچار عذاب وجدان نمی شدم که چقدر بیراه حرف می زنم و چرا می افتم به پرگویی و مبادا خراشیده شود روح ِ دیگری که تو باشی. اصلا شاید وقتی بدانی چه می گذرد برمن، همه چیز بهتر شود: کنش های تو، واکنش های من و برعکس. این دلتنگی هم کمی به حال خودمان رهایمان کند و هی لذت ببریم از بودن و بودن و بودن

پ ن: چقدر غر زدم و خب کمی آرام شدم

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 17:26 |

گاهی
باید داد زد گاهی. باید بد و بیراه گفت؛ ناسزا. باید آن بغض لعنتی را رها کرد. به هق هق افتاد.
باید یکی باشد که تو را صبوری کند وقتی که به گریه می افتی و بنا می کنی به پرت گویی. درک کند که چه می کشی. که چه بر سرت آورده ریز و درشت روزگار. باید یکی باشد که خودش رادریغ نکند از تو.

بروم بخوابم. خواب، مسکن خوبی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 17:17

تنها نیستم

تابستان خودش را ولو کرده در اتاقم. خودش را چسبانده به من و ولم نمی‌کند دیگر. روزها کش می‌آیند و تمام که نمی‌شوند. این آفتاب که سرک می‌کشد به اتاقم، می‌سوزانَدم. عرق شرّه می کند از پیشانی‌یم؛ تنم. تابستان محکم بغلم کرده و دارد می‌سوزانَدم. یادم می‌افتد به بیژن جلالی که خورشید ِدور از دسترس، گرم‌ش می‌کرد و تن ِنزدیک‌تری نداشت..  تابستان را بغل می‌کنم و خودم را به خواب می‌زنم. تنها نیستم.

پ ن: این شعر بیژن جلالی را  که به آن اشاره کرده‌ام، دقیق ش خاطرم نیست وگرنه می‌نوشتم‌ش بس که دوست دارم. نقل به مضمون هم بهتر از هیچی است خب!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 16:6 |

خواب و بیدارش را نمی دانم

سرم را که برگرداندم، خواب و بیدارش را نمی دانم، جای خالی یت، توی ذوق می زد . سرم را که برگرداندم، نگاهم افتاد به هرچه شعر و عکس و خدا. که هی حضور مهربانت را به من گوشزد می کردند.

سرم را که برگرداندم، خواب و بیدارش را نمی دانم، کنارم نشسته بودی و داشتی مرا تماشا می کردی، از سرما می لرزیدم و چقدر مهربانی تو شبیه آتش بود..

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 3:22 |

من از تو می مُردم . .
کاش کسی مرا به مردن دعوت می کرد

و دست مرا می گرفت

و به سمتی می برد

که همه فراموشی است

همه نخواستن است

بیژن جلالی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 1:39 |

...
از دیده خون دل همه بر روی ما رود . .

 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 1:15

بدتر از این؟

ـ بدتر از این هم می شه یعنی؟

ـ احتمالش کم نیست.

ـ خب حالا من چیکار کنم؟

ـ ببین! اگه فکر کنی الان در بدترین وضع ممکن به سر می‌بری، زجر می‌کشی. هم الان و هم بعدها که بدتر از این را دیده باشی و خب البته که بعدها نیرویی هم واسه‌ت نمونده دیگه؛ ضعیف از پا درمیای. بد تموم میشی.  اما اگه اینجور فکر کنی که الان وضعیت اونقدرا هم بد نیست(نسبت به بعد)، آروم‌تر این لحظه‌ها را سر می‌کنی و کمی از انرژی‌ت می‌مونه واسه اون روز که دیگه فردایی نداره. و خب یه جور شرافتمندانه از پا می افتی آخرِسر.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 10:12 |

«حکومت نظامی»

نخوانده بودم‌ش تا حالا. حالا که خوانده‌ام می‌بینم که چقدر متناسب حال و هوای این روزهای ایران ماست.

ممنون آلبر کامو! زیاد...

پ ن: و همین طور ممنون  Oilu جانم. در ضمن جناب کتابدار ممنون که آن روز پیش دوستانم دق دلی آن همه تاخیر در تحویل کتاب ها را درآوردید!

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 1:10 |

تو قدغن من قدغن

 چندسطر هذیان که حذف شد

 من دلم امنیت می خواد. آزادی.. آرامش.. چرا اینجا این هم اینجوره؟

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 2:38 |

هِی بغض ِ آواره! راحتم بگذار ...

می شود همین جور ادامه داد. می شود به روی خود نیاورد دغدغه ها و دلواپسی ها را. لذت برد از آبی ِ آسمان و لبخند دوست و صدای گام های کودک نوپای همسایه. و هی به روی خود نیاورد رنج ها و ترس ها را. خود را سرگرم کرد به کتاب و نت و آدم ها و .. قشنگی ها را دید. خوبی ها را. پرنده ای را که بی بهانه می خوانَد... و نگفت که چه دارد بر سر آدم می آید..

ادامه می دهم. فارغ از آنچه شده و آنچه که ن/می شود. ادامه می دهم، با همه ی خستگی ها و سرخوردگی ها؛ شادی ها و دلخوشی ها.تا کجا از پا در بیایم؛ از نفس بیفتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 14:0 |

کلنجار

یک جور کش و قوس ذهنی است درواقع. با خودم می‌‌گویم خب این  حرفی که دارم می‌زنم، این علاقه‌ای که ابراز می‌کنم، این خنده‌ها و  بغض‌ها چه‌قدر اصالت دارند؟ تا چه اندازه این کنش‌ها و واکنش‌ها طبیعی‌یند؟ آیا از سر عادت است؟ یا حفظ ظاهر؟ یا واقعاً اصیل است؟

برای مثال آیا دلتنگ بودن در یک بازه‌ی زمانی و ابراز آن، موجب نمی‌شود که از یک‌جایی به بعد، ما  ابرازِدلتنگی کنیم، در حالی که واقعاً دلتنگ نیستیم؟ یا اگر هم واقعاً دلتنگیم، شدت‌ش و کیفیت‌ش متفاوت است از آنچه به زبان می‌آوریم؟ البته این صرفنظر از تعارفاتی است که گاه و بی‌گاه رد و بدل می‌کنیم و معمولاً هم بدون اصالتند. بحث اینجور تعارفات جداست: که ارادتمندیم! که دعاگوییم! که مشتاق دیدار! که  ماکم سعادتیم! و از این حرف‌ها. ممکن است با یکی رودربایستی داشته باشیم و  ناگزیر باشیم از به کاربردن شان. حرف من چیز دیگری است. وقت‌هایی که ما با کسی تعارف نداشته‌ایم و واقعا ارادتی بوده و آن را ابراز می‌کرده‌ایم. بعد از مدتی این ابراز ارادت و دلتنگی و مشابه آن، تا چه‌حد اصالت، خواهد داشت؟ آیا تکرار متوالیِ این ابراز دلتنگی، ناخودآگاه ما را وارد فضایی نمی‌کند که حتی وقتی دلتنگ نیستیم، ابراز دلتنگی کنیم؟ که عادت کرده باشیم به این گفتن؟ یا این که ترس داریم خودآگاه یا ناخودآگاه-  از این که اگر پس از آن ابراز دوستی و ارادت،  سکوت کنیم و حرفی که حاکی از علاقه‌مان باشد، به زبان نیاوریم، متهم شویم به سردی و کم‌مهری؟ یا شاید اصلاً دلسرد شده باشیم و یا به یک نقطه‌ی اشباع رسیده باشیم و فقط وانمود کنیم که دلتنگیم یا شاید ..


نمی‌دانم. . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 1:14 |

تلخند
کمی که می خندم بعدش عذاب وجدان می گیرم. یادم می افتد به آن ها که به خاک و خون کشیده شدند...
هی روزگار! بنا نبود این همه بد تا کنی با ما
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 12:39 |

کدام قله؟ کدام اوج؟
در سوگ خودم می گریم. در سوگ دلی که این همه می میرد . . .

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 2:47

شب آرزوها
سلامتی، صلح، عشق و آرامش برای همه

آرزویم این است.

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 2:30 |

سیاهه ها و سپیدها
به روزم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 12:34

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System