گاهی اوقات، بعضی اتفاق ها حسابی آدم را سرحال می آورند؛ بعضی آدم ها. بعضی حرف ها.
امروز از آن گاهی اوقات است. از بس که در یک سبزآبی ِ خواستنی غوطه می خورم.
که صدای آن گرامی و مهربانی هایش مرا کشانده است به یک دنیایی که دنیای بهتری است.
خدایا! ممنون که خودت را به من نشان دادی! شاید کسی سر درنیاورد از حرف هام.. اما من امروز را از یاد نمی برم شعرهای بی پناهم نیز. سیاهه ها و سپیدهایم یعنی.
مرسی دنیا!
پیوست 1: با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت.. استاد محمدرضا عبدالملکیان
پیوست 2: « برو مسافر من» ِخانم هلن
خسته ام کردی.
هی! با تو ام! همین تو که بلد نیستی با دنیا، بگویی و بخندی و نقش یک سرخوش ِ خجسته دل را بازی کنی، همین تو که بلد نیستی به رویت نیاوری خیلی چیزها را، همین تو که این همه کوچکی که نمی توانی این بغضِ لعنتی را کنترل کنی، همین تو که صبوری بلد نیستی. تاب آوردن را. نقاب زدن را. خسته ام کردی! خسته! هی ندا! ببین چه می گویم! وقتی این همه از بغض پُری، وقتی حوصله ی آدم ها را نداری، وقتی کم می شوی و از دست می روی و به هم می ریزی و هی تنش است که ایجاد می شود، برو و در خودت بست بنشین. کز کن در دنیای کبود خودت. اصلاً برو به درد خودت بمیر! می فهمی ندا؟ برو به درد خودت بمیر.. هی خودت را به خواب بزن شاید واقعا خوابت برد. از آن خواب ها که همه را راحت می کند. که نباشی. که عذاب نکشی. که عذاب ندهی. می فهمی؟ دنیای بی ندا لابد که دنیای خوبی است.
من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست دارد
تنهام
فروغ ِ خوبم
بهانه ی این حرف ها، شریک شدن در خصوصی های دوستی گرامی بود(است!)؛ البته با اجازه ی خودش.
با راز ِ کهنه
از را رسيدم
حرفي نروندم
حرفي نروندي
اشکي فشوندم
اشکي فشوندي
لبامو بستم
از چشام خوندی
شاملو
پ ن:
می روم و به قدم هایم ایمان دارم.
پ ن: سایه ی شمشادها، و خنده هایی که با نسیم قاطی می شدند...
این قدر غرغر می کنم که آخرش حوصله ی خودم هم سر می رود. دلم می خواهد سکوت کنم و معنا شوم.. اما .. این دلتنگی... این سکوتِ گاه حوصله سربر، وادارم می کند که حرف بزنم؛ حرف زدن که نه، پرت و پلا گفتن و هِی غرغر و هِی به هم بافتن کلمات و یک دلتنگی که خفت انداخته در گلویت و هی بزرگتر می شود و می خواهد خفه ات کند؛ خفه ام کند یعنی.
کاش تو هم حال مرا داشتی؛ فقط یک ساعت حتی یک ربع
ساعت. آن وقت اینقدر دچار عذاب وجدان نمی شدم که چقدر بیراه حرف می زنم و چرا می
افتم به پرگویی و مبادا خراشیده شود روح ِ دیگری که تو باشی. اصلا شاید وقتی
بدانی چه می گذرد برمن، همه چیز بهتر شود: کنش های تو، واکنش های من و برعکس. این
دلتنگی هم کمی به حال خودمان رهایمان کند و هی لذت ببریم از بودن و بودن و بودن
پ ن: چقدر غر زدم و خب کمی آرام شدم
بروم بخوابم. خواب، مسکن خوبی است.
تابستان خودش را ولو کرده در اتاقم. خودش را چسبانده به من و ولم نمیکند دیگر. روزها کش میآیند و تمام که نمیشوند. این آفتاب که سرک میکشد به اتاقم، میسوزانَدم. عرق شرّه می کند از پیشانییم؛ تنم. تابستان محکم بغلم کرده و دارد میسوزانَدم. یادم میافتد به بیژن جلالی که خورشید ِدور از دسترس، گرمش میکرد و تن ِنزدیکتری نداشت.. تابستان را بغل میکنم و خودم را به خواب میزنم. تنها نیستم.
پ ن: این شعر بیژن جلالی را که به آن اشاره کردهام، دقیق ش خاطرم نیست وگرنه مینوشتمش بس که دوست دارم. نقل به مضمون هم بهتر از هیچی است خب!
سرم را که برگرداندم، خواب و بیدارش را نمی دانم، جای خالی یت، توی ذوق می زد . سرم را که برگرداندم، نگاهم افتاد به هرچه شعر و عکس و خدا. که هی حضور مهربانت را به من گوشزد می کردند.
سرم را که برگرداندم، خواب و بیدارش را نمی دانم، کنارم نشسته بودی و داشتی مرا تماشا می کردی، از سرما می لرزیدم و چقدر مهربانی تو شبیه آتش بود..
و دست مرا می گرفت
و به سمتی می برد
که همه فراموشی است
همه نخواستن است
بیژن جلالی
ـ بدتر از این هم می شه یعنی؟
ـ احتمالش کم نیست.
ـ خب حالا من چیکار کنم؟
ـ ببین! اگه فکر کنی الان در بدترین وضع ممکن به سر میبری، زجر میکشی. هم الان و هم بعدها که بدتر از این را دیده باشی و خب البته که بعدها نیرویی هم واسهت نمونده دیگه؛ ضعیف از پا درمیای. بد تموم میشی. اما اگه اینجور فکر کنی که الان وضعیت اونقدرا هم بد نیست(نسبت به بعد)، آرومتر این لحظهها را سر میکنی و کمی از انرژیت میمونه واسه اون روز که دیگه فردایی نداره. و خب یه جور شرافتمندانه از پا می افتی آخرِسر.
نخوانده بودمش تا حالا. حالا که خواندهام میبینم که چقدر متناسب حال و هوای این روزهای ایران ماست.
ممنون آلبر کامو! زیاد...
پ ن: و همین طور ممنون Oilu جانم. در ضمن جناب کتابدار ممنون که آن روز پیش دوستانم دق دلی آن همه تاخیر در تحویل کتاب ها را درآوردید!
چندسطر هذیان که حذف شد
من دلم امنیت می خواد. آزادی.. آرامش.. چرا اینجا این هم اینجوره؟
می شود همین جور ادامه داد. می شود به روی خود نیاورد دغدغه ها و دلواپسی ها را. لذت برد از آبی ِ آسمان و لبخند دوست و صدای گام های کودک نوپای همسایه. و هی به روی خود نیاورد رنج ها و ترس ها را. خود را سرگرم کرد به کتاب و نت و آدم ها و .. قشنگی ها را دید. خوبی ها را. پرنده ای را که بی بهانه می خوانَد... و نگفت که چه دارد بر سر آدم می آید..
ادامه می دهم. فارغ از آنچه شده و آنچه که ن/می شود. ادامه می دهم، با همه ی خستگی ها و سرخوردگی ها؛ شادی ها و دلخوشی ها.تا کجا از پا در بیایم؛ از نفس بیفتم.
یک جور کش و قوس ذهنی است درواقع. با خودم میگویم خب این حرفی که دارم میزنم، این علاقهای که ابراز میکنم، این خندهها و بغضها چهقدر اصالت دارند؟ تا چه اندازه این کنشها و واکنشها طبیعییند؟ آیا از سر عادت است؟ یا حفظ ظاهر؟ یا واقعاً اصیل است؟
برای مثال آیا دلتنگ بودن در یک بازهی زمانی و ابراز آن، موجب نمیشود که از یکجایی به بعد، ما ابرازِدلتنگی کنیم، در حالی که واقعاً دلتنگ نیستیم؟ یا اگر هم واقعاً دلتنگیم، شدتش و کیفیتش متفاوت است از آنچه به زبان میآوریم؟ البته این صرفنظر از تعارفاتی است که گاه و بیگاه رد و بدل میکنیم و معمولاً هم بدون اصالتند. بحث اینجور تعارفات جداست: که ارادتمندیم! که دعاگوییم! که مشتاق دیدار! که ماکم سعادتیم! و از این حرفها. ممکن است با یکی رودربایستی داشته باشیم و ناگزیر باشیم از به کاربردن شان. حرف من چیز دیگری است. وقتهایی که ما با کسی تعارف نداشتهایم و واقعا ارادتی بوده و آن را ابراز میکردهایم. بعد از مدتی این ابراز ارادت و دلتنگی و مشابه آن، تا چهحد اصالت، خواهد داشت؟ آیا تکرار متوالیِ این ابراز دلتنگی، ناخودآگاه ما را وارد فضایی نمیکند که حتی وقتی دلتنگ نیستیم، ابراز دلتنگی کنیم؟ که عادت کرده باشیم به این گفتن؟ یا این که ترس داریم – خودآگاه یا ناخودآگاه- از این که اگر پس از آن ابراز دوستی و ارادت، سکوت کنیم و حرفی که حاکی از علاقهمان باشد، به زبان نیاوریم، متهم شویم به سردی و کممهری؟ یا شاید اصلاً دلسرد شده باشیم و یا به یک نقطهی اشباع رسیده باشیم و فقط وانمود کنیم که دلتنگیم یا شاید ..
نمیدانم. . .
آرزویم این است.