یعنی این لحظه ها را عجیب زندگی می کنم. ماه خیلی خوب خدا را یعنی. چشم به راه آمدنش بودم. خدا کمکمان کند که جزء روزه داران واقعی باشیم، نه گرسنگی کشندگان.
به خدا می سپارمتان :)
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 2:29
|
و ناتوانی این دست های سیمانی
یعنی وصف حالِ الانِ من است این پاره از شعر ِ فروغ. که هر چه می خواهم سطری بنویسم، نمی شود که نمی شود. سطری که حرف دل باشد و گویای حال.
پ ن1: البته شاید این ناتوانی در دلانه نوشتن، ناشی از بی پناهی و سرگردانی ِ دل است و نوسان هایِ بسیار ِ حال، نه ناتوانی دست ها!
پ ن2:
پ ن 3: تقریباً دوسال است که اینجا دل م می نویسد. برای یادآوری. 16 مرداد 86 بود؛ سه شنبه.
نمی دانم. نمی دانم و این ندانستن، دارد روحم را خراش می دهد. این همه علامت سوال، بی که پاسخی باشد؛ پاسخی که من بدانم یعنی. نمی دانم. نمی دانم. شاید گاهِ تمام شدن همه چیز است. به روی خودم نمی آورم این همه حس نخواستنی را و چشم به راه می مانم تا پیش بیاید آنچه نمی دانم. کار دیگری از من بر نمی آید. کاش یادم برود این لحظه ها را. این خاکستری کبود را که تحمیل می شود به روزهام. باقی حرف هام را بغض می کنم. نالیدن بس است.
امضا: شاعر مهربانی که لابد منم! ۲۶ مرداد ماه با قلبی سرگردان میان شادی و اندوه
پ ن: عنوان از شعری از آنا اخماتووا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 23:31
|
موجی سهمگین تر می خواهم و صخره ای سخت تر تا در شکوه بیشتری بنگرم شکستن خود را
بیژن جلالی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 17:27
یاران را چه شد؟
تقویم، زمستان بود یا بهار؟ چندشنبه بود که بگونیایم به گُل نشست؟ ساعت چند بود که قلبم به شماره افتاد؟ که خوشبختی زیر پوستم دوید.. آخ! چرا حواس کسی به آسمان نیست؟ چرا حواس کسی به آسمان نبود؟من اما حواسم به آسمان بود. به ماه مهربانی که رهایم نمی کرد. به بگونیا که به گل نشسته بود. به قلب هایی که هم آهنگ می تپیدند. به آن وسعت آبی که مرا غرق کرده بود. آخ ماهِ مهربان! بنا نبود که سرک بکشی در آسمان پشت پنجره ام و به جنون بکشانی یم و دیوانگی یم را که دیدی، تنهایم بگذاری. حالا با تنهایی یم رفیق شده ام و این ها را از تو دارم ماهِ سر به هوا.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 1:35
|
دختر توی آینه
نگاه می کنم به آینه. چشمانم کمی غم دارند و لب هایم شکل خنده را یادشان رفته.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 13:45
و زخم های من همه از عشق است..
به خودم هِی زدم که ندا! چقدر جان کندن و دم نزدن؟ چقدر ایما و اشاره؟ بگو تا مگر سبک شوی. مگر مرهمی یابی. و گفتم. گفتم. گفتم. گفتم. گفتم. گفتم. و سکوت بود پاسخ این همه. سکوت. سکوت. سکوت. سکوت. بغض گلویم را گرفت. قلبم. آخ. آخ. آخ. که من متلاشی. که ویران. که درد بدی است گفتن و شنیده نشدن. برهنه شدن و نوازش نشدن. دریغ. دریغ. دریغ. به خودم هی زدم که ندا! آرام! که به درد خودت بمیر. که بست نیست این همه زخم؟ و گریههایم را در خودم خفه کردم. سرم را بالا گرفتم و فردا روز دیگری بود.
گاهی جوری می شود که آدم از همه ی دنیا می بُرد و فقط امیدش به تو ست. . . که دنیا را زیادی جدی گرفته بوده و حواسش نبوده به تویی که بزرگوارانه جریان داری در همیشه و اکنون . می دانم که دار و ندارم از توست؛ کافی است اراده کنی تا بشود هر آنچه می خواهی. آرام جانم از توست. خوشبختی هایم. اصلا خوشبختی من وقتی است که تو لبخند بزنی. وقتی است که پدر لبخند بزند. تویی که جریان داری و قرار و بی قراری هام را می دانی.
من بادم و تو برگ نلرزی چه کنی؟ آنی که من ت دهم نورزی چه کنی؟
چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی چه کنی؟ مولانا
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 2:30
|