هوا، پاییز است. دیروز خودم دیدم. خودم دیدم چنارها را که برگ هایشان در هوا می چرخیدند و زرد زرد می افتادند. حالا هم دارد صدایش می آید که هوهو می کند و در شهر می پیچد. هوا، پاییز است و من دلم قدم زدن می خواهد؛ بی هدف. که همپای این آسمانِ بغض دار، تا خود خدا بروم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 19:47
|
Cause And Effect
بهترین انسانها اغلب با دست خودشان از بین میروند تنها برای این که فرار کرده باشند.
و آنهایی که باقی میمانند
هیچگاه به درستی درک نخواهند کرد
که چرا کسی
ممکن است بخواهد
از آنها
فرار کند.
چارلز بوکوفسکی
از کتاب گاوها در کلاس هنر ـ ترجمه ی تنا ولدخانی
این که یکی ممکن است بخواهد فرار کند از آدم.. این درک نکردن.. آدم را می کشاند به بهت.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 22:32
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 17:6
|
حالمان خوب است.. اما تو باور نکن
بغض دارم.. زیاد.. زیاد.. کسی اینجا نشانی یک جای دور را ندارد؟ که آدم برود گم شود؟ که برود و به درد خودش بمیرد؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 6:36
گاهی من
و من که دلم برای کسی تنگ نیست. برای هیچکس. از هیچکس هم کینه ای به دل
ندارم. نفرتی. حالا شاید دلم تنگ شود برای بعضی لحظه ها. دلم بگیرد ازبعضی
ثانیه ها. ولی چیز بدی نیست. آدم یعنی همین. یعنی نیش و نوش توامان. یعنی
.. اصلا خود خدا می گوید لقد خلقنا الانسان فی کبد.. باید بپذیریم که رنج
هست. نمی شود که به خاطر این رنج، انگار زندگی را گرفت. من ندا م. می
توانم لحظه های خوب داشته باشم هزار باره. البته که تنها مانده ام. تنها
ماندن با تنها بودن فرق دارد. سوز دارد. آه دارد. دل پرخون دارد. اما خب
که چه؟ نمی شود که همه اش روزهای رفته را ورق زد. چیزی است که شده. باید
قوی باشم. باید. باید. و به هوش که مبادا رنجی افزون کنم بر رنجهای انسان
ی..مبادا خودم را شکنجه کنم.. دیگران را..
دنیای خودم را دارم. واژه های خودم را. حتی اگر می بینی،
حرف می زنم از دلتنگی و این ها، نه که ادا باشد، اما انگاری خوشم آمده ژست
آدم های دلتنگ و دل هوایی را بگیرم. نه. نه. نه.من دلم برای کسی تنگ
نیست. باید یاد بگیرم که با خودم خوش بگذرانم؛تنها. بگونیایم بزرگ شده.
باید گلدانش را عوض کنم. برگ هایش سبز و جاندارند. نشانه ی خوبی است. من
هم باید قوی باشم. اصلا بگونیا وقتی آفتاب نداشته باشد، بهتر رشد می کند.
اصلا من بگونیا م. در سایه جان می گیرم. سبز می شوم.
پ ن: سلام ناتاشا. از لحاظ عنوان! بعدش هم.. نه خسته گرامی.
آدم ها را نباید زیادی،جدی یشان گرفت. نباید پایان تو را دیگران رقم بزنند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 14:24
|
یک زمانی حرف که می شد از آزادی اندیشه یا آزادی تفکر، با خودم می گفتم چه حرف مسخره ای! مگر اندیشه و تفکر را که می شود به بند کشید؟ اندیشه آزاد است. آدم آزاد است هر جوری بخواهد فکر کند ، هر جوری که خواست! حالا رسیده ام به آنجا که، می دانم اندیشه را هم می شود محدود کرد. می شود از آدم، آزادی اندیشه را گرفت. با یک عالمه باید و نباید. با ارعاب. با سانسور. با بی خبری. یعنی آدم می رسد به یک جایی که حتی نمی تواند، نمی تواند، فکر کند. بس که چیزی نمی داند. بس که واقعیت از او دریغ شده.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 0:13
خانه ی دوست
خانه ات را بلد نیستم. نمی دانم باید کجا در پی یت باشم. تا بیایم و بایستم یک گوشه، پشت دیواری، جایی. دور از چشم همه. ببینم ت. ببینم روزگارت را. لبخند روی لبت باشد - توی نگاهت - و آرام بگیرد دلم. خوش باشی و به لبخند برسم. و اندوه نداشتن ت، ناگزیر زبانه بکشد در دلم. خانه ات را بلد نیستم؛ نمی دانم کجا می توانم پیدایت کنم. وگرنه این دل دیوانه را، گذرش را از آن طرف ها می انداختم. .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 0:16
|
زندگی باید همین باشد
بعد گریه آورش اینجاست که آدم، خودش خودش را تسکین بدهد. خودش برای خودش دلسوزی کند. خودش برای خودش دسته گل بفرستد. خودش برای خودش بمیرد. خودش برای خودش sms بزند و خودش با گریه sms وارده را جواب بدهد.
این ها که می نویسم، گلایه نیست. شرح حال است. به موازات این وضع ناجور و ترحم آور، در من ندا یی است که به درد خو کرده. که می داند هیچ چیز پایدار نیست. که به روی خودش نمی آورد این همه را، و ادامه می دهد. با لبخندی گنگ. با نگاهی به دورترها. تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار.. تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار..
بگذریم
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 0:31
|
کاش!
ماییم که از باده ی بی جام خوشیم هرصبح منوریم و هرشام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
مولانا
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 7:40
|
بعضی اتفاق ها
بعضی اتفاق ها نقش اساسی دارند در چگونگی نگاه ما به دنیا. چگونگی برخوردمان. این که با آغوش باز به استقبال دنیا برویم یا با چشم های ترسیده. نگاهمان به آدم ها و کنش ها و واکنش هاشان، مبتنی بر اشتیاق و پذیرش باشد یا توام با سرخوردگی و پس زدن. یعنی نمی توان و نباید نقش این اتفاقات را نادیده گرفت.
رفته ام دانشگاه. برای انتخاب واحد. بعد از مدت ها دوستانم را می بینم. دوستان خوبی که دلتنگشان بوده ام. که دلتنگم بوده اند... که دوستم دارند. دوستان مهربانی که دست هایم را می گیرند و یا یک دنیا مهربانی و لبخند می گویند معلوم هست کجایی دختر؟ دلمان برایت تنگ شده بود! و من که ندای پیشترها نیستم، آن همه دوستی و راستی را می بینم و زبانم انگار سنگین می شود در دهانم و بغض هایم را فرو می دهم. به خودم تلنگر می زنم که هی! حواست باشد!! اعتمادی نیست بر دنیا. به خودت پناه ببر. مبادا بگذاری فاصله ها کم شوند.
حسابی دنیایم به هم ریخته . و من که ندای پیشترها نیستم، دلتنگی و دوست داشتن و این ها، طعم دهانم را گس می کنند.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 2:39
ماه
ماه کامل است و دلگیری یش از ابرهاست. دلگرفته و تنها کز کرده یک گوشه. قول داده ام که روبراه باشم؛ که بخندم. که ابرها را کنار می زنم و در آسمان تو ماه می شوم و روشنی خنده هایم از آن توست.
۱۹ اردیبهشت ۸۸
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 21:32
|
دل م می نویسد..
مرا ترسانده بودند.. از دل بستن.. از دل دادن.. ترس هایم را کنار زدم.. به راه خودم رفتم.. به حرف دلم گوش کردم.. نور بود و تاریکی.. شادی و اندوه آمیخته باهم.. راه هم آنچنان هموار نبود.. افتادن بود.. کم آوردن.. در اندوه غرقه شدن.. و..
اما..فکرش را که می کنم می بینم.. آن وقت هایی که به حرف دلم بوده ام.. لبخند خدا را بیشتر دیده ام.. شادی زندگی را.. گام برداشتن در راهی که دل انتخاب کرده، حقیقتاْ شیرین است.. حالا بر فرض که بیفتی و کسی نباشد دستت را بگیرد.. خود این عشق، نیروی محرکه است.. که خدا را ببینی که دارد تو را نگاه می کند.. به شوق لبخند او برخیزی.. بعد دیگر اشک هایت، زلال تر می جوشند.. خنده هایت معنا پیدا می کنند.. بودن ت..
می مانم؛ همین.
پ ن: این وقت های سحر، یادمان باشد دعا کنیم همه را، همدیگر را.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 4:38
|
گاهی برای ماندن، باید رفت
می روم..
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 16:5
|
به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج
لبخند می زنی و من که حتی نامت را نمی دانم، به تبسم می رسم. چشمهایت اشکی می شود و من، که حتی نامت را نمی دانم، به بغض می رسم. این بغض ها.. این لبخندهای کمرنگ.. مرا به خودم می رسانند.. هر کسی دنیای خودش را دارد؛ قبول! دنیای هیچ دوتایی یکی نیست. تو می توانی هرکسی باشی؛ با دنیای خاص خودت.. اما این اندوه.. این درد .. درد مشترک.. ما آدم ها چقدر به هم شبیه یم .
پ ن: عنوان از فاضل نظری
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 4:9
تنهایی
وقتی آدم کسی را دوست داشته باشد ، بیشتر تنهاست . چون نمی تواند به هیچ کس جز همان آدم بگوید که چه حسی دارد ... و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند ، تنهایی تو کامل می شود .
عباس معروفی ـ سمفونی مردگان
بعد همین بند، مرا جذب کرد؛ شاید به خاطر حال و هوای این روزهایم است. و حالا دنبال سمفونی مردگان هستم.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 19:41
|
این روزها
این روزها نه که کمتر احساساتی شوم،کمتر احساساتی برخورد می کنم. شاید از نشانه های شروع به مردن است؛ به آهستگی البته! شاید هم نشانه ی بزرگ شدن. نمی دانم.
از دبستان که می آمدیم، چادرنمازمان را
بر می داشتیم و می دویدیم به طرف مسجد تا با دوستان و خدا دور هم باشیم.
بعد از ترس این که دیر برسیم به نماز، وضو نگرفته می رفتیم و تند می
ایستادیم به جماعت. بعد بعضی زن ها، به خصوص آن ها که پیر بودند، کلاً نمی گذاشتند ما بچه ها کنار هم
بایستیم یا صف های جلو. بعد یکبار یک خانمی از ما طرفداری کرد، گذاشت جلو
بایستیم، کنار هم. آنجا کمی به خودمان آمدیم. دیدیم به ما احترام گذاشته،
اطمینان کرده. از آن به بعد هر وقت روانه ی مسجد می شدیم، باوضو می رفتیم.
نمازمان هم بیشتر به دلمان می نشست.
بعد حالا دلم می خواهد بروم مسجد. هوای بچه ها را هم داشته باشم.
پ ن 1: عنوان از سهراب سپهری پ ن 2: گویا به لطف بلاگفا، می توانیم نوشته مان را رمزدار کنیم!! نه بابا! : دی
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 2:39
|
شوقی چنان ندارد..
یک وقتی میرسد، که آدم حوصله ی نقاب زدن ندارد؛ حوصله ی این ادا و اصول های ماشینی. دلش میخواهد خودش و بقیه، نقاب هایشان را کنار بگذارند. بنشینند دور هم، چیزی بخورند. حرفی بزنند. شعری بخوانند. خودشان باشند. یا حتی مثلاً نقاب هایشان را که گذاشتند کنار، هر کدام به میل دلشان، بروند به سمتی. هرطور که راحتند. بعد حالا من بی حوصلهام و انگاری وقتش است که نقابم را بردارم و خودم باشم. میدانید انگاری که حوصلهی این همه تکلف را ندارم. توانش را. بعد هی دلم کم میآورد دوست داشتنی های زندگی یم را. بعد چشم به راه هستم. که بیاید آن کسی که باید. او هم نقابش را بیحوصله باشد و برش دارد و بعد کنارم باشد. که قبل از این که این بغض، گریه شود، بیاید. تسکینم دهد. بعد آرام که شدم، بگذارد اشک هایم سرشانه اش را خیس کند. بعد آرام تر که شدم، گریه ام که بند آمد، به حرف بیفتیم و بخندیم و زندگی کنیم. بعد هم هرکس خواست برود، بگوید و برود. خب من آدم ِ رفتن نیستم، جا میمانم معمولاً. در هر صورت، بی خبر ماندن، شکنجه آور است. هر کس خواست برود، بگوید و برود. خب نقاب که نداشته باشد کسی، رو که بازی کنند همه، دل آدم قرار می گیرد. هی اضطراب ندارد که مبادا اتفاق ناگواری بیفتد و او خبر نداشته باشد. یک جور آرامش انگاری محیط می شود بر آدم.
بعد انگاری بناست دریغ شود از آدم، آنچه که می خواهد. لابد حکمتی دارد. رازی. شاید باید رنج کشید، تا سزاوار شد. زندگی رازهای زیادی دارد، می دانید لابد.
یادم افتاده به آن روزها که کم سن تر بودم. از همان اوان کودکی تا همین حالا های کمی دورتر. ساده بودم. ساده را که می گویم یعنی خیلی بیشتر از اینی که الان هستم. ساده با کمی چاشنی بلاهت لابد. هی دل می بستم به آدم ها و دیگران و البته که ابراز می کردم این ارادت را و هی پر پر می شدم. حتی دوستم که داشتند دل نگرانشان بودم. که مبادا رنجه شوند. که دلم هی می سوخت برای آدم ها و هی خودم را خط می زدم تا دیگران به چشم بیایند. که مبادا پررنگی من آزرده کند خاطرشان را. که مبادا دلشان بشکند. هی ادای آدم قوی ها را در می آوردم. هی خودم را بغض می شدم تا دیگران غمگین و ناراحت نشوند. دوست داشتن را که ادم درست نداند، همین می شود خب. یعنی اشتباه از من بودها! انگاری که آدم ها بلد نباشند که می شود یکی زیادی دوستشان داشته باشد. درک نکنند. جا بخورند. حوصله شان برود. و من این را ندانسته باشم یا جدی نگرفته باشم ش. مثلا فکرش را بکن هی یکی به تو محبت کند. هی دلش برایت تنگ می شود. هی دلش واقعا پر بکشد. هی به روی خودش نیاورد این همه نبودن را. خب حال آدم لابد به هم می خورد( این که حال ِخودم به هم نمی خورد از محبت و ابراز مدام و گونه گون آن و مورد توجه واقع شدنِ بسیار از جانب عزیزانم، بلکه دلم هم ضعف می رود برایش، حرفی را که زدم نقض نمی کند. همه که مثل من نیستند خب. برای خودشان زندگی دارند.) بیچاره آن دیگران که چه می کشیدند/ می کشند لابد! بله دوستان! خانم ی که من باشم، کم شکست نخورده در این زندگی کوتاه ( و شکست مگر چیست؟) و البته که شادی هایی هم بوده و خوشبختی هایی. بماند که به رویم نمی آورم این ترک برداشتن ها و نادیده گرفته شدن ها و این بی مهری ها را. و ادامه می دهم. بزرگتر شده ام مثلاً. نه که حالا کمتر از دست بروم، کمتر دل ببندم، کمتر ابراز کنم، نه. چیزی که هست این است که انگاری این باختن ها و بردن هارا، آمادگی یش را دارم. اشتباه که می کنم، همان موقع می فهمم. سعی می کنم به تکرار نکشانمش. خط که زده می شوم، تمام جانم حس می کند. انگاری به درد خو کرده ام. خب البته که می خواهم کمتر درد بکشم بعد برای همین می خواهم واقع بین باشم فقط. بعد دارم تمرین می کنم. خب همیشه، یعنی بیشتر وقت ها، دوستانم نالیده اند از دست خوشبینیِ بسیارم، یکی شان همین شیما و سمیرا که گهگاه کامنتی می گذارند. بعد جالبی یش این که عزیزان دیگری موصوف م کرده اند به بدبینی. بعد من مانده ام سرگردان. بعد به این فکر می کنم که خب واقع بین بودن خیلی خوب است. می دانید؟ به آدم کمک می کند که زیادی نرود جلو، که الکی کنار نکشد. که هِ را از بِ تشخیص بدهد. بدی یش این است که آدم را بیشتر هل می دهد درون خودش. خب آدم واقع بین هی نشانه ها را که ببیند، نمی تواند بی خیال رد شود. سردش می شود. کز می کند درون خودش. اشتیاقش له می شود. اما خب چه چاره؟ این جوری لااقل دردش کمتر است. بله رفقا! این جور است حکایت ما. باشد که عبرت بگیرید.