بالاخره رمان"وردی که بره ها می خوانند" را خواندم. لذت بردم جداً؛ لذتی غمناک، دلگیر، متشنّج و خاموش...
چند وقت پیش در یکی از میل هام درباره ی این رمان آنلاین خواندم، امّا خب فیلترشکن نداشتم و پیگیری هم نکردم البتّه؛ تا هفته ی پیش که به فیلتر شکنی فیلترنشده(!) برخوردم و توانستم رمان را از سایت دوات دانلود کنم.
به طرز دردناکی دوست داشتنی بود؛ به طرز غمناکی نقب می زد به درون آدم:
خسته شده بودم از اين هستی که شبيه شده بود به شال نيم متریِ هلنا. از اين طرف شکافته میشد تا دوباره به همان شيوه بافته شود. با همان نخها؛ با همان رنگها.
و من خسته ام از درد واندوهی که در همه ی ما ته نشین شده است وآنچنان می فرسایدمان که دیگر چیزی نمی ماند از روحی که در این قالب های تهی دمیده شده است و... هی تکرار می شود همه چیز...مثل شال نیم متری هلنا...
خسته ام ...
خسته.
و مگر نه آنکه هرچيز غرامتی دارد؟
دست مریزاد رضاقاسمی عزیز و قلم ت همیشه نویسا!
نفس های عمیق:
| شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 2:12 | توسط:سلاله | ||||
شال نيم متري هلنا قبول ... اما اين آخرين باري كه شكافتمش ندا، به هواي يافتن رنگي شفاف كه درون ديگ مي جوشد و هيچ به پاشيدن و سوزاندن و رنجاندن نمي رسد، نخ كاموارا را مرتب دور انديشه ام گردانده ام، مبادا گره ي كوري بخورد ![]() رنگ شفافي كه طعم تازگي مي دهد ندا، و همانطور كه گفته بودم بدون افزودني هاي غير مجاز كه تو را بيمار كند. كتا ب را نخوانده ام ندا، نميدانم مي توانم بخواهم برايم بفرستيش؟ يا دست كم لينك آن سايت فيلتر پوسيده را؟ ![]() ![]() | |||||
| وب سایت ایمیل | |||||
| چهارشنبه 21 شهریور1386 ساعت: 0:24 | توسط:سلاله | ||||
| خواندمش ندا ... تلخ بود ... خيلي تلخ ... حالا معني آن "متشنج" و آن "خاموش" را مي فهمم ... ![]() | |||||
| وب سایت ایمیل | |||||