ترسهایم را کسی نمیداند. من از دلباختن و دل بردن میترسیدم؛ میترسم هنوز. دانستهام که هرچه فاصله کمتر باشد، زخمها کاریترند... و از همین روست که خودم را عادت دادهام به بیتفاوتی و دوری و سردی؛ از دور برای آدمها دست تکان میدهم و در سکوت جان میکَنم...که نمیخواهم آدمها را با بیان اندوهها و دلآزردگیهایم برنجانم؛ در زندگی با دلم جلو میروم و هرجا این دل برایم دردسرساز شود، از ایستادن بازمیایستم...
من از آتش نبودم یا از نور. گورستانی بودم خاموش و سرد. و از روشنایی و گرما فقط خاطرهای گُم در من بود.
مهربانییم را خواستی و من فقط گریه کردم. بودنم را خواستی و من به هقهق افتادم. تو به جنون رسیدی و من از آن گذشته بودم...