یک جور کش و قوس ذهنی است درواقع. با خودم میگویم خب این حرفی که دارم میزنم، این علاقهای که ابراز میکنم، این خندهها و بغضها چهقدر اصالت دارند؟ تا چه اندازه این کنشها و واکنشها طبیعییند؟ آیا از سر عادت است؟ یا حفظ ظاهر؟ یا واقعاً اصیل است؟
برای مثال آیا دلتنگ بودن در یک بازهی زمانی و ابراز آن، موجب نمیشود که از یکجایی به بعد، ما ابرازِدلتنگی کنیم، در حالی که واقعاً دلتنگ نیستیم؟ یا اگر هم واقعاً دلتنگیم، شدتش و کیفیتش متفاوت است از آنچه به زبان میآوریم؟ البته این صرفنظر از تعارفاتی است که گاه و بیگاه رد و بدل میکنیم و معمولاً هم بدون اصالتند. بحث اینجور تعارفات جداست: که ارادتمندیم! که دعاگوییم! که مشتاق دیدار! که ماکم سعادتیم! و از این حرفها. ممکن است با یکی رودربایستی داشته باشیم و ناگزیر باشیم از به کاربردن شان. حرف من چیز دیگری است. وقتهایی که ما با کسی تعارف نداشتهایم و واقعا ارادتی بوده و آن را ابراز میکردهایم. بعد از مدتی این ابراز ارادت و دلتنگی و مشابه آن، تا چهحد اصالت، خواهد داشت؟ آیا تکرار متوالیِ این ابراز دلتنگی، ناخودآگاه ما را وارد فضایی نمیکند که حتی وقتی دلتنگ نیستیم، ابراز دلتنگی کنیم؟ که عادت کرده باشیم به این گفتن؟ یا این که ترس داریم – خودآگاه یا ناخودآگاه- از این که اگر پس از آن ابراز دوستی و ارادت، سکوت کنیم و حرفی که حاکی از علاقهمان باشد، به زبان نیاوریم، متهم شویم به سردی و کممهری؟ یا شاید اصلاً دلسرد شده باشیم و یا به یک نقطهی اشباع رسیده باشیم و فقط وانمود کنیم که دلتنگیم یا شاید ..
نمیدانم. . .